ناصرخان خداحافظ

هنوز فراموش نمی کنم که مهندس مهرداد خوانین زاده از دیدن فیلم ای ایران ناصر خان تقوایی برگشته بود و چه هیجان زده آن را تعریف می‌کرد. در افقِ خاموشِ سینمای ایران، ناصر تقوایی نه تنها کارگردان، که فیلسوفی بود با دوربینِ تفکر؛ شاعری در جهانِ تصویر، که هر قاب را به ابیاتی از معرفت و تأمل مبدل می‌کرد. او از تبارِ روشن‌بینانی بود که در قابِ هر صحنه، نوری از «حقیقت» می‌دمید و در میانه‌ی تاریکیِ سانسور و فراموشی، مشعلِ آگاهی را برافروخت. او از آبادان برخاست؛ همان شهری که بوی نفت و آزادی را با هم در هوا داشت، و گونه‌ای با واژگان و تصویر انس یافت که هر اثرش چون سوره‌ای از حکمت و درد، بر جانِ بیننده می‌نشست. در آرامش در حضور دیگران، اضطرابِ انسانِ مدرن را در چنبره‌ی نظام‌های رسمی به تصویر کشید؛ فیلمی که در پسِ واقعیت، رگه‌هایی از فلسفه‌ی اضطراب و اگزیستانسیالیسم را پنهان کرده بود. شخصیت‌های او در مرزِ بین بودن و باید بودن سرگردان‌اند٬ بسان آدمی که در میانه‌ی جبر و اختیار، بی‌صدا فریاد می‌زند. در کاغذ بی‌خط، باز او از بحرانِ ارتباط گفت، از دیوارهایی نازک میان زن و مرد، و از جوهرِ اندیشه‌ای که در ساختارِ روزمرگی محو می‌شود. تقوایی در این فیلم، زمان را چون موجودی زنده می‌کاود، و کلام را به سکوتی پرمعنا بدل می‌سازد. اما اوجِ عصیان و زیباییِ فلسفی‌اش در ناخدا خورشید رخ نمود؛ اقتباسی از «داشتن و نداشتن» همینگوی، که در خلیج فارس بومی شد، و به حماسه‌ای ایرانی از مقاومت، انسان و تقدیر بدل گشت. ناخدا برای تقوایی نه قهرمان، که مظهر انسانِ خودآگاه است؛ کسی که در طوفانِ سرنوشت، سکانِ اختیار را از چنگِ تقدیر می‌گیرد با این باور که در شهری که همسر خواجه گرسنه نیست ٬ همسر و فرزندان او نیز نباید گرسنه بمانند. و آنگاه دایی‌جان ناپلئون، هنوز هم بارها می‌توانم به دیدن این شاهکار بنشینم٬ اثری که در ظاهر طنزی اجتماعی‌ست، اما در باطنِ خود اسطوره‌ای روان‌شناختی و عرفانی دارد؛ فیلم‌سریالی که تقوایی در آن، طنز را به ترازوی تفکر کشید، تا نشان دهد خنده نیز می‌تواند چهره‌ی دیگری از حقیقت باشد. هریک از شخصیت‌های این سریال در جهانی میان وهم و واقعیت زندگی می‌کنند؛ همان‌جا که انسان، گرفتارِ خیالِ خود است و جهان را از درونِ آینه‌ی اضطرابِ خویش می‌بیند. ناصرخان تقوایی در پسِ ظاهرِ فیلم‌سازی، در جستجوی حقیقت بود٬ حقیقتی که نه در قاب، بلکه در اندیشه‌ی پشتِ آن معنا می‌یافت. او سینما را زبانِ روح می‌دانست، و هر اثرش را طریقتی برای شناختِ خویشتن. آثار او با منطق ساخته، با فلسفه تفسیر، و با عرفان شناخته شدند. در مکث‌های طولانیِ نگاه شخصیت‌هایش، زنگِ بیداری بود؛ و در سکوت‌هایش، غوغای معنا. او گفت که «تا سانسور این‌گونه باشد، کار نمی‌کنم»، و در این جمله نه اعتراضِ یک هنرمند، بلکه نیایشِ یک انسانِ آزاد نهفته بود. تقوایی به ما آموخت که «بی‌عملیِ آگاهانه»، خود کنشی است ٬ شکلی از مقاومتِ روشنفکر در جهانِ تیره و محدود. امروز که از میان ما رفته است، باید گفت ناصرخان تقوایی تنها یک کارگردان نبود، او فیلسوفی بود که تصویر را وسیله‌ی تبیینِ وجود کرد، عارفی که با نور و سایه سخن گفت، و زیبایی را بر بامِ اندیشه علاقه مندان خود نشاند. نامش در تاریخِ هنر ایران، نه همچون برگِ خاطره، که چون لوحی از اندیشه و شور، جاودانه خواهد ماند؛ چراکه هر اثرش، آیینه‌ای است از انسان در کشاکشِ حضور و غیبت، بودن و نبودن، و از خود تا خدا. امید که تاریخ چون او دوباره به فرهنگ ما ارزانی کند. واپسین ساعات پنجشنبه ۲۴ مهرماه ۱۴۰۴ #ناصر_تقوایی #سینمای_ایران #ناخدا_خورشید #آرامش_در_حضور_دیگران #کاغذ_بی‌خط #دایی_جان_ناپلئون #موج_نو #فیلسوف_تصویر #کارگردان_مؤلف #عرفان_در_سینما #فلسفه_و_هنر #ایران #فرهنگ #یاد_جاوید #هنر_متعهد

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *