«از تشت زالو تا بانک خون؛ سرگردانی یک قطره حیات»

از نخستین باری که آستین بالا زدم و سوزنِ نه چندان نازکِ اهدای خون در رگ دستم نشست، تا امروز، هر چند ماه یک‌بار پیامی کوتاه اما  پرمغز از سازمان انتقال خون بر صفحه‌ی تلفنم می‌نشیند: «مدتی است به ما سر نزده‌اید؛ انتقال خون، انتقال زندگی است.» این جمله‌ی کوتاه، هر بار چون تلنگری است که مرا از روزمرگی بیرون می‌کشد و یادم می‌آورد که در میان این همه گرفتاری و هیاهو، هنوز کارهایی هست که مستقیم با «جانِ انسان» در پیوند است. سازمان انتقال خون، به‌درستی و شایستگی، برای تأمین خون مورد نیاز مراکز درمانی و تقویت ذخایر بانک خون، پیگیر و فعال است؛ دست‌شان را باید فشرد و این همت را باید ستود. اما در حاشیه‌ی این کوشش مقدس، مسأله‌ای در ذهنم دیرزمانی است که لانه کرده است: کاش روزی، یک‌بار برای همیشه، بودجه‌ای، عزمی، مجلسی، اندیشه‌ای فراهم می‌شد تا تکلیف اهدای خون، در میدان علم و عقل، با همه‌ی رقبای سنتی‌اش روشن گردد؛ رقبایی که نام‌شان را «فَصْد»، «طب سنتی»، «زالو درمانی» و دیگر شیوه‌های عصرهای دور گذاشته‌اند. آرزو می‌کنم روزی فرا رسد که یکی از این دو اردوگاه « اردوگاهِ علم نوین و اردوگاهِ روش‌های کهن » در میدان استدلال و شواهد، با مدارک متقن و آزمایش‌های قابل‌سنجش، دیگری را قانع کند؛ نه با جدل، نه با تعصب، که با برهان و تجربه. شگفتا که بسیاری از این روش‌های قدیمی، نه در حجره‌ی عطاری‌های بی‌نام‌ونشان، بلکه در مطب کسانی انجام می‌شود که سال‌ها طب نوین خوانده‌اند و سوگند پزشکی یاد کرده‌اند. این آمیختگیِ شگفت، گاهی نه به ترکیبی متعادل، که به التقاطی گیج‌کننده می‌ماند؛ گویی دو قرن متفاوت در یک اتاق فرو رفته‌اند. این پرسش، همچنان چون خاری در ذهنم مانده است: این چالش، این دوگانگی، این هم‌زیستیِ نیم‌بندِ علم و شبه‌علم، چه زمانی قرار است سامان یابد؟ چه وقت قرار است میان آنچه «زیست‌شناسیِ اثبات‌شده» می‌گوید و آنچه «حکایت‌ها و روایت‌های شفاهی» نقل می‌کنند، مرزی روشن کشیده شود؟ مسئله، فقط یک اختلاف نظری ساده نیست؛ سخن از «خون» است، از مایع حیات، از جوهره‌ای که در رگ‌های انسان می‌گردد و زندگی را می‌گرداند. این نکته‌ی مهم، نیازمند اندیشه‌ی عمیق و همت جدی کسانی است که «مسئول» نام دارند؛ همان‌ها که ما دست و بازویشان را می‌بوسیم، اگر یک‌بار به جای شعار، در این میدان تدبیر کنند و گامی استوار بردارند. اگر این وضعیت روشن و سامان‌مند شود، اگر مردم با اطمینان بدانند که اهدای خون نه تنها زیانی ندارد که جانِ انسانی را نجات می‌دهد، اگر تردیدها و شبهه‌ها زدوده شود، بی‌تردید جمع بزرگ‌تری از مردم، آستین بالا می‌زنند و به کاروان اهداکنندگان می‌پیوندند؛ آن‌گاه «خون» به جای آن‌که خوراک زالوها شود یا در ظرف‌های بی‌سرنوشت دور ریخته شود، در رگ‌های بیماری جاری می‌شود که در جایی از این شهر، میان بودن و نبودن معلق است. چه نسبت است میان خونی که در شیشه‌ی آزمایشگاه، جانِ دیگری را پیوند می‌زند، با خونی که در تشتِ زالو درمانی، بی‌سرنوشت و بی‌ثمر به هدر می‌رود؟ بیست و چهارم خردادماه، روز جهانی اهدای خون است؛ روزی که جهان، یک‌صدا یادآور می‌شود: «خون، تنها مایعی فیزیولوژیک نیست؛ زبان پنهان همدلی و آینه‌ی بی‌واسطه‌ی انسانیت است.» شاید روزی فرارسد که در تقویم ما نیز، این روز نه تنها یک مناسبت رسمی، بلکه نشانی از بلوغِ فکری و نظم علمی باشد؛ روزی که در آن، تکلیف ما با خودمان، با بدن‌مان، با سنت و علم، با زالو و بانک خون، روشن شده باشد. تا آن روز، هر پیامکِ ساده‌ی سازمان انتقال خون، برای من نه فقط یک یادآوری اداری، که دعوتی است به یک تأمل فلسفی: «این خون که در رگ‌های تو می‌گردد، سهم کدام انسانِ ناشناس است؟ و تو، در این میان، در کدام سوی تاریخ خواهی ایستاد؛ سوی زالوها یا سوی زندگی؟» همین.

۲۴ خردادماه ۱۴۰۵ – روز جهانی اهدای خون

سیدحسین هاشمی‌زادگان منشادی

#اهدای_خون #روز_جهانی_اهدای_خون #انتقال_خون_انتقال_زندگی #بانک_خون #مسئولیت_اجتماعی #طب_نوین #فصد #زالو_درمانی #علم_یا_سنت #حیات_در_رگ‌ها

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *