0%
Still working...

 در ستایش صعود؛ از گفت‌وگو تا قله

چه موهبت گران‌بهایی است آن هنگام که کلامی از سر صدق برمی‌آید و در آینه‌ی جانِ دوستی، انعکاس آن را می‌بینی. هر بازخورد، چه هم‌نوا با اندیشه‌ام و چه در تضاد با آن، برایم چون نغمه‌ای تازه است که این سمفونیِ بودن را غنا می‌بخشد. این تکثر نظرها و تلاقی دیدگاه‌ها، خود عالی‌ترین راه برای نزدیک شدن به حقیقتِ یک موضوع است؛ حقیقتی که در ذات خود، منشوری چندوجهی است. بشر از دیرباز به این حکمت پی برد که حقیقت، در جمع و از تضارب آرا متجلی می‌شود. از همین رو، حلقه‌های درس را برای شکوفایی خرد و شوراهای مُلک و ملت را برای تدبیر امور بنا نهاد. هر رأی و هر نظر، چونان تراشی هنرمندانه بر پیکر الماسی خام است؛ هرچه وجوه تراش‌خورده بیشتر، نفوذ نور حقیقت به قلب آن افزون‌تر و درخشش و تبلورش چشم‌نوازتر. من نیز در این مکتبِ مجازی، شاگردی می‌کنم و از هر بازخورد شما، درس تازه‌ای می‌آموزم تا به آن جوهر ناب نزدیک‌تر شوم. صمیمانه سپاسگزارم از دوستانی که پیگیرند و در دیدارهای حضوری، با مهربانی می‌گویند: «امروز از نوشته‌هایت بی‌خبر ماندیم.» و دوچندان قدردان آنانی هستم که غیبتِ قلمم، آنان را نگران می‌سازد و با پیامی یا تماسی، جویای حالم می‌شوند؛ این همدلی، گران‌بهاترین دارایی است. برخی یاران نیز که شاید در شتاب این عصر، فرصت خواندن متن‌های بلند را نمی‌یابند، با بزرگواری گله می‌کنند. از ایشان پوزش می‌طلبم اگر گاهی اطاله و اطناب کلام، خاطرشان را می‌آزارد. و اما دوستانی که پیش از خواندن، لایک می‌کنند؛ بی‌شک این نشان از کرامت و مرامی است که برآمده از بزرگواری‌شان است. دست همگی را به گرمی می‌فشارم. امروز، ۲۹ مهرماه، یادآور روز کوهنورد است؛ روزی که به پاس اولین صعود مستقل تیم ایران به قله‌ی دماوند در دهه‌ی ۱۳۳۰ نام‌گذاری شد. این صعود، تنها یک فتح ورزشی نبود، بلکه نماد اراده، همبستگی، احترام به طبیعت و عشقی عمیق به این سرزمین بود. کوه، در تاریخِ اندیشه و عرفان، همواره خلوتگه عارفان و میعادگاه پیامبران برای دریافت حقیقت بوده است. آنان که تجربه‌ی سکوت و عظمت کوهستان را چشیده‌اند، آن حسِ یگانگی و استعلا را نیک می‌شناسند. این روز را به تمامی کوهنوردان عزیز، این فاتحان فروتنِ بلندی‌ها، تبریک می‌گویم و همت والا و اراده‌ی پولادین‌شان را تحسین می‌کنم. من نیز در روزهایی که از سر و کولِ کلمات بالا نمی‌روم و در تکاپوی یافتن کلمات نیستم، به کوه‌های اطرافم پناه می‌برم و در آن سکوت باشکوه، دعاگوی همه‌ی شما هستم. همواره بر قله‌های سعادت و نیک‌بختی پایدار باشید. سیدحسین هاشمی زادگان منشادی ۲۹ مهرماه ۱۴۰۴ #روز_کوهنورد #روز_ملی_کوهنورد #کوهنوردی #دلنوشته #الماس_حقیقت #تضارب_آرا #صعود_قلم #همدلی #سپاسگزاری #قله_سعادت #عرفان_کوهستان #دماوند #سیدحسین_هاشمی_زادگان_منشادی www.hashemizadegan.ir/blog


تاریخ، حافظه‌ی جمعی یک ملت نیست؛ بلکه وجدان بیدار اوست. وجدانی که اگر به خواب رود، یا بدتر از آن، عمداً به فراموشی سپرده شود، کل پیکره‌ی یک جامعه در بستری از جهل فرو می‌غلتد. من این خوابگردی را با چشمان خود دیده‌ام؛ در هیاهوی پایان امتحان تاریخ در سال سوم دبیرستان، آنگاه که همکلاسی‌ام کتابش را درید و به آسمان پاشید، گویی از زنجیری رها شده است. اما آن ورق‌های پاره، تنها کاغذ نبودند؛ آن‌ها تکه‌هایی از هویت ما بودند که در باد گم می‌شدند. و این‌گونه است که امروز، دیگر کسی تفاوت میان آل بویه و ساسانیان را نمی‌جوید، نام تهمینه و سهراب بر لبانمان غریبه است و از کوچه‌پس‌کوچه‌هایی چون “امیرخیز” تبریز، دیگر امیری برنمی‌خیزد. امروز، زادروز مردی از همان محله است: ستارخان. تاریخ او را “سردار ملی” نامید، اما من او را تجسم یک شجاعتِ اصیل و بی‌تکلف می‌دانم. شجاعتی که از جنس مردم عادی بود؛ آن‌هایی که سلاحشان ایمانشان بود و سنگرشان، کوچه‌های شهر. او نماد ایستادگی در برابر آن چیزی بود که باورش نداشت، و تکیه‌گاهش نه قدرت‌های خارجی، که بازوی مردمان کوچه و بازار بود. شعارش “زنده باد ملت ایران”، فراتر از هر ایدئولوژی و تعصب، پژواک یک قلب بزرگ برای یک سرزمین واحد بود و پاک‌دستی‌اش در آن غوغای آشوب، کیمیایی است که امروز سخت محتاج آنیم. اما ما ملتی هستیم که در پرستش قهرمانانمان، آن‌ها را از انسانیت تهی می‌کنیم. آنقدر بزرگشان می‌کنیم که دیگر در خانه‌ی واقعیت‌های ما جا نمی‌شوند. وقتی ستارخان به تهران رسید و گل بر سرش ریختند، دیگر پسرِ حاج حسنِ قره‌داغی نبود؛ او “سردار ملی” بود٬ یک تندیس، یک اسطوره. و اسطوره‌ها، انعطاف‌پذیر نیستند. شاید “غرور قهرمانانه” که کسروی از آن سخن گفت، نه فقط غرورِ خودِ او، که بازتابی از انتظاراتِ غرورآمیزِ ما بود. ما او را به قله‌ای راندیم که فرود آمدن از آن، جز با شکستن ممکن نبود. تراژدی پارک اتابک، داستان مردی نیست که به دولت خود پشت کرد؛ بلکه روایت تلخ ملتی است که نمی‌داند با قهرمانانِ زنده‌اش چگونه رفتار کند. پس امروز، در زادروز ستارخان، به یاد بیاوریم که شجاعتِ پاک و صادق، اگر با جهلِ تاریخی و سیاست‌زدگیِ عوامانه همراه شود، قربانی می‌شود. داستان او، هشداری است درباره‌ی ما؛ درباره‌ی مردمی که گاه تاریخ را می‌درند و گاه قهرمانانش را. باقی بقایتان . سیدحسین هاشمی‌زادگان ۲۸ مهرماه ۱۴۰۴ #ستارخان #سردار_ملی #زادروز_ستارخان #تبریز #امیرخیز #تاریخ_ایران #مشروطه #غرور_قهرمانانه #احمد_کسروی #شجاعت_ملی #هویت_ایرانی #قهرمان_ایران #ایران_زمین #آزادی #غرور_ملی #پاک_دستی #وجدان_تاریخ #یاد_قهرمانان #ملت_ایران #روایت_تاریخ


در چیدمان صحنه سکانسِ پایانی حیاتِ دنیوی ناصرخان تقوایی، آنجا که پرده از آخرین اثرِ او می‌افتاد، خودِ «مرگ» به یک اثر هنری بدل شد؛ یک کارگردانیِ بی‌نقص که در آن، وداع، معنای خود را به زندگی بخشید. گویی وصیت‌نامه‌ی وحشی بافقی، آن شاعرِ سرمستِ حقیقت، پس از قرن‌ها از غبارِ تاریخ برخاسته و در کالبدِ آخرین کارگردانیِ تقوایی جان گرفته بود. آنجا که فریاد می‌زد: «بر مزارم مگذارید بیاید واعظ»، تقوایی نیز روحانیتِ رسمی را از صحنه‌ی مرگِ خویش کنار زد. آنجا که وحشی می‌سرود: «جای تلقین به بالای سرم دف بزنید»، بدرقه‌کنندگانِ تقوایی با کف زدن و آوایِ ازلیِ خاک و دریا، منطقِ بی‌کلامِ هستی را بر زبانِ ساختگیِ مرگ ترجیح دادند. سپیدیِ جامگان، نه نشانه‌ی تسلیم، که یک بیانیه‌ی فلسفی بود؛ کفنی از نور که سیاهیِ تحمیلیِ سوگ را پس می‌زد و به پیشوازِ حیاتی دیگر می‌رفت، همچون بازگشت به خانه‌ی بخت. این نه یک وداع، که یک بازپس‌گیری بود؛ رَهانیدنِ شکوهمندِ «مرگ» از چنگالِ قدرتی که می‌کوشد حتی آخرین فصلِ حیاتِ انسان را به ابژه‌ای برای نمایشِ ایدئولوژیکِ خویش بدل کند. تقوایی، آن هنرمندِ مسلط بر قاب و معنا، در آخرین اثرش، خودِ «مرگ» را بر صندلی کارگردانی نشاند و به او آموخت که چگونه به زبانِ «زندگی» سخن بگوید. این سکانسِ پایانی، که با هنرمندیِ تحسین‌برانگیزِ نزدیکانش به اجرا درآمد، پیامی جز «آزادی» نداشت. پیامی روشن با منطقی استوار که می‌گفت: جسمِ ما در مرگ، دیگر ابزارِ شما برای نمایشِ قدرت نخواهد بود. انتخابِ سپیدی، آن ردای باستانیِ ایرانیان پیش از اسلام، و طنینِ شاهنامه و سرود «ای ایران»، یک کنشِ نمادینِ آرام اما ژرف بود. این، گذار از «دینِ نهادمند» به «عرفانِ فردی» بود؛ خیزشی بنیادین در ضمیرِ جمعی که دین را از انحصارِ نهاد می‌رهاند و به حریمِ تجربه‌ی شخصیِ معنوی بازمی‌گرداند. این همان حقیقتی است که سال‌هاست در لایه‌های پنهانِ جامعه جاری‌ست: انسانِ امروز برای یافتنِ ایمان، دیگر به نسخه‌های رسمی تکیه نمی‌کند. او خدا را در موسیقیِ جنوب می‌یابد، در شرجیِ بندر، در حرمتِ عرقِ کار، و در سکوتِ پرمعنای یک دوستیِ عمیق. این، ایمانی‌ست که از ترس و وعده رها شده و در «زیستن» معنا می‌یابد. ایمان، از «آنچه باید باور کنی» به «آنچه می‌توانی زندگی کنی» بدل شده است. آن روز، در آن مراسمِ بی‌مانند، جامعه‌ی ایران لبخندی آرام به جهانِ بی‌معنای قدرت زد. آنگاه که آوایِ سحرانگیزِ موسیقیِ جنوب در خاک پیچید، پیامی شنیده شد که از هر خطبه‌ای رساتر بود. پیامی که چون نسیمی صبور اما استوار می‌گفت:

«ما دیگر به زبانِ شما سخن نمی‌گوییم؛ ما حتی مرگ‌مان را نیز به زبانِ خویش، زندگی می‌کنیم.»

وداعسپید #ناصرتقوایی #سفیدپوشان #دمامزنی #سنجودمام #سینمایایران #وداع #بدرقه #آیین #هنرمندان #عکاسیمستند #فوتورئال #عکاسیخبری #غروب #نورطلایی #وقار #آرامش #آزادی #تابوتساده #بدوننمادرسمی #بوشهر #تهران #فرهنگوهنر #ایران #جمع_سفید #همدلی #مراسم #مینیمال #GoldenHour #Documentary NasserTaghvai #WhiteFarewell #AllWhite #BushehriDrums #Damam #IranianCinema #DocumentaryPhotography #Photojournalism #GoldenHour #Serenity #Dignity #CollectiveEmpathy #MinimalPalette #CulturalRitual #ArtAndCulture


هنوز فراموش نمی کنم که مهندس مهرداد خوانین زاده از دیدن فیلم ای ایران ناصر خان تقوایی برگشته بود و چه هیجان زده آن را تعریف می‌کرد. در افقِ خاموشِ سینمای ایران، ناصر تقوایی نه تنها کارگردان، که فیلسوفی بود با دوربینِ تفکر؛ شاعری در جهانِ تصویر، که هر قاب را به ابیاتی از معرفت و تأمل مبدل می‌کرد. او از تبارِ روشن‌بینانی بود که در قابِ هر صحنه، نوری از «حقیقت» می‌دمید و در میانه‌ی تاریکیِ سانسور و فراموشی، مشعلِ آگاهی را برافروخت. او از آبادان برخاست؛ همان شهری که بوی نفت و آزادی را با هم در هوا داشت، و گونه‌ای با واژگان و تصویر انس یافت که هر اثرش چون سوره‌ای از حکمت و درد، بر جانِ بیننده می‌نشست. در آرامش در حضور دیگران، اضطرابِ انسانِ مدرن را در چنبره‌ی نظام‌های رسمی به تصویر کشید؛ فیلمی که در پسِ واقعیت، رگه‌هایی از فلسفه‌ی اضطراب و اگزیستانسیالیسم را پنهان کرده بود. شخصیت‌های او در مرزِ بین بودن و باید بودن سرگردان‌اند٬ بسان آدمی که در میانه‌ی جبر و اختیار، بی‌صدا فریاد می‌زند. در کاغذ بی‌خط، باز او از بحرانِ ارتباط گفت، از دیوارهایی نازک میان زن و مرد، و از جوهرِ اندیشه‌ای که در ساختارِ روزمرگی محو می‌شود. تقوایی در این فیلم، زمان را چون موجودی زنده می‌کاود، و کلام را به سکوتی پرمعنا بدل می‌سازد. اما اوجِ عصیان و زیباییِ فلسفی‌اش در ناخدا خورشید رخ نمود؛ اقتباسی از «داشتن و نداشتن» همینگوی، که در خلیج فارس بومی شد، و به حماسه‌ای ایرانی از مقاومت، انسان و تقدیر بدل گشت. ناخدا برای تقوایی نه قهرمان، که مظهر انسانِ خودآگاه است؛ کسی که در طوفانِ سرنوشت، سکانِ اختیار را از چنگِ تقدیر می‌گیرد با این باور که در شهری که همسر خواجه گرسنه نیست ٬ همسر و فرزندان او نیز نباید گرسنه بمانند. و آنگاه دایی‌جان ناپلئون، هنوز هم بارها می‌توانم به دیدن این شاهکار بنشینم٬ اثری که در ظاهر طنزی اجتماعی‌ست، اما در باطنِ خود اسطوره‌ای روان‌شناختی و عرفانی دارد؛ فیلم‌سریالی که تقوایی در آن، طنز را به ترازوی تفکر کشید، تا نشان دهد خنده نیز می‌تواند چهره‌ی دیگری از حقیقت باشد. هریک از شخصیت‌های این سریال در جهانی میان وهم و واقعیت زندگی می‌کنند؛ همان‌جا که انسان، گرفتارِ خیالِ خود است و جهان را از درونِ آینه‌ی اضطرابِ خویش می‌بیند. ناصرخان تقوایی در پسِ ظاهرِ فیلم‌سازی، در جستجوی حقیقت بود٬ حقیقتی که نه در قاب، بلکه در اندیشه‌ی پشتِ آن معنا می‌یافت. او سینما را زبانِ روح می‌دانست، و هر اثرش را طریقتی برای شناختِ خویشتن. آثار او با منطق ساخته، با فلسفه تفسیر، و با عرفان شناخته شدند. در مکث‌های طولانیِ نگاه شخصیت‌هایش، زنگِ بیداری بود؛ و در سکوت‌هایش، غوغای معنا. او گفت که «تا سانسور این‌گونه باشد، کار نمی‌کنم»، و در این جمله نه اعتراضِ یک هنرمند، بلکه نیایشِ یک انسانِ آزاد نهفته بود. تقوایی به ما آموخت که «بی‌عملیِ آگاهانه»، خود کنشی است ٬ شکلی از مقاومتِ روشنفکر در جهانِ تیره و محدود. امروز که از میان ما رفته است، باید گفت ناصرخان تقوایی تنها یک کارگردان نبود، او فیلسوفی بود که تصویر را وسیله‌ی تبیینِ وجود کرد، عارفی که با نور و سایه سخن گفت، و زیبایی را بر بامِ اندیشه علاقه مندان خود نشاند. نامش در تاریخِ هنر ایران، نه همچون برگِ خاطره، که چون لوحی از اندیشه و شور، جاودانه خواهد ماند؛ چراکه هر اثرش، آیینه‌ای است از انسان در کشاکشِ حضور و غیبت، بودن و نبودن، و از خود تا خدا. امید که تاریخ چون او دوباره به فرهنگ ما ارزانی کند. واپسین ساعات پنجشنبه ۲۴ مهرماه ۱۴۰۴ #ناصر_تقوایی #سینمای_ایران #ناخدا_خورشید #آرامش_در_حضور_دیگران #کاغذ_بی‌خط #دایی_جان_ناپلئون #موج_نو #فیلسوف_تصویر #کارگردان_مؤلف #عرفان_در_سینما #فلسفه_و_هنر #ایران #فرهنگ #یاد_جاوید #هنر_متعهد


روز عصای سفید

در ستایش چشمِ دل

در پهنه‌ی ادراک، کدام چشم اصالت دارد؟ چشمِ سَر که به ظواهر می‌نگرد، یا چشمِ دل که به باطن راه می‌یابد؟ حافظه‌ی من، نخستین تصویر از این حقیقت را در سیمای «قلی» یافت؛ پیرمردی از دیار ما که پرده‌ی ظلمات بر دیدگانش افتاده بود، اما چراغ بصیرتش روشن‌تر از هزاران چشمِ بینا می‌تابید. او که در آستانه‌ی خانه‌ی خدا و اولیائش می‌نشست، نه برای تکدی، که گویی برای آزمودن ما بود. قلی، سمفونی گام‌ها را می‌شناخت. هر انسانی برای او، آهنگی منحصر به فرد داشت. هنوز گام‌های من و پدرم در حریم حضورش طنین‌انداز نشده بود که آواز گرمش بلند می‌شد: «محمدآقا، سلام! یادی از ما کردی؟» این نه یک نبوغ، که تجلی عدل الهی بود؛ آنجا که نعمتی بازستانده می‌شود، حکمتی دیگر در وجود آدمی شکوفا می‌گردد. گویی خداوند چشم سر را از او گرفته بود تا گوش جانش شنواتر و ادراک باطنش عمیق‌تر شود. او و دیگر روشن‌دلانِ روزگار، مصداق این حقیقت‌اند که «بصیرت» حقیقی، نوری است که از درون می‌تابد، نه از بیرون. آیا هرگز جرئت کرده‌ایم برای لحظاتی، تنها برای لحظاتی، پرده بر چشمان خود بیفکنیم؟ در آن سکوتِ تصویری، هراسی غریب بر جان چنگ می‌زند و آدمی درمی‌یابد که بخش عظیمی از هستیِ تعریف‌شده‌اش فرو ریخته است. در آن لحظه است که پرسش حقیقی در ذهن متبادر می‌شود: آیا تاکنون شکرانه‌ی نعمت بینایی را به جای آورده‌ایم؟ نه به «الحمدی» بر زبان که به گامی که در عمل برداشته‌ایم؟ شکر نعمت، ادای حق آن نعمت است. شکرانه‌ی چشم بینا، آن نیست که تنها ببینیم؛ آن است که برای آنان که نمی‌بینند، چشمِ دوم باشیم. ما با دو چشم باز، در ازدحام این شهرها و در بی‌رحمی این معابر، خود را در امان نمی‌یابیم؛ حال، دلِ روشنِ آن عزیزان چه می‌کشد؟ آیا متولیان امور شهری، آنان که بودجه‌ها را تقسیم می‌کنند، می‌دانند که هر سنگ‌فرش ناهموار و هر فقدانِ یک نشانگرِ صوتی، دیواری است که بر گردِ این عزیزان کشیده می‌شود؟ این دغدغه، تنها در ذهن ما نیست. پژواک آن در تاریخ نیز شنیده می‌شود. در سال ۱۹۶۴ میلادی، لیندون جانسون، ۱۵ اکتبر را «روز عصای سفید» نامید تا به جهان یادآور شود که این عصا، نه چوب‌دستی یک محتاج، که بیرق استقلال و کرامت انسانی است. نمادی از اتکا به نفس و فریادی خاموش برای حقوقی که باید دیده و ادا شوند. امروز، روز تجدید میثاق ما با این مسئولیت است؛ مسئولیت ساختن جهانی که در آن، هیچ انسانی به دلیل محدودیتی جسمانی، از زندگی بازنماند. امید که این چند سطر، به دست «اهلش» برسد؛ آنان که کلیدی در دست و قدرتی در اراده دارند. باشد که قدمی بردارند و بدانند که ایمن‌ساختنِ مسیر یک روشن‌دل، روشن‌کردنِ چراغ انسانیت در جامعه است. یا علی مدد. امید بیست و سوم مهرماه ۱۴۰۴ به مناسبت روز جهانی عصای سفید. #روز_جهانی_عصای_سفید #عصای_سفید #نابینایان #روشن_دلان #حقوق_شهروندی #مسئولیت_اجتماعی #مناسب_سازی_شهری #امنیت_تردد #چشم_دل #بصیرت #۱۵_اکتبر #امید www.hashemizadegan.ir/blog #hashemizadegan #manshadi #seyedhossein 


در سال ۱۹۴۶، هنگامی که بیست‌وپنج نماینده در لندن گرد آمدند تا از میانِ تفرقِ سنجه‌ها و اختلافِ معیارها زبانی مشترک پدیدآورند، بیش از آن‌که تنها نهادی فنی بنیاد نهند، دانه‌ای کاشته شد از جنسِ «مِیزان» ٬ مفهومی که در حکمتِ کهن هم نشانِ عدالت است و هم نشانهٔ توازنِ هستی. تولدِ سازمان بین‌المللیِ استاندارد (ISO) در ۱۹۴۷ صورتِ مدرنِ همان آرزوی دیرین بود: اینکه در میانِ آشفتگیِ دنیا قواعدی پدید آید که به آدمیان امکانِ اعتماد، همکاری و آرامشِ روزمره را بدهد. روزِ چهاردهمِ اکتبر، که به نامِ «روز جهانی استاندارد» ثبت شده است، بیش از یک تاریخِ رسمی است؛ یادبودی از آدابی که زندگیِ جمعی را رام می‌کنند. اما از منظرِ عرفان و فلسفه، استانداردها نه تنها ابزارِ فنی، که تمرینی معنوی‌اند؛ تمرینی برای «گذشتن» از خودِ پریشانِ فردی و پذیرفتنِ میثاقِ جمعی. همان‌گونه که زائر در مسیرِ سلوک پردهٔ نفس را کنار می‌زند تا به وحدتِ معنا نزدیک شود، جامعه نیز با پیروی از معیارهای مشترک از هرج‌ومرجِ نامطمئن رهیده و به فضایی می‌رسد که کار، داد و گفت، سلامت و کرامت امکان‌پذیر می‌یابد. در زندگیِ روزمره ٬ نانِ صبح، داروی بیمار، سیمِ برقِ خانه، بسته‌بندیِ غذای کودک، نرم‌افزاری که به آن اعتماد می‌کنیم ٬ همه حاملِ نوعی استانداردند. وقتی معیار و ارزشِ مشخصی هست، اضطرابِ بی‌پایانِ بی‌اعتمادی فرو می‌نشیند؛ دل آرام می‌گیرد و وقت و توجه برای اندیشه و عشق آزاد می‌شود. این رهاییِ روزمره نوعی «تزکیهٔ اجتماعی» است: آدمی از بارِ بی‌اعتمادی و چک‌کردنِ مدام می‌گذرد و به ظرفیتِ سلوکِ اخلاقی و خلاقیت دست می‌یابد. فلسفۀ استاندارد را می‌توان همچون قانونِ حد و ساحل دانست: نه قیدی که آزادی را نابود سازد، بلکه قالبی که بازیِ آزادانه را ممکن می‌کند. در عرفانِ عملی نیز همین است؛ چارچوبِ ظاهریِ آداب، زمینِ بازیِ روح را تثبیت می‌کند تا آدمی بتواند بی‌هراس اوج گیرد. استانداردها پلِ اعتماد‌ند؛ و اعتماد شرطِ لازمِ هر پیمایشِ جمعی به سوی «جهانی بهتر» ٬ همان چشم‌اندازِ مشترکِ ۲۰۲۵  که می‌گوید وقتی زبانِ مشترک بسازیم، توانِ مشترک نیز پدید می‌آید تا عدالت، پایداری و کرامتِ جمعی تحقق یابد. در این جهانِ پرتلاطم، پذیرشِ میثاق‌های خردمندانه نوعی «گذشت» است: گذشت از خودخواهی‌ها، گذشت از وسواسِ کنترل، و تسلیمِ آگاهانه در برابر میزان‌هایی که به ما امکانِ زیستنِ شایسته می‌دهند. این گذشت نه فرار از دنیا که تسلیمِ فعال است؛ تسلیمی که به آدمی اجازه می‌دهد باری بزرگ‌تر بر دوش گیرد ٬ بارِ امانت و عدالت برای همه. پس هرگاه سخن از استاندارد شد، بدانیم سخن از چیدمانِ دل‌ها و حواس‌ها نیز هست؛ از میثاقی که به ما امکان می‌دهد در میانِ ناآرامی‌ها آرام بمانیم و عالمی بسازیم که شایستهٔ زیستنِ انسان‌هاست. امید بیست‌و‌دومِ مهرماهِ ۱۴۰۴ روزِ جهانیِ استاندارد
#روز_جهانی_استاندارد #میزان_و_معنا #چشم_انداز_مشترک #عدالت_و_پایداری #تزکیه_اجتماعی #اعتماد_جمعی #استاندارد_برای_زندگی #SharedVisionForABetterWorld
www.hashemizadegan.ir/blog 


در رامروزِ پیروزی کاوه و فریدون: میثاقی با حافظه‌ی تاریخی

طومار تاریخ چندهزارساله‌ی این مرز و بوم، آینه‌ای است که در آن، طلوع و غروب پادشاهانِ جمشیدفر، موج می‌زند. شهریارانی که ردای خدمت را با نیت پاک بر تن می‌کنند، اما دیری نمی‌پاید که غبار کبر و نخوت بر دامانشان می‌نشیند و آن فروغ ایزدی در جانشان به خاموشی می‌گراید. آنگاه، یا به تیغ دادخواهیِ همین مردم از تخت به خاک فرو می‌افتند، یا در ظلمتِ سرای خویش، به دشنه‌ی وحشتی که خود پرورده‌اند، جان می‌سپارند. و شگفتا که این ملت، پس از برچیدن سایه‌ی شومی، در دروازه‌های مُلک را به روی اهریمنی تباه‌تر می‌گشاید. چرا؟ زیرا که از جوهر تاریخ، جرعه‌ای نچشیده و از کتابِ سرگذشتِ نیاکان، پندی نیندوخته است. این گسستِ هراس‌آور میان نسل‌ها، فاجعه‌ای است که هر نیم‌قرن یک‌بار، جام زهرآگینِ تجربه‌های تلخ را در کام نسلی نو می‌ریزد. آنگاه که پدران به دیار باقی می‌شتابند، کتابِ عبرت‌هایشان ناگشوده و ناخوانده بر طاقچه‌ی غفلت غبار می‌گیرد و فرزندان، بی‌خبر از آنچه گذشت، همان راهِ رفته را از نو می‌پیمایند. و امروز، در رامروز، روز پیروزی کاوه و فریدون، تاریخ به زبان اسطوره با ما سخن می‌گوید. اما در غوغای روزمرگی، چند تن را یارای آن است که بپرسند «کاوه که بود و فریدون کدام گره‌گشا؟» اسطوره‌ها، این آینه‌های لایزال، حافظه‌ی عرفانی یک قوم‌اند. آنجا که دفتر تاریخِ مدوّن خاموش است، اسطوره به نجوا درمی‌آید و حقیقت را از پسِ هزاره‌ها به گوش جان ما می‌رساند. ضحاک، این سیماچهرِ اهریمن و مردابِ تباهی، شاید نامِ هیچ پادشاهی در کتیبه‌ها نباشد، اما او واقعیتی است انکارناپذیر؛ او نمادِ هر خودکامه‌ای است که بر تختی تکیه زده و خوراکش، مغز جوانانِ یک سرزمین و آرزویش، خاموش کردنِ فروغِ خرد و دادگری است. افسانه چنین می‌گوید که این فرزندِ تاریکی، چون خواست شعله‌ی مقدس را فرونشاند، جمشیدِ قهرمان در برابرش ایستاد. اما کینه‌ی ضحاک، سرانجام گریبان‌گیرش شد و پیکر خورشیدوارِ جمشید را به ارّه‌ی بیداد دو نیم ساخت. لکن، حلاوتِ این پیروزیِ شوم، دیری نپایید. فریدون، آن نجات‌بخشِ موعود که از دامانِ دادگری برخاسته بود، گوهرهای به اسارت رفته‌ی جمشید (خواهرانش) را رهانید و ضحاکِ مار‌دوش را در سینه‌ی البرز به زنجیر کشید. او در دلِ کوه دماوند، نه یک زندانی، که زخمی است چرکین و شری است به تعویق افتاده که در پایانِ تاریخ، باز خواهد گشت تا سرانجام به دستِ گرشاسبِ رستاخیزکرده، به نیستیِ ابدی سپرده شود. پس جشن امروز، نه پایکوبیِ صِرف، که تلنگری است مینوی بر جانِ خفته‌ی ما. دعوتی است به بازخوانیِ تاریخ؛ نه برای تفاخر به گذشته، که برای تفکر و عبرت. باشد که با هر رامروز، میثاقِ خویش را با خرد و حافظه‌ی تاریخی، تازه گردانیم تا این دورِ باطلِ تکرار را بشکنیم و فردایی بسازیم که شایسته‌ی فرزندانِ فریدون باشد. ارادتمند امید بیست و یکم مهرماه ۱۴۰۴

#رامروز #کاوه_آهنگر #فریدون #جمشید #ضحاک #دماوند #داستان_ایران #اسطوره_ایرانی #فلسفه_اسطوره #تاریخ_ایران #فرهنگ_ایرانی #شاهنامه #حافظه_تاریخی #آگاهی #خرد_جمعی #دانایی #بازخوانی_تاریخ #چرخه_تکرار #عبرت #بیداری #خودآگاهی #حق_و_باطل #نور_و_ظلمت #اسطوره_شناسی #حکمت_پارسی #نوشتار #زیبانویسی #ادبیات_پارسی #متن_فاخر #فلسفه_زمان #روشنای_خرد #صدای_ایران #یادگار_نیاکان #روز_ایران #امید #رامروز #کاوه_آهنگر #فریدون #جمشید #ضحاک #دماوند #تاریخ_ایران #اسطوره_ایرانی #فلسفه_اسطوره #آگاهی #خرد_جمعی #حافظه_تاریخی #شاهنامه #ادبیات_پارسی #زیبانویسی #اسطوره_شناسی #بازخوانی_تاریخ #نور_و_ظلمت #امید #ایران

www.hashemizadegan.ir/blog


درده قدح که موسم ناموس و نام رفت

آیا رواست که در روز بزرگداشت خواجۀ شیراز، آن رندِ پاکباز و لسان‌الغیب، کنجِ خاموشی گزینم و دَم درکشم؟ حاشا و کلا! مگر سپهرِ ادب پارسی چند خورشیدِ این‌چنین درخشان در دامان خود پرورده است؟ از همان اوانِ کودکی، که در محضرِ مهرِ پدربزرگ و مادربزرگ و پدر، نغمۀ آسمانی کلامش را به گوش جان می‌شنیدم، روحم با او عجین گشت. آن عزیزان، نخستین ساقیانِ میکدۀ حافظ بودند که اولین جرعه‌های آن شرابِ طهور را در کامِ تشنۀ من ریختند. گویی آن مرد، خودْ قرآن را با چهارده روایت در سینه داشت و از آن سینای سینه، کوثری جوشید که در صدها شاخه، جانِ عطشناکِ عاشقان را تا ابد سیراب ساخت. حقا که دانۀ گندمی بود که از آن، خوشه‌ای با هفتاد دانۀ معرفت رویید و چه میناگریِ شگرفی بر صحیفۀ ادب پارسی کرده است! اما دریغ و صد افسوس که امروز، تصویرِ بی‌رمقِ ادبیات ما، نقش بر نعلِ سمندِ تیزتکِ او بسته است. چه جای شِکوه، که زیرنویس‌های رسانۀ ملی از سهو و خطا آکنده است و مراسلاتِ بزرگانِ قوم نیز از این قاعده مستثنی نیست. گویی در این بازارِ مکاره، دیگر نه غنای ادبیات، که سوادِ خواندن و نوشتن نیز خریداری ندارد. بزرگداشتِ خواجه را یک روز بَس نیست؛ که هر ۳۶۵ روزِ سال باید روزِ حافظ باشد. هر روز، بیتی از او در جان نشاندن، نَفَس را به عطرِ کلامش معطر ساختن، و راه را در پرتوِ چراغِ رندانۀ او جستن. اما چه سود؟ که «صلاحِ کار کجا و ما قوم خراب کجا؟» کاش این رقعۀ درد، به دستِ یکی از ملازمانِ بارگاهِ تدبیر می‌رسید تا بار دیگر، جوهرِ نوشتن، زیباییِ خطِ پارسی و هنرِ «زیبانویسی»، بر صدرِ ایوانِ تعلیم و تربیتِ این مُلک تکیه زند. به جانِ خواجه و آن «حقِ قدیم و عهدِ درست»، سوگند که این فریاد از سرِ هوس نیست که «ز گریۀ مردمِ چشمم نشسته در خون است»، اما «زاهدانِ ظاهرپرست از حالِ ما آگاه نیستند». دیگر در این روزگار، شعر و نگاره‌ای نمانده که دل برباید؛ که دلبرِ جان‌ها رفته و دلشدگان را خبری نکرده است. امید که آن یارِ سفرکرده، بازآید و میلِ آبادانی کند، وگرنه در این خراب‌آبادِ نوشتار و فُرقتِ تدبیر، هر روزمان بَدتَر از دی خواهد بود.

بعد از این، دستِ من و دامنِ آن سروِ بلند

که به بالای چَمان از بُن و بیخَم بَرکَند

روز بزرگداشت آن یگانۀ دوران، بر جان‌های آگاه و دل‌های عاشق همایون باد. با مهر، امید بیستم مهرماه ۱۴۰۴

#روز_بزرگداشت_حافظ #لسان_الغیب #خواجه_شیراز #ادب_فارسی #فلسفه_شعر #عرفان_ایرانی #زیبانویسی #سواد_فارسی #ادب_در_مدرسه #فرهنگ_ایرانی #میراث_زبان #پارسی_جاودان #حافظیه #شیراز_شهر_راز #زبان_جان #خاک_سخنگو #ایران_فرهنگ #رند_شیراز #ساقی_حافظ #صورت_و_سیرت #راز_و_نیاز #جان_و_جهان #می_معرفت #قرآن_و_غزل #ساحت_حقیقت #صوت_سکوت #دل_و_دیده #اهل_معنی #حرف_جان #نور_کلام 

#HafezDay #PersianLiterature #HafezOfShiraz #IranianCulture #PersianWisdom #MysticPoet #RendOfShiraz #PersianScript #CalligraphyArt #CulturalLegacy #PersianSoul #PoeticIran


از طنین سُم ستورانِ چاپارخانه تا سکوتِ سنگینِ یک کارتن مقوایی

در سپیده‌دم تاریخ، آن‌گاه که تمدن‌ها در گهواره‌ی میان‌رودان و مصر، اولین کلماتِ مکتوب را برای یکدیگر می‌فرستادند، این روح ایرانی بود که بر این نیازِ پراکنده، نظامی شکوهمند و بی‌بدیل بنا نهاد. پانصد و پنجاه سال پیش از آنکه مسیح پیام‌آور عشق شود، کوروش و داریوش، پیام‌آورانِ تدبیر و نظم، شبکه‌ای را در پهنه‌ی شاهنشاهی خود گستردند که نه فقط خشتِ اول، که شالوده‌ی اصلی نظام پستی در جهان شد. «چاپارخانه» تنها یک دیوان اداری نبود؛ قلبی بود که با ضربانِ سُمِ اسبانِ تیزرو، خونِ فرمان و پیام را در رگ‌های امپراتوری می‌دوانید و دورترین نقاط را به مرکز متصل می‌کرد. آن روزها، پیام، امانتی مقدس بود و سرعت، عهدی ناگسستنی. و حال، پس از گذشت بیست‌وشش قرن، من، وارثِ آن میراثِ سرعت و امانت، در جستجوی نامه‌ای گمشده، به اداره‌ی پستی در منطقه‌ی یکِ تهران پا می‌گذارم. نه در بیابانی دورافتاده، که در قلب پایتختی که روزگاری مرکز همان شاهراهِ بزرگ بود. اینجا دیگر خبری از همهمه‌ی چاپاران و شیهه‌ی اسبان نیست؛ آنچه هست، سکوتِ سنگینِ انتظاری است که بر دوش ده‌ها انسانِ سرگردان سنگینی می‌کند. در پسِ باجه، جوانی نشسته است؛ گویی نمادی از این دورانِ گسست. با حلزونی کاشته در گوش و مگنتی که چون کلیدِ اراده بر آن چسبانده، بر مرزِ شنیدن و نشنیدن ایستاده است. او که خود سفیرِ کلماتِ ماست، کلمات را بریده و گنگ ادا می‌کند و هر زمان که اراده کند، با برداشتن آن آهنربای کوچک، خود را از قیل‌وقالِ مراجعان و فریادِ حق‌خواهی آنان وامی‌رهانَد. این ناشنواییِ خودخواسته، چه استعاره‌ی تلخی است از سیستمی که گوشش بر فریادِ مردمی که خود ولی‌نعمت آنند، بسته است. مرا میانِ پنجره‌ها و اتاق‌ها سرگردان می‌کنند؛ از «پنجره‌ی حیاط» به هزارتوی همان سالنِ اول بازمی‌گردم. نیم‌ساعت‌ها چون ابدیت می‌گذرند و پاسخ همان است: هیچ. سرانجام، آن جوانِ کم‌شنوا، با بی‌تفاوتیِ یک عارفِ از دنیا بریده، به کارتن مقوایی بزرگی در کنج سالن اشاره می‌کند و می‌گوید: «بگرد، شاید آن تو پیدا کنی!» و من در آن لحظه، در عمقِ آن کارتن فرو می‌روم. آنجا گورستانی از امانت‌های مردم بود؛ طوماری از سرنوشت‌های درهم‌تنیده، نامه‌های عاشقانه، اسناد رسمی، اخطارهای قانونی، و شاید آخرین کلماتِ یک عزیز به دیگری. من، یک غریبه، مأمورِ تفتیشِ خصوصی‌ترین زوایای زندگیِ صدها انسانِ دیگر شده بودم. هر نامه‌ای را که برمی‌داشتم، گویی به حریمِ خانه‌ای بی‌اذن پا می‌گذاشتم. چه کسی پاسخگوی این هتک حرمت بود؟ چه کسی ضامنِ آن امانت‌هایی بود که می‌توانستم دسته‌ای از آن‌ها را بردارم و در سکوتِ آن بی‌نظمی، هیچ‌کس روحش هم خبردار نشود؟ در این میان، مردی خشمگین فریاد می‌زد که نامه‌اش بازگشت خورده است. پاسخ شنید: «پستچی نداریم! خودتان باید بیایید و بسته‌هایتان را بگیرید!» گویی آن شریان‌های حیاتی که روزی کل یک امپراتوری را به هم می‌دوخت، امروز در رساندنِ نامه‌ای به کوچه‌ای در همان شهر عاجز مانده است. ظهر هنگام، نامه‌ی خود را از میان آن گورستانِ کاغذ بیرون کشیدم. اما آنچه در من مُرده بود، باوری بود به میراثی که روزی مایه‌ی فخرِ ما بود. سیستمی که درآمدش از بسته‌های بر روی موتور یک پستچیِ موتورسوار بالغ بر میلیون ها تومان است، اما از تأمینِ همان پستچی عاجز است و آن کارمند شریف نیز چشم به انعامی دارد تا شاید دفعه‌ی بعد، با بسته‌ی تو مهربان‌تر باشد. این حکایت شایسته‌ی ملتی نیست که خود، مبتکرِ این راهِ بزرگ بود. در هفدهم مهرماه، که روز «پست» نام گرفته، باید پرسید از آن «پست» چه باقی مانده است؟ آیا جز نامی بر تقویم و کالبدی بی‌روح از آن سیستمِ پرشکوه، چیزی برایمان به ارث رسیده است؟ کاش در این روز، کسی نه برای این سیستم، که برای آن روحِ از دست‌رفته، به داد برخیزد. امید هفدهم مهرماه ۱۴۰۴ #روز_پست #تاریخ_پست #چاپارخانه #میراث_هخامنشی #ایران #پست_ایران #بی‌نظمی_اداری #اصلاح_نظام_پستی


کودکی فراموش‌شده

یک قرن پیش، در سپیده‌دمی از تاریخ معاصر، برگ زرینی بر کتاب قطور آرمان‌های بشری افزوده شد. در ژنو، نمایندگان ۵۴ کشور گرد هم آمدند تا میثاقی برای پاسداشت معصومیت ببندند و نامش را «روز جهانی کودک» نهادند؛ منشوری در حمایت از حقوقی که پیش از آن، یا نادیده بود یا ناگفته. اما آیا این میثاق، که با جوهر نیک‌اندیشی بر تارک تاریخ نگاشته شد، از حصار واژگان فراتر رفت و مرهمی بر زخم‌های کودکان جهان شد؟ این پرسشی است که منطق در برابر آن سکوت می‌کند و فلسفه به حیرت می‌افتد. در محکمه‌ی ابدیِ منفعت، آنگاه که سود و زیان ما به میان می‌آید، آیا ترازوی عدالت، سنگینیِ کودکی بی‌دفاع را با زر و زور برابر می‌سنجد؟ بیایید نقاب ترحم‌های آنی و دلسوزی‌های لحظه‌ای را به کناری نهیم و در آینه‌ی حقیقت، بی‌پرده به خود بنگریم: ما برای کودکانِ «دیگری» چه کرده‌ایم؟ چند تن از ما از روح این منشور آگاهیم؟ چند نفر از ما جوهر حقوق کودک را می‌شناسیم؟ سوگند به حقیقت که نمی‌دانیم، و گویی اهمیتی نیز ندارد که بدانیم. ما بر مسند نظاره نشسته‌ایم و دولت‌ها را مسئول تدوین منشورها می‌دانیم، اما خود در این میان کجاییم؟ همان‌جاست که سهراب، شاعر عارف‌مسلک، رسالت ما را به تلخی فریاد می‌زند: «ما هیچ، ما نگاه.» این پیمان‌نامه می‌گوید: «کودک به‌دلیل‌ عدم رشد کامل جسمی و ذهنی، نیازمند محافظت و مراقبت ویژه است.» و در ماده‌ی سیزدهم آن، حقی ازلی به رسمیت شناخته می‌شود: «حق آزادی بیان؛ آزادی جستجو، دریافت و ارائه اطلاعات و عقاید…» آیا کودکان ما، در خانه‌ها و مدارس ما، جرئت این جستجو و شهامت آن بیان را دارند، یا ما خود اولین مرزبانان این سرزمین ممنوعه هستیم؟ خواندن ۵۴ ماده‌ی این صحیفه‌ی حقوقی، نه یک توصیه، که یک ضرورت است؛ اگر به راستی این روز را گرامی می‌داریم، باید بدانیم که بر کدام عهد ایستاده‌ایم. اما ورای این غوغای جهانی، در سکوت سرای درون هر یک از ما، کودکی جاودانه نفس می‌کشد. آن کودک ازلی که قرار نیست هرگز در چارچوب‌های مصلحت‌اندیشِ بزرگسالی اسیر شود. اوست که هنوز پرسشگر، بی‌باک و رهاست. مراقب او نیز باشیم. همین حقوق را برای او به رسمیت بشناسیم؛ حق آزادی، حق بیان، حق شادمانی. آن کودک درون را فراموش نکنیم، که اگر او در پستوی جان ما زندانی شود و صدایش خاموش گردد، جهان بیرون، جامه‌ای سیاه‌تر از این بر تن خواهد کرد. امید ۱۶ مهرماه ۱۴۰۴ #روز_جهانی_کودک #حقوق_کودک #منشور_کودک #آزادی_بیان #کودک_درون #حفاظت_از_کودکان #آگاهی #مسئولیت_اجتماعی #انسانیت #فلسفه_زندگی #عرفان #عدالت #امید www.hashemizadegan.ir/blog 


در آستانه‌ی زادروزت، ای سهراب سپهری عزیز، به این می‌اندیشم که ای کاش این خاک، دوباره آبستنِ سهراب‌ها می‌شد. چه شد که دیگر صدای پای آب، در گوش جانمان نمی‌نشیند و نبضِ حیات یک پرنده، دل‌هامان را به وجد نمی‌آورد؟ آن کیمیای «شستن چشم‌ها» چه بود که تو یافتی و ما در هیاهوی این جهانِ شتاب‌زده گم کردیم؟ این مردم فکر می‌کنند که عشق به زندگی و انسان لذتش کم است؟ نه، این ما هستیم که کوچک شده‌ایم. مرزهای تنگِ قوم و مذهب را، چون نایلونی سیاه و کشنده، بر سرمان کشیده‌ایم و نفس‌هامان به شماره افتاده است. این درد، تنها از آنِ ایران نیست؛ سیاره‌ی ما بیمار است. در این ازدحامِ روزمرگی و تنگ‌نظری، خود را با سیم‌های خوش‌آب‌ورنگِ تجدد به دار آویخته‌ایم و روحمان در امواج نامرئی آن، بریان می‌شود. نسل انسان‌هایی مانند تو منقرض شده؟ یا چشم‌های ما به دیدنشان کورگشته است؟ شاید همین حالا سهرابی در گوشه‌ای از کاشان یا جهان، با سکوت هم‌آواست، اما فریادهای ما بلندتر از آن است که نجوايش را بشنویم. سادگی، آن گمشده‌ی بزرگ، چه عیبی داشت که ما خود را چنین پیچیده و معلق میان زمین و آسمان کرده‌ایم؟  آری، تو «مرگ رنگ» را پیش از ما دیدی. برای گریز از هیولای زمانه، به «زندگی خواب‌ها» پناه بردی. هر سپیده‌دم که از خانه بیرون می‌زدی، «آوار آفتاب» را بر شانه‌هایت حس می‌کردی. اما تسلیم نشدی؛ گوش به «صدای پای آب» سپردی و در دل «شرق اندوه» ما، به «حجم سبز» یک برگ پناه بردی. به ما، «مسافر»انِ غافل، نشان دادی که چگونه می‌توان زیست. و ما؟ «ما هیچ، ما نگاه»! دلم برای سهراب تنگ است. دلم برای خواندن کتابی جدید از تو، که بوی ابدیت و انار بدهد، تنگ است. سهراب جان، ما را ببخش که هنوز در الفبای نگاهت مانده‌ایم و تو را چنان که باید، زندگی نکرده‌ایم! زادروزت پیشاپیش بر ما مبارک باد. قربانت، امید چهاردهم مهرماه ۱۴۰۴ #سهراب_سپهری #زادروز_سهراب_سپهری #شاعر_آب_و_آینه #چشمها_را_باید_شست #جور_دیگر_باید_دید #ما_هیچ_ما_نگاه #صدای_پای_آب #دلتنگی_برای_سهراب #نسل_سهراب_کجاست #ادبیات_معاصر #کاشان #شعر_نو #سادگی_گمشده www.hashemizadegan.ir/blog


در پهنه‌ی حیات اجتماعی، “نظم” جوهر پنهان و میثاق نانوشته‌ای است که تار و پود هستی یک تمدن را به هم می‌بافد. اگر امنیت را چون گوهری گران‌بها بدانیم، بی‌شک حافظان این گوهر، پاسبانان و مرزبانان این نظم هستند؛ آنان که در میانه هیاهوی روز و سکوت شب، چون دیده‌بانانی بیدار، بر آرامش جمعی نظاره می‌کنند. خاطره‌ی آن ایام که در شرکت “ترافیک هوشمند الیت” توفیق خدمت داشتم، این حقیقت را برای من از حیطه‌ی نظر به دایره‌ی شهود آورد. ارتباط نزدیک و مستمر با عزیزان نیروی انتظامی جهت سامان‌دهی به شریان‌های ترافیکی شهر، فرصتی بود تا از نزدیک، شاهد این مجاهدت خاموش باشم. در چنین روزی، به دیدارشان می‌شتافتیم، نه فقط برای عرض یک “خدا قوت” که برای سپاس از تلاشی که در کالبد شهر، حکم جریان خون در رگ‌ها را دارد. اگر کسی از من بپرسد سخت‌ترین شغل در بین مشاغل دنیوی چیست، بی‌درنگ به این جایگاه اشاره می‌کنم. این حرفه، نه شغل، که خود یک طریقت است. طریقتی که در آن، شب و روز در هم تنیده و فردیت در پای مصلحت جمع قربانی می‌شود. ایستادن‌های طولانی، نه تنها بر روی پا، که بر روی عهدی که بسته‌اند. آماده‌باش‌های مدام، نه برای مراسم، که برای صیانت از آن پیمان ازلی. چه بسا در مصاف میان “دستور” و “باور”، بزرگترین نبردها نه در میدان شهر، که در خلوت وجدان این مردان و زنان رخ می‌دهد و این، خود، ریاضتی عظیم است. روز سیزدهم مهرماه، که به نام “نیروی انتظامی” مزین است، فرصتی است برای تکریم این پاسبانان نظم و وجدان. این روز را به تمامی این عزیزان تبریک می‌گویم و از اعماق جان برایشان دو دعا دارم: نخست آنکه خداوند حافظ گام‌هایشان باشد تا در کوره‌راه‌های تردید و انتخاب، راه را گم نکنند و چراغ انصاف، همواره پیش رویشان باشد. دوم آنکه حافظ جانشان باشد تا از گزند حوادث مصون بمانند و سلامت به آغوش آن خانواده‌ی بزرگی بازگردند که ما جملگی، ساکنان این خاکدان، اعضای آنیم. امید که همواره در پناه حق، استوار و پایدار باشید. امید سیزدهم مهرماه ۱۴۰۴ #روز_نیروی_انتظامی #پاسبانان_نظم #امنیت_پایدار #مجاهدان_بی‌نام #پاسداران_شهر #۱۳مهر #تقدیر_از_نیروی_انتظامی #خدا_قوت #عرفان_و_نظم #ایستادگی_تا_صبح #پیمان_با_حق #امنیت_و_آرامش #یاد_خوبان #مسئولیت_بی‌پایان www.hashemizadegan.ir/blog 


در رثای مردی که طبیبِ کلمات بود

آن روزها که تازه دروازه های شهر الفبا به رویم گشوده شده بود و من، کنجکاوتر از همیشه، در میان کتابخانه‌ی پدرم غرق می‌شدم، پیوندی ناگسستنی با کتاب در جانم ریشه می‌دواند. پیش از آنکه سواد، حجابِ میان من و کلمات را بردارد، پدر بیش از سیصد کتاب را در گوشِ جانم زمزمه کرده بودند و من، بسیاری را از بَر بودم؛ شهودی کودکانه از معرفتی که هنوز بر زبانم جاری نشده بود. در میان آن گنجینه، میان دیوان‌های شعرا٫ کتب ارزشمند متقدمین و متاخرین و آثار گران‌سنگ دکتر اسلامی ندوشن فقید، گوهری بود که درخشش دیگری داشت. کتابی قطور، با جلدی سخت و استوار که وقاری عمیق در سیمایش موج می‌زد. روکشی گلاسه، که خود در آغوشِ پوششی نایلونی آرمیده بود؛ ساختاری که سال‌ها بعد آموختم غربیان آن را «اِلگانت» می‌نامند. این کتاب، یک شیء نبود؛ یک شخصیت بود. و بر پیشانی آن، نامی حک شده بود که سرنوشتِ درکِ من از میراث مکتوب را دگرگون می‌کرد: «به اهتمام ایرج افشار». در آن عالم کودکی، آن کتاب برایم چونان مرسدس بنزی در عالم کتاب‌ها بود؛ نماد کمال و دست‌نیافتنی بودن. آرزو می‌کردم کاش من آن را نگاشته بودم. توانِ فهمِ محتوایش را نداشتم، اما به روشنی می‌دیدم که چگونه «انتشارات امیرکبیر» و «استاد ایرج افشار» دست در دست هم، گنجی ادبی آفریده، بر کاغذهایی نفیس نگاشته و در جلدی ابدی محبوس کرده‌اند تا از گزند زمان در امان بماند. چون سال‌ها گذشت و چشمِ جانم به خواندن آن گنجینه گشوده شد، دریافتم که استاد افشار تنها یک «مُهتمم» کتاب نبود؛ او برانگیخته‌ای بود که رسالتی بر دوش داشت. او نه یک گردآورنده، که طبیبی بود که بر بالینِ نسخ خطی در حال احتضار در اقصی نقاط ایران و جهان حاضر می‌شد تا از زوال نجاتشان دهد و روحی جاودان در کالبد فرسوده‌شان بدمد. خستگی را نمی‌شناخت و این حجم از تدوین و تألیف، آدمی را به حیرت وا می‌دارد. گویی روح بی‌قرارِ محی‌الدین عربی، آن شیخ اکبر، در کالبد او حلول کرده بود تا این بار نه در ساحتِ عرفان نظری، که در پهنه‌ی «میراث مکتوب» فارسی، رسالتی دیگر را به انجام رساند. بی‌راه نیست که لقب «پدر کتاب‌شناسی نوین ایران» بر تارکِ نامش می‌درخشد. وسواسِ عالمانه در ضبطِ دقیقِ جزئیات، فروتنیِ عارفانه‌ای که در پسِ کوهی از دانش پنهان بود، نگاهی که ریشه در خاکِ ایران داشت اما شاخسارش با فرهنگِ جهانی پیوند می‌خورد، و اصرار منطقی‌اش بر مستندسازی به مثابه ستونِ هویت ایرانی، از او شخصیتی بی‌بدیل ساخته بود. اکنون، خبر می‌رسد که «شمیم»، آن شبکه ملی یزدی‌تباران موثر، در تصمیمی خجسته، بر آن است تا در شانزدهم مهرماه، به مناسبت زادروز فرخنده‌ی استاد، مراسم بزرگداشتی برگزار نماید. این همتِ ستودنی را ارج می‌نهم و به مدیران محترم «شمیم» صمیمانه تبریک می‌گویم. باشد که همواره قدردانِ جان‌های عاشقی باشیم که خشت بر خشت، بنای رفیعِ فرهنگ ایران را استوارتر می‌سازند. سیدحسین هاشمی زادگان منشادی واپسین ساعات جمعه یازدهم مهرماه ۱۴۰۴ #ایرج_افشار #پدر_کتاب‌شناسی_نوین_ایران #میراث_مکتوب #انتشارات_امیرکبیر #کتابخانه #فرهنگ_ایران #ادبیات_ایران #یزد #شمیم #بزرگداشت #شانزدهم_مهر #کتاب_خطی #نسخ_کهن #دانشنامه #ایرانشناسی #کتابشناسی #ادبیات_کلاسیک #فرهنگستان #حافظت_اسناد #ایران 


در این هنگامه که غبارِ معاش، آینه‌ی جان را تیره کرده و کشاکشِ نان، مجالی برای پرداختن به نام و نشانِ باستان نگذاشته است، از گرامیداشتِ جشن مهرگان بازمانده‌ام. هرچند که دل، خود را به بهانه‌ی جابجایی این روز از شانزدهمین روز تقویم یزدگردی به دهمین روزِ تقویم‌های نو، تسلی می‌دهد، اما حقیقت آن است که این غفلت، ریشه در حقیقتی تلخ‌تر دارد. راست آن است که ضحاکِ نفس، با مارهایی از شیز و آز بر دوش، استوارتر از همیشه بر تختِ ملکِ وجودمان تکیه زده و فریدونِ خِرَد و آدمیت، در بندی گران گرفتار آمده است. در چنین روزگاری، چگونه می‌توان پادشاهی «مهر» را به یاد آورد؟ آنگاه که «دادگری»، آن گوهرِ ایزدی، زیر خروارها تبعیض و بیداد مدفون گشته و «سپاسگزاری» از خوانِ نعمت‌های الهی، به زمزمه‌ای فراموش‌شده می‌ماند. سفره‌ی مهرگانِ ما تهی‌ست؛ نه از آن رو که نعمتی نیست، بلکه از آن جهت که خشکسالیِ تدبیر و دروغ، کشتزارهایمان را سوزانده است. خوشه‌های زرین غلات، یاقوت‌های انار، سیب‌های سرخِ مهر و انگورهای سیمین، جای خود را به حسرتی گزاف داده‌اند. اگر هم بر این سفره چیزی یافت شود، بهایی دارد که دستِ نیاز، جز به حسرت به آن نمی‌رسد. باغ‌های انار شهر من، این یادگارهای بهشتی، یا در عطشِ بی‌مهری خشکیده‌اند، یا جای خود را به هیولاهایی از آهن و سیمان سپرده‌اند. سرودِ نیایش مهر را از خاطر برده‌ام، چرا که «مهرورزی» خود کیمیایی نایاب گشته است. نماد دادگریِ این جشن، دادخواهیِ مردمان از پادشاه بود، اما امروز مردمانِ سرزمین من به هر کاری مشغول‌اند جز ستاندنِ دادِ خویش از بیداد. امروز در دعاوی و محکمه از یکدیگر داد می‌ستانند و گلاویز می‌شوند. اهریمنِ تاریکی بر اورمزدِ فروغ چیره گشته و شبِ وطن، سیاه‌تر از همیشه است. اعتدال پاییزی و برابریِ روز و شب نیز، گویی تنها در گردش افلاک باقی مانده که آن هم از یدِ قدرتِ حاکمان بیرون است، وگرنه آن را نیز از ما دریغ می‌کردند. آری، شاید هنوز در کنجِ خلوتِ دل‌ها، کورسویی از عشقِ انسانی باقی باشد، اما قدم به دامان طبیعت که می‌گذاریم، حجمِ زباله‌ها و زخم‌هایی که بر جانِ زمین زده‌ایم، آن کورسو را نیز به خاموشی تهدید می‌کند. ما امروز در سوگِ تمامِ آن چیزهایی نشسته‌ایم که روزگاری برای داشتنشان جشن می‌گرفتیم.

ولی…

من به طلوعِ پس از این شبِ یلدا ایمان دارم. یقین دارم که راستی بر دروغ، و داد بر ستم، پیروز خواهد گشت. آن روز، فریدونِ داد از بندِ ضحاکِ زمانه خواهد رست و کاوه‌ی دادخواه، درفشِ آزادی را برخواهد افراشت. ما مهرگان را بازخواهیم یافت و آن را نه یک روز، که روزها و هفته‌ها جشن خواهیم گرفت؛ جشنی چنان باشکوه که از هفت اقلیم جهان به تماشای آن خواهند شتافت.

به امید آن سپیده‌دم.

امید یازدهم مهرماه ۱۴۰۴ #مهرگان #جشن_باستانی #ایران_باستان #اسطوره_ایرانی #ضحاک #آز_و_شیز #فریدون #دادگری #عدالت #نور_بر_تاریکی #دادخواهی #سپاس_نعمت #پادشاهی_مهر #فرهنگ_ایران #یادگار_انار #خشکسالی #بیداد #امید_به_طلوع #اسطوره_و_عرفان #ادبیات_ایران


تأملی در بابِ «نخبگی» و روز نخبگان؛ روزی برای همه
امروز در تقویم، روزی است برای تأمل در واژه‌ای به نام «نخبه». این نام‌گذاری، پیش از آنکه تجلیل باشد، پرسشی عمیق برمی‌انگیزد: چه کسی خط‌کش را به دست می‌گیرد تا مرزی میان «نخبگان» و «دیگران» بکشد؟ و با چه معیاری، عده‌ای را با برچسبی خاکستری از تمامیتِ یک ملت جدا می‌کند؟ این واژه در دوره‌ای خاص، جامه‌ای سیاسی به تن کرد و بر قَدَر و قیمت آن افزوده شد. خاطره‌ای شخصی، این جداسازی تصنعی را برایم ملموس‌تر می‌کند: در سفری به دبی، من نیز در میان جماعتی بودم که با گردن‌آویزی به نام «نخبه»، به دیداری رسمی در سالنی فراخوانده شدم. همزمان، «دیگران» مردمی که ظاهراً از این موهبت بی‌بهره بودند در گرمای شرجی و طاقت‌فرسای بیرون، پشت حصارهای یک زمین چمن، منتظر بودند تا دیدارِ «ما» با مسئولین تمام شود. در بزنگاهی که این دو گروه از کنار هم می‌گذشتند، صدایی از میان جمع، از زبان دختری نوجوان، چون رعدی بر این صحنه‌آرایی فرود آمد و خطاب به رئیس‌جمهور وقت گفت: «این‌ها هیچ‌کدام نخبه نیستند!» آن کلامِ بی‌پروا، آینه‌ی تمام‌نمای حقیقتی بود که در دل همگان جریان داشت: نخبگیِ حقیقی، نه با گردن‌آویز و دعوت‌نامه، که در چشم و جان مردم عادی شناخته می‌شود. اگر کسی گوهرِ آن را داشته باشد، نیازی به جار زدن ندارد و اگر تهی باشد، هیاهویش گوش فلک را کر می‌کند، اما دلی را به باور نمی‌رساند. و طنز تلخ ماجرا اینجاست که برای همین مفهوم برچسب‌خورده، «بنیاد» می‌سازیم و همزمان از «نخبه‌کشی» می‌نالیم. غافل از آنکه شاید بزرگ‌ترین نخبه‌کشی، همین تلاش برای قالب‌بندی و جداسازی استعدادی است که باید چون رود در بستر جامعه جاری باشد. اما من به عدالتی عمیق‌تر باور دارم. شاید یکی از زیباترین تجلی‌های عدالت خداوند در همین باشد که گوهر نخبگی را نه در انحصار عده‌ای خاص، که در سرشت همگان به ودیعه نهاده است. هر انسانی، در یک گوشه از این عالم پهناور، در کاری و هنری، یگانه و بی‌همتاست. تفاوت تنها در این است که گرد و غبار غفلت، ناملایمات روزگار، و مهم‌تر از همه، «عدم شناخت خویشتن»، مانع از درخشش این گوهر درونی می‌شود. دوست من، شمایی که این کلمات را می‌خوانی، نخبه‌ای. چرا که در این بازار مکاره‌ی سرگرمی‌ها، «خواندن» و «دانستن» را برگزیده‌ای. تو گامی در وادی آگاهی نهاده‌ای و این خود، نشانه‌ی نخبگی است. پس این روز نه بر «نخبگانِ» جداشده، که بر تک‌تک انسان‌های منحصربه‌فردی که در جستجوی شناخت گوهر وجود خویش‌اند، خجسته باد. قدر خود را بدانید، خود را بشناسید و به یاد داشته باشید که شما در کاری بهترینید؛ کاری که هیچ‌کس در این جهان به زیبایی شما انجامش نخواهد داد. روزتان مبارک. امید دهم مهرماه ۱۴۰۴ www.hashemizadegan.ir/blog روزنخبگان #نخبگان #فلسفه #عرفان #اندیشه #دانش #خودشناسی #آگاهی #تفکر #تجربهشخصی #الهامبخش #تفکرانتقادی #عدالت #برابری #انسانیت #منحصربهفرد #استعداد #روایت #حکمت #روانشناسی #جامعه


و اما نهم مهرماه؛ روز جهانی سالمندان.

نوشتنِ روزانه‌ام را مبنا مپندارید که برای هر بهانه‌ای نظری می‌دهم؛ این دفترِ اندیشه، همچون جامه‌ای است که از تنِ ذهن برمی‌دارم تا در برخورد با حقیقت غرق شوم. نوشتن، تمرینِ پوست‌اندازی است؛ شاید فرصتی یابم تا بیشتر بدانم، و بیشتر بدانم که به دانستن محتاج‌ترم. سالمندی امروزِ ما یک تهدیدِ خاموش و کشنده است؛ گویی قطره‌قطره سمِ فراموشی بر روحِ جمعیت ریخته‌اند. موجِ جمعیتیِ دهه‌های پیش در حال پیر شدن است و جایگزینی در افق دیده نمی‌شود. چه زود بیمارستان‌هایمان از بیمارانِ کهولت پُر خواهد شد، در حالی که ظرفیتی برای نگهداری و رسیدگی وجود ندارد. همان کلاس‌های پنجاه‌نفریِ دبستانِ دههٔ شصت، فردا ممکن است به اتاق‌هایی در بیمارستان تبدیل شوند؛ فجایعی که تنها خدا می‌داند سرِنوشتِ آن‌ها چیست، و ما در میان روزمرّگی و گذرِ ساعت‌ها غافلیم. دوستانی که فداکارانه عمر و توان خود را وقفِ سالمندان و توسعهٔ فرهنگِ سالمندی کرده‌اند، نه تنها موردِ حمایت قرار نمی‌گیرند، که گاه در مظانِ اتهام و سیاه‌نمایی‌اند. در این میان، سالمند همچون الماسی‌ست که در آتشِ روزگار گداخته شده: هر یک از آنان کوله‌باری از تجربه، حکمت و روایت دارند که باید به هر طریق ممکن به نسلِ بعد منتقل شود. این گسیختگیِ نسلی روزبه‌روز عمیق‌تر می‌شود و سالمندان را در جزیره‌ای مهجور رها می‌سازد. امروز، در این روزِ یادبود، لااقل تکانی به خود بدهیم؛ هر یک از ما در گوشه‌ای از تقویمِ خود برنامه‌ای ساده و عملی برای سالمندانِ پیرامونش بنویسد ٬ یک دیدار، یک تماس، یک کمکِ کوچک، یک گوشِ شنوا. این گام‌ها اگرچه اندک‌اند، اما می‌توانند مرهمی باشند بر تنِ خستهٔ تجربه‌ها. باقی بقایتان. امید نهم مهرماه ۱۴۰۴

#روز_جهانی_سالمندان #سالمندی #نسلها #فرهنگ_سالمندی #پیر_شدن #حکمت_زندگی #ایران #جمعیت #پیری #نسل_آینده #تجربه #احترام #فرصت #دانایی #SeniorDay #ElderlyCare #Culture #Wisdom #LifeExperience #Population #Aging #FutureGenerations #Respect #Philosophy #Iran


سفر، گاهی نه در رسیدن به مقصد، که در مکاشفه‌ای نهفته است. در آن جزیرهٔ سکوت، که اتومبیل در اقیانوسِ متلاطمِ هیاهوی شهر بود، چشمم به کلماتی بر کاغذی سنجاق‌شده افتاد: «راننده ناشنواست.» این تنها یک جمله نبود؛ کلیدی بود که دری به جهانی دیگر گشود. ناگهان، زمان در هم شکست و تمام آنانی که به خاطر داشتم جهان را بی‌واسطهٔ صوت تجربه می‌کردند، در قاب نگاهم ایستادند. به یاد آوردم آنانی را که تقدیر، سکوت را برایشان برگزیده بود؛ آنان که در گذشته‌ای نه چندان دور، یا در حصارِ ترحمِ خانواده‌ای متمول، چون گوهری پنهان از جهان محافظت می‌شدند، یا در تبعیدِ بی‌اعتنایی جامعه‌ای فقیر، از حق طبیعی خود برای شکوفایی باز می‌ماندند. سرنوشت‌شان گویی پیش از آنکه خود بخواهند، با برچسبی از «نداشتن» نوشته می‌شد. اما امروز، آن مرد، پشت فرمان نشسته بود؛ نه به عنوان یک «ناشنوا»، که به مثابه یک «انسان». او اربابِ جهانی بود که در آن، ارتباط نه از طریق ارتعاش هوا، که از مسیر اعتماد و نگاه برقرار می‌شد. این معجزه‌ی تکنولوژی نیست؛ این تجلیِ کرامتِ انسانی است که تکنولوژی تنها ابزار آن شده است. ابزاری که پلی می‌زند میان دنیای اصوات و ملکوتِ سکوت. چه زیباست که دانش بشری توانسته است راهی بگشاید تا طنینِ ازلیِ هستی٬ صدای باران، قهقهه‌ی کودکی، سرودِ موج‌ها، و نجوای پرندگان٬ بر پردهٔ جانِ کسانی بنشیند که عمری شنوندگانِ اصیلِ سکوت بوده‌اند. این نه بازگرداندن یک حس، که هدیه دادنِ یک بُعدِ تازه از آفرینش است. امروز، روز جهانی ناشنوایان، روز بزرگداشتِ کسانی است که به ما می‌آموزند «شنیدن» تنها با گوش اتفاق نمی‌افتد. آنان پاسدارانِ سکوت‌اند؛ سکوتی که ما در غوغای بی‌پایانِ جهانِ خود گم کرده‌ایم. شاید این ما هستیم که از شنیدنِ موسیقیِ حقیقیِ حیات، محرومیم. این روز را به آنان که با گوشِ دل می‌شنوند و با چشمِ جان می‌بینند، تبریک می‌گویم. و باشد که ما نیز بیاموزیم کمتر سخن بگوییم و بیشتر به سکوت یکدیگر گوش فرا دهیم؛ چرا که عمیق‌ترین حقایق، نه در کلام، که در سکوت میان کلمات نهفته است. امید هشتم مهرماه ۱۴۰۴ روز جهانی ناشنوایان. www.hashemizadegan.ir/blog 


روزجهانیناشنوایان #سکوت #گوشدل #مسئولیتاجتماعی #کرامت_انسانی #WorldDeafDay #DeafAwareness #DeafCommunity #Inclusion #Accessibility #Empathy #DiversityAndInclusion


فردا روز بزرگداشت خداوندگار عشق و معرفت، مولانا جلال‌الدین محمد بلخی است؛ روزی برای گرامی‌داشت آن اقیانوس بی‌کران که قرن‌هاست تشنگان حقیقت را سیراب می‌کند. چگونه می‌توان حضور چنین گوهری را تصادف پنداشت؟ به تعبیر زیبای رشیدالدین میبدی، گویی قرن‌ها تزکیه و مراقبه در خاندانی اصیل دست به دست هم داد تا فرزندی چون او چشم به جهان بگشاید. او که خود فقیهی بزرگ و آیت‌الله شهر بود، در برابر شکوهِ شمس، آن ژنده‌پوش گمنام، زانو زد تا بیاموزد که عشق، خود، برترین برهان است و معرفت حقیقی نه در کتاب‌ها، که در سینه‌های سوخته یافت می‌شود. عظمت مولانا را تنها زمانی می‌توان درک کرد که از کوچه‌های تنگ و تاریک فلسفه‌های غامض و استدلال‌های خشک عبور کرده باشید. آنجاست که متحیر می‌شوید چگونه آن کیمیاگر بزرگ، پیچیده‌ترین مفاهیم وجودی را در کوره‌ی عشق ذوب می‌کرد و به شعری روان و شیرین چون شهد بدل می‌ساخت. او شعر نمی‌سرود؛ شعر از او می‌جوشید و زاده می‌شد. مولانا آتشفشان معرفتی بود که وزن و قافیه برایش ابزار نبود، بلکه تجلی طبیعی آن غلیان درونی بود. او خود قالب شد و دیگران در قالب او سرودند. او «نی» بود که از «خود» تهی شده بود و چون از خویش هیچ نداشت، آن نوایی که از او برمی‌خاست، حکایت‌گر عالمی دیگر بود؛ پژواک صدایی ازلی. و چه خوشبختیم ما که این میراث گران‌بها به زبان پارسی، زبان دل ما، به یادگار مانده است. شاد باشیم که چنین گنجی داریم. روزت بر ما مبارک، ای مولانای جان. امید هفتم مهرماه ۱۴۰۴


مولانا #روزبزرگداشتمولانا #عرفان #شعرفارسی #جلال‌الدینمحمدبلخی #مثنوی #عرفانپارسی #ادبیاتایران #تصوف #مولانایجان #Rumi #Mevlana #PersianPoetry #Sufi #Mysticism #LovePoetry #Wisdom #Spirituality #PersianLiterature #WhirlingDervish


فردا، روز بزرگداشت مردی است که نه در پی نام، که در پی گمنامی بود؛ اما چنان آتشی در بیشهٔ اندیشهٔ جهان زد که شعله‌هایش پس از قرن‌ها هنوز گرمی‌بخشِ جان‌های سرگشته است. شمس تبریزی، آنکه آمد تا در آینهٔ مولانا به همهٔ ما بیاموزد که بزرگ‌ترین حجاب، خودِ ما هستیم. او به مولانا گفت: «تو زیرککی، مستِ خیالی و شکی» و ما امروز، وارثان همان زیرکیِ مدرنیم. مستِ داده‌ها، مستِ الگوریتم‌ها، و مستِ تجربه‌هایی که در چهارچوب حواس پنج‌گانه می‌گنجند. به هر آنچه ملموس است چنگ می‌زنیم و با غرور، هرآنچه را که در محاسباتمان نمی‌آید، انکار می‌کنیم و در نهایت، سرخورده‌ایم. سرخورده از اینکه چرا جهان با همهٔ وسعتش، در دایرهٔ تنگ خواسته‌های ما نمی‌چرخد. چرا با وجود این همه «دانستن»، آرامش و یقین در اختیارمان نیست. پاسخ شمس، ویرانگر و در عین حال، سازنده است. او می‌گوید تا زمانی که غرق در توهمِ داشتنیم، از «یافتن» محرومیم. «تا زمانی که فکر می‌کنیم با بال و پریم، آن‌که باید و شاید، پر و بالمان نخواهد داد» منطقِ این سخن، شگفت‌انگیز است. بال و پرِ عقل و منیت، سنگین‌تر از آن است که بتواند ما را به اوج برساند. این‌ها تنها قفسی زرین‌اند که ما آن را با آسمان اشتباه گرفته‌ایم. پرواز حقیقی، در رها کردن این بال‌های عاریتی و پذیرفتن «بی‌بال و پری» است. تسلیم شدن نه از سر ضعف، که در اوج قدرتِ حاصل از شناختنِ خویش است. و در اینجاست که تکان‌دهنده‌ترین حقیقت آشکار می‌شود: «فکر می‌کنیم قبلهٔ جمعیم، در حالی که دود پراکنده هم نیستیم» تمام آن هویت، آن شخصیت، آن دانش و آن جایگاهی که برای خود ساخته‌ایم، در برابر حقیقتِ هستی، حتی به قدرِ دودی پراکنده نیز انسجام و وجود ندارد. اینجاست که آتش شمس کار خود را می‌کند: او نمی‌آید تا به ما چیزی بیفزاید؛ او می‌آید تا هرآنچه را که «ما» نیستیم، بسوزاند و از میان بردارد. بزرگداشت شمس، بزرگداشت لحظه‌ای است که انسان جرئت می‌کند به این آتش نزدیک شود، در آن قدم بگذارد و بپذیرد که برای تبدیل شدن به «خورشید»، ابتدا باید تمام «بودن‌های» خیالی‌اش چون دود، ناپدید شوند. راه شمس، راهِ سوختن برای ساختن است.



امروز «روز جهانی گردشگری» بود. در فلسفهٔ سلوک، سفر دو چهره دارد یکی، پیمودن کوه و دشت و دریا؛ و دیگری، پیمودن راهی بی‌نقشه در درون خویش. گردشگری، اگر تنها به دیدن مکان‌ها باشد، خاطره‌ای کوتاه حاصل آن است؛ ولی اگر با چشمِ جان سفرکنیم، هر سنگ و نسیمی، حضور خالق را یادآور می‌شود. عرفا می‌گویند: «هر سفری، تمرینی برای ترکِ مألوفات است»؛ یعنی فاصله گرفتن از عادات و محدودیت‌های ذهنی. در جهان پرهیاهو، سفر واقعی شاید همان خروج از اسارت روزمرگی و ورود به “آبادی دل” باشد. دیدن فرهنگ‌ها و مردمان دیگر، آینه‌ای است که خود را در آن بازمی‌یابیم. این همان معرفت نفس است که دل در گرو سفر دارد. پنجم مهرماه ۱۴۰۴


بزرگترین وسوسه‌ای که در برابر والدین قرار دارد، این است که فرزند را بوم نقاشی آرزوهای ناکام خود ببینند و او را پروژه‌ای برای جبران گذشته‌ی خویش کنند. این نگاه، اگرچه از عشق سرچشمه می‌گیرد، اما عشقی آمیخته به تملک است که اصالت وجودی فرزند را نادیده می‌گیرد. فرزند، امتداد ما نیست؛ او یک هستی مستقل، یک راز منحصربه‌فرد با سرنوشتی یگانه است. وظیفه ما نه کوزه‌گری و شکل دادن به او بر اساس الگوی ذهنی خود، که باغبانی و فراهم کردن بهترین خاک برای شکوفایی آن چیزی است که بالقوه در او«هست». از این رو، خردمندانه‌ترین گام برای یک والد، یافتن معنا، افتخار و هویت در جایی خارج از وجود فرزند است. والدینی که زندگی، هنر، یا دغدغه شخصی خود را برای مفتخر بودن دارند، دیگر بار سنگینِ تحقق بخشیدن به رویاهایشان را بر دوش فرزند نمی‌گذارند. در اینجاست که عشق از تملک رها می‌شود و به والاترین شکل خود، یعنی بخشیدنِ آزادی برای «شدن»، تجلی می‌یابد و بزرگترین میراثی که برای فرزندی به جا می‌ماند، نه یک نقشه راه از پیش تعیین‌شده، که شهامت و تواناییِ کشف راهِ خویشتن است.

هر شب مسواکم را به دست میگیرم، گویی زنگ ناقوس زمان در گوشم نواخته می‌شود و آواز می‌دهد که ۲۴ ساعت دیگر نیز از عمرم به نسیمی گذشت. خاطرات پدربزرگ مرحومم در ذهنم زنده می‌شود، آن پیرمرد دانا با نگاه عمیقش به زندگی می‌گفت: «انسان تا هفتاد سالگی گویی هر سال را٬ یک سال تمام زندگی می‌کند، اما از هفتاد سالگی به بعد، هر سال برایش به اندازه‌ی یک روز می‌گذرد.» چه حقیقت عمیق و تلخی در این کلام نهفته بود – گویی زمان از سرازیر شدن به پرتگاه نهایی خبرم می‌دهد.  

تفکر به اینکه دنیا روزی این‌چنین شتابان به پایان می‌رسد، هراس‌انگیز است. و آنگاه سخن خداوند در گوشم طنین می‌اندازد: *«وَمَنْ نُعَمِّرْهُ نُنَكِّسْهُ فِي الْخَلْقِ»* (و هر که را عمر دراز دهیم، او را به ناتوانی و ضعف برمی‌گردانیم). آری، عمر تاوان دارد؛ و بهای زیستن، از دست دادن است… از دست دادن توان، آرزوها و شاید حتی قدرت نگاه داشتن دنیایی که روزی کشفش، زیباترین رویاهایمان بود.  

زمان چه مفهوم عجیب و شگفت انگیزی است؛ هنوز که هنوز است، انسان نتوانسته است تعریف دقیقی برای آن بیابد. روزهایی هست که چون برق و باد می‌گذرند، و روزهایی که آن‌چنان سنگین و کشدارند که گویی هیچ‌گاه پایان نمی‌یابند، گویی به ابدیتی می‌مانند که هنوز آغاز نشده است.  

اما هرچه هست، کاش آنچه از ما باقی می‌ماند، یادهایی درخشان و خاطراتی آرام‌بخش باشد – یادگارهایی برای کسانی که دوستشان داریم. شاید همه‌ی این تلاش‌ها و عبور از روزگاران، در نهایت در این یک جمله خلاصه شود:  

*«نام نیکی گر بماند زآدمی / به کز او ماند سرای زرنگار.»* 

این امید، بارقه‌ نوری است در دل تاریک و گسترده زمان، و شاید چراغی باشد برای عبور از سایه‌های سرد و نهان آینده.

 

انسان از آغاز آفرینش، با عطش حقیقت زاده شده؛ گویی در ژرفای وجود ما، پرسشی کهنه و بی‌پایان می‌جوشد و هرگز قرار نمی‌گیرد. از همان آدم نخستین که بهشت آغازین و آرامش ازلی را رها کرد و قدم در راهی ناشناخته گذاشت تا به تمنای دانستن و درک حقیقت، سرنوشت انسان را ورق بزند، این اشتیاق در تار و پود جانمان ریشه دوانده است.

نگاهی به تاریخ بشر بیندازیم، می‌بینیم هر عارف و دلداده‌ای، هر اندیشمند و سالکی، سهمی از زندگی‌اش را وقف همین جستجو کرده؛ سفر کرده‌اند، رنج‌ها برده‌اند و خواب آسودگی را بر خویش حرام ساخته‌اند تا شاید پرده از راز هستی برگیرند و به آن حقیقت ناب دست یابند که آرام جان و قرار دل است.

انگار حقیقت، گمشده‌ی همیشه‌ی انسان است؛ چیزی فراتر از لذت‌های گذرا و دستاوردهای بزرگ. و هر کس تنها یک‌بار طعم وصال آن را بچشد، لذتی جاودان می‌یابد؛ لبخندی که دیگر غبار اندوه و تردید بر لب‌هایش نمی‌نشیند. این است که آدمی همیشه در راه است؛ در سفری بی‌پایان، برای پیدا کردن حقیقتی که معنای همه‌چیز در همان نهفته است.

یه جایی خوندم «آدم پولدار وقتی بی‌پول میشه هنوز «بوی پول» میده٬ ولی آدم نوکیسه وقتی پولدار میشه فقط بوی عقده میده! اما این بوی پول اینجا نشون اصالته، یعنی ثبات، یعنی اینکه این آدم چون ریشه داره٬ نوسان‌های بی‌شمار زندگی رو آسون تر تحمل می‌کنه. ریشه‌های عمیقی که، حتی اگه خاک دورشو باد ببره، باز هم سرجاش محکمه. اما آدم نوکیسه، وقتی به پول می‌رسه، تنها بوی عقده میده٬ میدونی چرا؟‌ چون پولش فقط یه پارچه زربفته  که روی زخمِ‌های کهنه‌ حقارتش بسته٬ اما زخم هنوز اونجاست٬ هنوز درد داره.  

بوی پول با بوی عقده فرق داره. بوی پول، عطر بخششه٬ عطر بی‌نیازیه، عطر اون کسیه که میدونه دنیا بازیچه است و میتونه به دست بیاره و ببازه و باز هم آروم باشه. اما بوی عقده، تعفن حرصه. داستان تازه به دوران رسیده ایه که می‌خواهد با طلا خودش رو ثابت کنه، اما نه تنها نمیتونه، بلکه نداشتن‌های گذشته‌اش رو فریاد می‌زنه.

قصاب کاشانی میگه «ز بی‌تابی ره سیلاب را کی‌ می‌توان بستن / کند نوکیسه را هر دم غرور مال رسواتر» 

در جهان هر روزه ما سهم بزرگان و خردمندان، وقار است و خودداری و اصالت و سخاوت. شاید بی‌پولی روزی کسی را فروگیرد ـ اما دلِ بزرگ هرگز بوی فقر نمی‌گیرد٬ و شاید ثروت کسی را غرق کند ـ اما عقده‌های حقارت اکید از لابه‌لای جامه‌های ابریشمین بوی کراهت خود را رها خواهند کرد.  

اصالت، عطری است که هرگز کهنه نمی‌شود.

دلتنگی من در این شهر

شبیه صدای باران روی پنجره‌ی خاک‌گرفته‌ای‌ست

که سال‌هاست کسی آن را باز نکرده؛

این شهر با کوچه‌هایش، با دیوارهای ترک‌خورده،

با باغ‌های متروک و پنجره‌هایی که خواب عصر را دیده‌اند،

در دل من جاری‌ست 

و من هر صبح

با هر نسیم،

بخشی از خاطره‌اش را نفس می‌کشم.

دلتنگی در این شهر یعنی

نام گل‌ها را به یاد داشتن،

و بوی نان تازه را در خاطر مزه‌مزه کردن؛

یعنی صدای دور اذان،

زنگ مدرسه،

خنده‌های دختر همسایه از پشت دیوار حیاط.

مثل سهراب باید ایستاد،

در سایه‌ی یک سرو بلند،

و به دنیا با چشم یک دوست نگاه کرد

و به یاد آورد:

در هر دلتنگی،

رگه‌ای از امید هست و باریکی نوری از آینده.

ما می‌رویم، خاطره‌ها می‌مانند

و دلتنگی، پلی‌ست میان دیروز و آرزوی دوباره دیدن.

همیشه جایی هست برای رفتن،

و همیشه نشانی از یک شهر

در دل ما،

برای بازگشتن…

امید هفتم مردادماه ۱۴۰۴

«یک قفل همیشه منتظر کلید خودش نیست. گاهی فقط سراغ کسی را می‌گیرد که بلد است بپرسد: تو غریبه‌ای؟ یا اهل این جمع؟»

آوازها، حتی اگر جایشان عوض شود، به وقتش برمی‌گردند.

«آنچه را انجام دادی، شاید کلید آنچه هنوز نشناخته‌ای باشد.»

«اگر صدایت را فراموش کردی، فقط با لبخندت شروع کن.»

«خانه، فقط جایی نیست که برمی‌گردی؛ جایی‌ست که جرئت می‌کنی درش را باز کنی.»

همه‌ی اشیاء زمزمه می‌کنند. فقط ما بلد نیستیم گوش بدهیم.

فرقی ندارد، در نهایت خاک صدای همه را نگه می‌دارد.

«بار را می‌توان دوباره بلند کرد، اما فاصله وقتی جا بیفتد، به سختی پر می‌شود.»

«وقتی مسیر دو دشمن دارد، نقطه‌ی امن مشترک از هر کدام جدا نیست٬ همزمان باید هر دو را ببینی.»

«وقتی دشمن رو می‌بینی ولی نمی‌دونی از کجا حمله می‌کنه، دیدنت فقط وزنش رو بیشتر می‌کنه.»

فکر می‌کنم جایی در میانهٔ راه، راه را گم کرده‌ایم.

دیگر آن‌طور که باید فکر نمی‌کنیم، حتی دقت نمی‌کنیم که واژه‌ها چه معنایی دارند.

وقتی به شروع انقلاب نگاه می‌کنم، می‌بینم آغازش با «تظاهرات» خیابانی بود. اما «تظاهرات» به‌معنای انجام «تظاهر» است و «تظاهر» یعنی ظاهر‌سازی؛ نشان دادن چیزی در بیرون که شاید در درون نباشد.

هرچه جلوتر آمدیم، این «تظاهر»ها بیشتر شد. کم‌کم خودِ واقعی‌مان را پشت نقاب‌ها پنهان کردیم. نمایش جای حقیقت را گرفت و بسیاری از رفتارهایمان از جنس وانمود شد.

راه‌پیمایی اربعین هم با همهٔ زیبایی و عظمتش، گاهی به یک «تظاهر» دیگر بدل می‌شود؛ تظاهر به «حسینی بودن». اما حسینی بودن، تظاهر نمی‌خواهد. حسینی بودن یعنی عمل و حقیقت، یعنی ایستادن بر سر آرمان، حتی اگر همهٔ دنیا در برابر تو بایستد.

به جای تظاهر باید واقع‌گرا بود، باید کار حسینی کرد. حسینی بودن یعنی عاشق حق و عدالت بودن؛ عشقی که نیازی به نمایش ندارد و در سکوت و عمل، خود را ثابت می‌کند.

امسال هم جمعه‌های زیادی آمدند و رفتند. تقویم ورق می‌خورد و تقریبا به نیمهٔ سال رسیده‌ایم، اما وقتی به پشت سر نگاه می‌کنیم، حس می‌کنیم سال بی‌هیچ پیشرفتی گذشته؛ گویی فقط درجا زده‌ایم.
حالا بهتر می‌فهمم وقتی می‌گویند رشد اقتصادی منفی است، یعنی چه. یا وقتی از «ناترازی نظام بانکی» حرف می‌زنند، چطور این عدم‌تعادل در زندگی تک‌تک ما آدم‌های عادی هم رخنه کرده است. هر روز کمی بیشتر از قبل، دخل و خرجمان نمی‌خوانَد، ترازمان منفی‌تر می‌شود.
بعضی‌ها که این وضعیت را می‌بینند و می‌فهمند؛ برایشان کابوسی است که کش می‌آید و بیداری ندارد. بعضی دیگر اما روزمرگی را انتخاب می‌کنند و همه‌چیز را به «مشیت الهی» می‌سپارند، بی‌آنکه مسئولیت خود را به دوش بگیرند.
اما شاید معنای واقعی ایمان، دقیقاً برعکس همین تسلیمِ بی‌عمل باشد. ایمان یعنی هم توکل، هم تلاش؛ یعنی باور کنیم خداوند تغییر هیچ قومی را رقم نمی‌زند مگر آنها خودشان بخواهند تغییر کنند.
راهکار شاید همین باشد:
۱. خودآگاهی فردی — هرکدام از ما بفهمیم سهم‌مان در این وضع چیست و چه باید بکنیم.
۲. اقتصاد شخصی منظم — بیاموزیم چطور دخل و خرجمان را مدیریت کنیم و از هزینه‌های غیرضروری بزنیم.
۳. هم‌افزایی جمعی — به جای غر زدن یا بی‌تفاوتی، حلقه‌های کوچک همکاری و حمایت ایجاد کنیم تا اثرگذاری‌مان چند برابر شود.
۴. فشار سازنده بر تصمیم‌سازان — با آگاهی، پرسشگری و مطالبه‌گری، فضای بی‌پاسخ‌گویی را تنگ‌تر کنیم.
کابوس کشدار، وقتی کوتاه می‌شود که بیدار شویم و برخیزیم. امید، در کنار هم و با ارادهٔ مشترک، دوباره ساخته می‌شود.

سلام ودرود روز بخیر امروز هم مثل دیروز ..
بی خبر آمد و بی درنگ می رود …
ولی امروز تفاوتش با دیروز …
با دستان تو رقم می خورد …
امروز میتوانی عشق،
محبت و بخششت را
نسبت به عزیزانت از دیروز
بیشتر کنی!…
امروز زندگی طور دیگری رقم می خورد.
چون تو دیروزت نیستی …
امروزی که همه ی خوبی هایت …
یکجا جمع شده است …
خدا هم با ماست …
هر جا خوبی هست خدا هم هست .. 
روزتون قشنگ
🙏💙💚🤍

امروز، روز جهانی عکاسی است؛ روزی که بسیاری از دانشمندان عصر پیشین باور داشتند محال است نوری بی‌آنکه شیئی در برابرش باشد، سایه‌ای بر جای گذارد. اما سایه آمد، ماند و جاودانه شد. این حقیقت، گواهی است بر آنکه ایمان‌های بزرگ، زایشگر دستاوردهایی بزرگ‌ترند.
چنان‌که معماری، زمینی بکر را تسطیح می‌کند تا شهرکی نو بنا کند، ما نیز باید ذهن‌هایمان را از سنگلاخ‌های تعصب و کوته‌اندیشی بزداییم و آن‌ها را برای معماری جهانی روشن‌تر آماده سازیم. زیرا جهانی بهتر، نخست در ذهن ما متولد می‌شود؛ و اگر در خیال و اندیشه به کمال نرسد، در واقعیت هرگز قد علم نخواهد کرد.
تمام دشواری‌هایی که امروز گریبان بشر را گرفته، ریشه در همان تنگنای اندیشه دارد. و چه زیباست که عکاسی ـ هنری که سایه‌ها را جاودانه می‌کند ـ به ما یادآور شود که برای روشنایی فردا، باید اندیشه را فراخ و افق‌ها را گشوده نگاه داشت.
امید ۲۸ مردادماه ۱۴۰۴

گاه سخنی از لب می‌جهد که دل را به حسرت می‌نشاند؛

چون تیری که از کمان جسته، بازگشتی ندارد.

چنان‌که حافظ گفت:

«هرچند که ناید باز، تیری که بشد از شست.»

پس خردمندی آن است که سخن را پیش از زادن بیازماییم،

اندیشه را چون نگینی بتراشیم،

و کلام را به سان الماسی،

از زوایای خاموشِ فکر، درخشنده و گُهرآگین به میدان آوریم.

امید ۲۸ مرداد ۱۴۰۴

زندگی تنها در دیدن خلاصه نمی شود! سفر رفتن تنها برای دیدن نیست! می توانی صدای پرندگان ٫ باد ٫ ماشین ها ٫ انسانهای جدیدی را بشنوی و نواها و آهنگ های آنها تو را به آسمان ببرد. چینی ها می گویند موسیقی پل بین عوالم موجود در کاینات است! می توانی غذاهای جدید را تجربه کنی ٫ شیرینی یک میوه گرمسیری که هیچگاه نخورده بودی لبخند به لبانت بیاورد و یا شرابی گس تو را همسفر خیام نماید. می توانی در جمعی بنشینی و گرما و مهرشان را حس کنی ٫ ساعت ها درد دل هایان را گوش کنی ٫ در بازارها پرسه بزنی و جنس ها را با دستت لمس کنی . می توانی بنشینی و همراهی ٫ همقدم آنچه نمی بینی و شاید پیشتر می دیدی برایت شرح دهد. می توانی عاشق چالش باشی و این سفر رابرای تهدیدهایی که برایت دارد انتخاب کنی. مگر لذت سفر به رفتن نیست ٫ شاید نخواهی برسی و ببینی . سفر برای نابینا می تواند به همان اندازه یک رویای شبانه لذت بخش باشد. ولی برای کسی که نابیناست سفر به صورت انفرادی می تواند کابوس باشد٫‌ان هم به مقاصدی که تمثیدات لازم برای آن پیش بینی نشده است!


می‌دانستم قرار است آقای دکتر زیباکلام برای امضای کتاب تازه منتشر شده خود با نام #چراشمارانمیگیرن و #آخرش‌ـچی‌ـمیشه ساعت ده صبح در نمایشگاه کتاب – غرفه انتشارات روزنه حضور داشته باشند ولی وقتی رسیدم دیدم کتاب‌ها هست ولی خبری از آقای دکتر نیست. گویا بعد از امضای چند جلد کتاب برای جلسه‌ای می‌روند و دیگر باز نمی‌گردند. گویا با انتشار کتاب ٫ آنهایی که می‌خواستند ایشان را بگیرند و مشکل گرفتن دکتر را نمی‌دانستند ٫ حالا آنچه از نظرشان پنهان بود را از زبان دکتر شنیده‌اند و روز انتشار این کتاب مصادف شد با اجرای حکم آقای دکتر و رفتن به زندان! من هاج و واج کنار غرفه ایستاده بودم و به کل موضوع فکر می‌کردم و نگاه به بنر بزرگی از جلد کتاب دوخته بودم که حالا به طنز تلخی تبدیل شده بود. چند روز پیش از این در صفحه اینستاگرام انتشارات روزنه خبر انتشار کتاب آمده بود و بعضی کامنت‌ها برای من عجیب بود. همانطور که ایستاده بودم و به کل داستان فکر می‌کردم چند جوان آمدند و پرسیدند: گرفتنش؟ بعد پوزخندی زدند و رفتند. چند نفر دیگر آمدند و یکی از آن‌‌ها به همراهانش میگفت : میخوای بزنم همه این کتابها را بریزم؟ ومن کامنت ها و گفته‌های این افراد از خیالم می‌گذشت  و این سوال در ذهنم بود که چرا ما تحمل شنیدن یک فکر مخالف را نداریم و چنین توهین آمیز با موضوع برخورد می‌کنیم؟ تشویق شدم کتاب را بخوانم تا بدانم به نظر آقای دکتر زیر پوست جامعه ایران از ۱۳۶۲ تا ۱۴۰۲ چه می‌گذشته است. بعد از مدت ها با یک کتاب فارسی با نثری روان و خودمانی مواجه شدم٫ خواندش لذت بخش بود و ارزش خواندن را داشت ولی بیشتر درمورد این بود که زیر پوست آقای دکتر زیباکلام در فاصله سالهای ۱۳۶۲ تا ۱۴۰۲ چه می‌گذشته است! تجربه‌های مشترک زیادی با دکتر داشتم. من هم زمانی نگران موفقیت در گذراندن دوره تحصیلی و نوشتن پایان نامه بودم. دغدغه دکتر برای تغییر رشته از مهندسی به علوم انسانی زمانی نگرانی من هم بود و با فصل های اول کتاب همزاد پنداری عجیبی می‌کردم که خاطرات زیادی را به یادم آورد. خاطرات دکتر از دوران تحصیلات تکمیلی دکترا در دانشگاه بردفورد و روابط با اساتید و دوستان خانوادگی ٫ زندگی ساده و شیرینی را ترسیم می‌کند. کمتر کتابی را می‌توان یافت که نویسنده خودش را اینچنین به تصویر بکشد٫ از ضعف هایش بگوید ٫ از اینکه گاهی توان گفتن حقیقت را نداشته و یا در سوگ خاله فریبا و فِرِد اشک بریزد. با تعریف و تمجید اساتیدش از خود بی خود شود و آن ها را در آغوش بگیرد و از سردی و عدم پذیرش اساتید هم وطن موقع برگشت از سفر تحصیلی پریشان شود. من را خیلی به یاد کتاب «تانگوی یک نفره» زندگینامه آنتونی کویین انداخت. 

ما هم این جمله را زیاد شنیده‌ایم « اینجا ایران است و همه استخدام ها از روی آشنایی است»  من هم در طول دوران تحصیل بسیاری از نوشته‌های آقای دکتر در این کتاب را تجربه کرده‌ام. من هم همانند دکتر براین باورم که : 

همه مطالعاتی که در دانشگاه های انگستان انجام می‌شود در جهت منافع کشور انگلستان و به ضرر سایر کشورها نیست. شاید بعدها بتوانند از آن در جهت منافع خود استفاده کنند ولی الزاما از ابتدا لازم نیست که چنین باشد. همانند کشف آتش است. می توان از نور و گرمای آن استفاده کرد و یا شهری را ویران ساخت.

رابطه ریاضی در بین همه علوم این دنیا حتی علوم سیاسی وجود دارد و به قول بزرگی «خداوند جهان را بر اساس ریاضیات آفرید» 

فراماسون ها٫ لیبرال‌‌‌ها و سکولارها به کمک انگلیسی‌ها ( سفارت انگلستان) نهضت مشروطه را منحرف کردند.

اساتیدی که با دربار و شهبانو فرح پهلوی ارتباط داشتند از جمله با سوادترین اساتید ایران بوده‌اند.

من هم بر این باورم که نمره جانباز ۲۰ است ولاغیر . ما علوم انسانی را می‌خوانیم که ارزش فداکاری و ایثار را محاسبه کنیم. 

این چند ساعتی که صرف خواندن کتاب شد پراز بیم و امید بود. خوشحالم از اینکه افرادی مانند آقای دکتر زیبا کلام هنوز در بین ما هستند٫ ایرانی هستند٫ در کشور حضور دارند٫ با عودت ترفیعات خود می‌سازند و منتظر گرفتن استاد ممتازی خود می مانند. شهامت گفتن باور خود را دارند و می‌توانند این حجم از توهین را تحمل کنند. خودشان به پای خود به زندان می‌روند و یارِ آن صورتِ غیبند که جانْ صورت اوست. صفحات آخر کتاب که در مورد «آخرش چی میشه»‌هم خواندنی است. با خواندن این کتاب به آینده امیدوارتر خواهید شد!

وقتی زنبور‌ها نباشند، گرده‌ افشانی‌ نیست، گیاهان نیستند، حیواناتی نخواهند بود. وقتی نه گیاهی باشد و نه حیوانی انسان‌ها نیز باید رخت خود را ببندند و از زمین بروند. این تعبیری ساده از جمله‌ آلبرت انیشتین است. به تعبیر من ٫هنرمند نیز همین نقش را در دنیای ناملموس ما دارد. هنرمند شهد اندیشه را به روی بوم می آورد و یا با آن کالبدی خاکی ٫ فلزی را جان می‌بخشد. گاه حاصل زایش خردش فرشی زیباست و گاه حریر و ترمه و بلور و بارفتن. هنرمند ٫ساز هم که می‌نوازد تا عمق کالبد آدمی فرو می‌رود و راه به دماغش می‌یابد. هنر مرهم زخم‌های روان آدمی است. زخم‌هایی که هر چه زندگی‌اش ماشینی‌تر و سریعتر می‌شود ناسور‌تر می‌گردد. هنر نقش اساسی در جامعه ایفا می کند و به عنوان بستری برای بیان، بازتاب و تفسیر تجربیات انسانی است. دنیای بدون هنر خالی از خلاقیت، احساسات و فرهنگی است که زندگی ما را غنا می بخشد. بدون هنر، درک ما از خود و دنیای اطرافمان محدود می‌شود. در سرزمین خالی از هنرتوانایی کشف ایده‌های پیچیده و مشارکت در گفتمان معنا ندارد. هنر به‌عنوان رسانه‌ای عمل می‌کند که از طریق آن می‌توانیم دیدگاه‌های جدیدی را کشف کنیم، هنجارهای اجتماعی را به چالش بکشیم، و همدلی و درک را در بین جوامع از هر رنگ و نژاد تقویت کنیم. در غیاب آن، آگاهی جمعی ما کاهش می یابد و ما را از ماهیت معنای انسان بودن جدا می کند. با هنر می‌توانیم از مرزها فراتر برویم، با دیگران در سطحی عمیق‌تر ارتباط برقرار کنیم و معنا را در وجود خود بیابیم. فقدان هنر خلأ عمیقی در جامعه ایجاد می‌کند و توانایی ما را در برقراری ارتباط واقعی با خود و با یکدیگر ناتوان می‌سازد.  پس چه کاری بهتر از اینکه گلاب ٫ پرده نشین نباشد و چون گل شاهد بازاری شود تا عدالت به دست ما برقرار گردد. جمعی به گرد هم آمده‌ایم تا راه آثار هنر ایران زمینیان را برای رسیدن به قله شهرت و افتخار هموار کنیم. هنر ایرانی فقط باید دیده شود! مگر می‌شود با آن محشور شوی و عاشق نشوی؟ مگر می‌شود تلاقی نگاه ما با آثار هنری پارسی روح ما را متصرف نشود و به عمق تاریخ نبرد؟ سفری که اسناد حلاوتش در همه سفرنامه های مستشرقین آمده است. امیدوارم سعی تیم ما منجر به سازوکاری جاویدان برای رهایی هنر ایرانی از هر آنچه آن را در بند کرده است گردد. ایدون باد

سیدحسین هاشمی زادگان منشادی ۲۱ اردیبهشت ماه یکهزار و چهارصد و سه خورشیدی

سال پیش یعنی آغاز سال ۱۴۰۲ برای شما یک شعر پر از غم و درد و فراق خواندم چون سال ۱۴۰۱ سال بسیار دردناکی بود. نه حوصله تبریک داشتم و نه بارقه امیدی که قرار است در ۱۴۰۲ اتفاق بهتری بیفتد. اتفاق بهتری هم نیفتاد ٫ سیل و زلزله ٫ حمله تروریستی به شاهچراغ ٫ قتل داریوش‌خان مهرجویی و همسرش ٫ حمله سایبری به پمپ بنزین‌ها ٫ انفجار تروریستی در کرمان و از همه بدتر عادی شدن غلط های املایی در زیرنویس های تلوزیون ملی ٫ همه درد روی درد بود. تنها هادی‌خان چوپان بود که چون قهرمان شاهنامه ٫ رستم دستان ٫ بی آنکه کسی رخشی به او بخشیده باشد ٫ در آخر رسید و با یک دست بار سنگین غم را از روی شانه های مردم برداشت تا حداقل آغاز سال ۱۴۰۳ ابرو فراخ تر به دید و بازدید هم بروند. 

امروز که آخرین روز  سال۱۴۰۲  است تا اندازه‌ای امیدوارم که در سال ۱۴۰۳ قرار است اتفاقات خوبی رقم بخورد. برای همین فرارسیدن سال ۱۴۰۳ هجری شمسی را به همه کسانی که این نوشته را خواهند خواند تبریک می‌گویم. سال ۱۴۰۳ چه سال اژدها باشد و چه سال نهنگ ٫ سال درخشش‌های بی‌نظیراست! سال نمایش‌ها و تظاهرات خیابانی، سال پیروزیها (یا شکست‌های) تماشایی ٫ باید مواظب باشید که دراین آتش نسوزید! معتقدند که امسال سال موفقیت‌های چشمگیر سیاسی و یا هر زمینه دیگری است. البته می تواند ظاهرسازی هم باشد. مانند هر آنچه که در این دنیا اتفاق می افتد و به ما می‌گویند. چندی پیش ولادیمیر پوتین در پاسخ به پرسش «پاول زوربین» خبرنگار تلویزیون «روسیه-۱» درباره اظهارات اهانت‌آمیز بایدن ریاست جمهوری آمریکا گفت: ما آماده همکاری با هر رئیس جمهوری (در آمریکا) هستیم و با لبخندی گفت توهین بایدن مصرف داخلی دارد. فرانکلین دلانو روزولت سالیان سال رییس جمهور ایالات متحده آمریکا بود. تنها رییس جمهوری در تاریخ آمریکا که توانست برای سه دوره پیاپی (۱۲ سال) در کاخ سفید بماند ودراوایل دور چهارم دراثر سرطان مغزی جان سپرد٫ او یکی از پایان دهندگان وبرندگان جنگ جهانی دوم بود. روزولت جمله‌ای درباره سیاست دارد ٫ اومیگوید: «در سیاست، هیچ چیز تصادفی نیست، هر اتفاقی افتاد، شک نکنید که برنامه ریزی شده!» بنابراین خبرهای مضحکی که در مورد سیاست می‌شنوید چندان باور نکنید. هر آنچه اتفاق افتاده است و قرار است اتفاق بیفتد در قالب برنامه ریزی های جهانیِ صاحبان قدرت است که قریب پانصد سال است در حال یکپارچه سازی دنیا هستند. وگرنه چه دلیلی دارد بیابان های عربستان شبیه دالاس بشود و اطراف کعبه آسمان خراش بسازند؟ نظام مالی جدیدی بسازند تا قدرت بلعیدن ترلیون ها دلار ارز فیات را داشته باشد و خم به ابرو نیاورد؟ و حتی سریال های تلوزیونی هالیوود در گوشی‌های همراه به روز و در دسترس چوپانان در بیابان باشد؟

آنچه در بستر جامعه و در در اذهان ملل مختلف در حال شکل گیری است٫ همان است که صاحبان قدرت و ثروت می‌خواهند٫ نه تصادف است و نه از هم گسیختگی و فروپاشی. برخلاف تصور عموم همه این تغییرات و حتی تخریب ها فرصتی است برای کسانی که منتظر آن باشند و به قولی دست بجنبانند تا در فضای جدید به وجود آمده جایی برای خود بیابند. فرزند زمان خویش باشند! صوفیانه ابن الوقت باشند ٫ نه اینکه فرصت طلبی کنند بلکه این فرصت را از دست ندهند. آن ها که در حال چیدمان جدید دنیا هستند می خواهند که شما کتاب نخوانید٫ دوست دارند ساعت ها سریال های نت فلیکس تماشا کنید. می خواهند بوالهوس باشید و برنامه بلند مدتی در زندگی نداشته باشید. رِل بزنید و تا می توانید از این شاخه به آن شاخه بپرید. ساعت ده صبح از خواب بلند شوید و دلتان به جای امید٫ پر از آرزو باشد. آن هم آرزوهای دراز دست نیافتنی. یکی از میوه های سال ۱۴۰۲ درخت زندگی من کتاب «پول درآوردن از رمزارز» راهنمای کامل برای باهوش‌‌ها بود. این کتاب را بخوانید٫ به فرزندان خود توصیه کنید که بخوانند. همه ما مجبور خواهیم شد که برای مدیریت پول و سرمایه خود به زودی همه این مطالب را یاد بگیریم ٫‌همانگونه که این روزها دیگر نمی‌توان بدون آگاهی از علوم رایانه‌ای کاری از پیش برد٫‌ سیستم های مالی غیرمتمرکز چالشی بس بزرگتر برای شما ایجاد خواهند کرد که باید برای رویارویی و تقابل با آن آماده باشید. به قول استاد و مراد درگذاشته‌ای امیدوار باشید٫ امیدوار باشید٫ امیدوار باشید.

سید حسین هاشمی زادگان منشادی 

بیست و نهم اسفند ماه ۱۴۰۲

شبانه روزی لازم بود تا باور  پیروزی عقلانیت به توهم باورم شود. حتی اگر این نهال عقلانیت میوه‌اش به دامن من نیفتد بهتر از آن است که زقومی سیاه میوه‌اش باشد. تعالی تفکر و گریز از تحجر دلیل ترقی یک ملت است و خلاف آن برهان پستی یک ملت. ایران نشان داده است که همیشه پیشتر و بیشتر از تمام ممالک دنیا ادیبان و طبیبان فرهیخته در دامن خود پرورش داده که بعد از هزاران سال هنوز انعکاس نورشان اقطار عالم را روشن می‌دارد. متاسفانه در سالیان نه چندان دور اشتباهات دولتمردان و حاکمان بر این سرزمین زبان اعتراض اکثریت فهیم را گشوده  و ابر تاریک جهالت برخی بر سرشان سایه انداخته است٫ آنگونه که بعدم لیاقت خود در جامعه بشریت معترف بوده سایه را برگزیده‌اند غافل از اینکه مولانای جان پیشتر گفته است:

کی گفت که آن زندهٔ جاوید بمرد

کی گفت که آفتاب امید بمرد؟

آن دشمن خورشید در آمد بر بام

دو دیده ببست و گفت خورشید بمرد

حال در عجبند که چرا شعبده شان در کار نیامده و مناط اعتبار نگشته است! جواب اینکه چشم بینای عالم و مردم صاحب بصیرت ٫ ما را چنان که هستیم می‌بیند و گوش جان تنها شنوای آوازه موزون است. حال که تشت رسوایی ساده انگاران از بام افتاده آیا بهتر نیست اصرار بر ترقی معکوس و تنزل محسوس نداشته باشند و متحد و همراه شوند؟ آنان که در خواندن سطور نوشته های خود عاجزند و ادیب نمایانی که پیرایه و سیاست سرمایه را نمی‌دانند و کوس رسوایی آنها بر سر زبان عالم است ٫ بهتر نیست حالا که طبیبی پیدا شده که درمانشان کند درد نهان نکنند و دردمندی باز گویند تا درمان شوند. که انقلابی گری کتاب بستن نیست که علم هم مقدمه است و هم نتیجه تا فهم مطلوب با لذات آن هم واقع شود. آن‌ها هم می‌توانید حقاً فایده بخش باشند اگر جمهور را به صندلی نشینان ناصالح ترجیح دهید. هر چند گویی آفتاب امید در حال طلوع است. 

گفتم کجا،کی خواهد این؟

گفتی صـــبوری باید این

هله ای آنک بخوردی سحری باده که نوشت 

هله پیش آ که بگویم سخن راز به گوشت

در محشر شمارش آرای اعتماد نمایندگان مجلس به وزیران پیشنهادی دولت چهاردهم « گزارش کمیسیون اصل نود درباره لزوم ساماندهی تقنینی و نظارتی در حوزه رمز ارزها» قرائت شد. انتخاب چنین زمانی برای قرائتِ یکی از مهم ترین موضوعات عصر حاضر که در حال تغییر بنیادی در نظام حاکمیتی جهان است ٫نشان از عدم درکِ درخور این مگادایم دارد. به قول «عبادی مروزی» درجات خلایق در سماع متفاوت است. بعضی را واجب است شنیدن، و بعضی را لازم است ناشنیدن . نظر به اهمیت موضوع تلاشی داشته‌ام که حاصل آن کتابی است که به طعنه نام آن را «پول درآوردن از رمزارز» گذاشته‌ام ولی در اصل یک بسته اطلاعاتی است که ساختار این صنعت را ترسیم می‌کند. به رسم هدیه آن را به شما تقدیم می‌کنم زیرا بر این باورم ٫در کسوتی که اکنون مفتخر به آن شده‌اید دانستن اهم این مطالب حیاتی و ثمر بخش است. غم هایتان همه شادی ٫ بندهایتان همه آزادی ٫امید آنکه از این دانه صد باغ مزید آید.

این همی گویم که این اقبال واین دولت چنین/ متصل بادا بعز این جهانی والسلام

زیاده جسارت است

سیدحسین هاشمی زادگان منشادی

شهریور ۱۴۰۳


آشنایی من باشیخ بهایی به زمانی برمی‌گردد که در کودکی برای زیارت به مشهد می‌رفتیم و خواندن فاتحه بر مزار شیخ بهایی گویی از ارکان زیارت بود. بعد ها که آثار شیخ بهایی را خواندم متوجه شخصیت شگفت این مرد بزرگ شدم.او هزاران سال فراتر از زمان خود می‌زیست. شیخ در سپیده‌دمان دانایی، با پر اندیشه در آسمان حقیقت به پرواز درآمده بود. کشکول او را که ورق می‌زنی٬ مشهود است که رازهای خلقت و هندسه‌ی هستی را با قلم ایمان و عشق بر سطرهای زمان نگاشته است. او تنها بناهایی از خشت و گل و کاشی نساخت٬ بلکه با جوهر معرفت دل در گرو معماری روح و اندیشه داشت. امروزه معماران جهان، آنان که چون شیخ بهایی راه حقیقت را یافته‌اند٬ تنها طرحی نو خلق نمی کنند٬ آنها سفیران آشتی میان خاک و افلاک‌اند؛ مهندسینی که در معماری، جلوه‌ای از آفرینش الهی را عیان می‌سازند. هر طاق و قوس، و خمشی که می‌آفرینند٬ چونان وصالی میان ناسوت و لاهوت است؛ هرگنبد و مناره، آرزوی پرواز است، نشانی از آنکه خانه‌ای برای روح در بی‌کرانگی می‌جوید. شیخ بهایی رموز معماری را نه فقط در بنای مسجد و مدرسه، که در معماری اندیشه و عرفان جست. او می‌دانست که آبادانی بیرون پیش از آدادانی درون ممکن نیست. انسان می‌ساخت پیش از آنکه ایوان بسازد؛ دل را می‌پرداخت پیش از اینکه دالانی را بیاراید. امروز روز معمار است، معمارانی که نه تنها سازه ای از فولاد و بتون بلکه جهانی با سقفی از آسمان معرفت و ستون هایی از عشق برای زیست و رشد می‌سازند. سلام بر شیخ بهایی و همه معماران دل و دیار؛ آنان که بنای بودن را با آجر فهم و ملات کرامت، استوار می‌سازند و جهانی پرنورتر برای آدمی به یادگار می‌گذارند. در برابر این بزرگان سر تعظیم فرود می‌آورم. روزتان مبارک! 

آشنایی من با شیخ بهایی به روزهای کودکی بازمی‌گردد؛ آن زمان که به شوق زیارت، راهی مشهد می‌شدیم و فاتحه بر مزار او، یکی از آیین‌های جدانشدنی زیارتمان بود. آن روزها هنوز به درستی این مرد بزرگ را نمی‌شناختم، اما بعدها که با آثار شیخ بهایی آشنا شدم، بزرگی و شگفتی وجود او را تاحدی درک کردم. مردی که فراتر از قرن‌ و زمانه‌اش می‌زیست و در سپیده‌دم طلوع دانایی، بال اندیشه گشود و به آسمان حقیقت پرواز کرد.

کافی است کشکول شیخ بهایی را ورق بزنید تا دریابید چگونه جوهر ایمان و عشق را در سطرهای زمان جاری ساخته و رازهای خلقت و هندسه هستی را با قلم معرفت نگاشته است. او نه‌فقط بناهایی از خشت و گل آفرید، بلکه معمار جان و اندیشه بود و دل به آبادی روح انسان سپرده بود.

امروزه نیز معماران راستین، آنان که همچون شیخ بهایی راه حقیقت را یافته‌اند، تنها سازنده طرح‌های نو و ساختمان‌های فاخر نیستند؛ بلکه سفیران پیوند خاک و افلاک‌اند. هر طاق و قوس و انحنایی که می‌آفرینند، پلی است میان ناسوت و لاهوت؛ و هر گنبد و مناره، تمنای پرواز و سرود جست‌وجوی روح در بی‌کرانگی معنا.

شیخ بهایی، رموز معماری را تنها در ساخت مدرسه و مسجد نجست، بلکه این راز را در بنای اندیشه و عروج عرفان نیز نشان داد. او می‌دانست که پیش از آبادانی بیرون، باید دل و جان را آباد کرد؛ نخست انسان می‌ساخت، سپس ایوان، نخست دل می‌پرداخت و آن‌گاه دالان می‌آراست.

امروز، روز بزرگداشت معماری است٬ اما نه سازه‌هایی از فولاد و بتن، که جهانی سرشار از نور، با سقفی از آسمان معرفت و ستون‌هایی از عشق.  

درود بر شیخ بهایی و همه معماران دل و دیار؛ آنان که بنای بودن را با آجر خرد و ملات کرامت، محکم می‌سازند و جهانی روشن‌تر برای آدمی به یادگار می‌نهند.

در برابر این بزرگان، سر تعظیم فرود می‌آورم.  

سوم اردیبهشت٬ روز معماری و یاد شیخ بهایی گرامی باد!

سیدحسین هاشمی زادگان منشادی

دوم اردیبهشت ۱۴۰۴

«سلام گذشته به اکنون» کاخ بلند فردوسی معماری وارونه‌ی شایستگی روزنوشت قدرت؛ یا مراقبه‌ای بر سکوت‌های برنامه‌ریزی‌شده دهخدا؛ آن‌گاه که زبان، خانهٔ هویت می‌شود