«معماری کلمات و غسل تعمید ذهن»

دیروز، پیامی از رفیقی شفیق دریافت کردم؛ دوستی که قدمت رفاقتش، عیارِ اصالت است و حضورش چون شرابی کهنه، با گذشت زمان گیراتر و ناب‌تر می‌شود. او که هر روز، خواننده‌ی سطور من است و این رقص واژگان را به تماشا می‌نشیند، گریزی به خاطرات دور زد؛ به روزگاری که در اوراق امتحانی، جوهر قلم من بی‌مهابا بر کاغذ می‌دوید و صفحه‌ها را سیاه می‌کرد، حال آنکه برای او، نگارش حتی یک سطر، رنجی گران بود. به راستی، نوشتن هم‌سنگ و هم‌ترازِ نقاشی است. در بوم نقاشی، رنگ‌ها و در بومِ ادبیات، حروف الفبا، سرمایه‌ای مشترک برای همگان‌اند؛ اما تفاوت در «چگونگی» است، نه در «چیستی». یکی رنگ‌ها را چنان در هم می‌آمیزد که کیمیایی از حیرت می‌آفریند و دیگری تنها به تقلیدی کورکورانه از فرم بسنده می‌کند. من اما، نوشتن را گونه‌ای «معماری معنا» می‌دانم. هرگاه تصویری در کارگاه خیالم نقش می‌بندد، آن را چون قطعات پازلی هزارتکه می‌بینم که باید بر صحیفه‌ی کاغذ بازچینی شود. من در پیِ واژگان نمی‌گردم، من آن‌ها را «احضار» می‌کنم. برای هر قطعه از این پازل، در هزارتوی لغت‌نامه‌ی ذهنم جست‌وجو می‌کنم تا کلمه‌ای را بیابم که نه فقط معنا، که «روحِ» آن تصویر را تداعی کند. چه بسیار نوشته‌هایی که می‌خوانم و بر قلمِ نویسنده‌اش رشک می‌برم و آرزو می‌کنم کاش خالق آن اثر، من بودم؛ چرا که این مشقِ هرروزه، تمرینی است برای استعلای روح و صیقل دادنِ بیان. خداوند به قلم سوگند خورده است: «ن وَالْقَلَمِ وَمَا یَسْطُرُونَ». و چه رازی در این سوگند نهفته است؟ نوشتن، حجامتِ ذهن است؛ خون‌گیری از رگ‌های متورم اندیشه برای رسیدن به تعادل. نوشتن، مراسمِ آیینیِ «غسل ذهن» است. گویی در حمامِ تفکر، کیسه‌ی استدلال و تدبر را بر پوسته‌ی ضخیمِ افکار می‌کشیم؛ کلمات، همچون چرک‌ها و رسوبات ذهنی، فتیله می‌شوند و فرو می‌ریزند. آری، همه این واژگانِ فروریخته زر و سیم نیستند؛ برخی سبک‌اند و بی‌آرایه، اما اگر نویسنده منظری اشراقی داشته باشد و از پنجره‌ی «معنا» به هستی بنگرد، حتی آن کلماتِ فروریخته نیز بر دل می‌نشینند. گویی مخاطب را دعوت می‌کنی تا زیر سایه‌سارِ درختِ تناورِ اندیشه‌ی خدادادی بنشیند و این کلمات را که چون حباب‌های صابون، ظریف و شفاف در هوا معلق‌اند، با دست بگیرد و پیش از ترکیدن، عصاره‌ی معنایشان را بنوشد. این تقلا و تکاپوی روزانه برای من، حکمِ همان ورزش صبحگاهی را دارد؛ آن یکی عضلات جسم را ورزیده می‌کند و این یکی، ماهیچه‌های خیال را. رسالت من شاید همین باشد: من که بسیاری را به وادی کتاب‌خوانی کشانده‌ام، شاید بتوانم جمعی را نیز به «نوشتن» معتاد کنم. تا به جای آنکه تنها «فوروارد کننده» و انتقال‌دهنده‌ی منفعلِ افکار دیگران باشند، خود دست به قلم ببرند؛ حتی اگر به قدرِ چند سطر کوتاه باشد. این زایش مداوم، این تولدِ هرروزه‌ی واژگان، مکتب می‌آفریند و اندیشه‌ها را بارور می‌کند. نوشتن، کشتیِ نجاتی است ساخته از ابرهای خیال، که اذهان عمومی را از دریای تکرار و روزمرگی عبور می‌دهد و به افقی روشن‌تر و برتر رهنمون می‌سازد. باشد که چنین شود و جوهرِ قلم‌ها، جوهر جان‌ها را بیدار کند. دومین روز آذرماه ۱۴۰۴ بر شما فرخنده باد. سیدحسین هاشمی‌زادگان منشادی
#فلسفه_نوشتن #عرفان_کلمه #زیبانویسی #نویسندگی #اندیشه #خلاقیت_ذهنی #تفکر_خلاق #ادبیات_معاصر #شاعرانه #نگارش_فلسفی #الهام #درخت_اندیشه #نوشتن_هرروزه #خودشناسی #روح_کلمه #هنر_بیان #تأمل #قلم #ادبیات #سطرهای_زندگی #حمام_ذهن #خداوند_و_قلم #پازل_کلمه #معمار_اندیشه

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *