از ترکه‌های بید تا شیشهٔ عمر تمدن

کودکِ خردسالی بودم، با دستانی کوچک و چشمانی که جهان را هنوز بی‌واسطه می‌دیدند که٬ پدربزرگِ پدریِ فقیدم سبدی را به من نشان داد؛ سبدی که از ترکه‌های باریک و نرم بید، با چنان ظرافت و حوصله‌ای بافته شده بود که گویی رگ‌ها و مویرگ‌های یک موجود زنده در هم تنیده شده‌اند. با نگاهی آمیخته به غرور و مهربانی گفت: «این سبد را خودم بافته‌ام.» سپس، آرام‌آرام، همچون استادی که رموز طریقت را به مرید خود می‌آموزد، یک‌به‌یک مراحل بافتن سبد از ترکه‌های بید را به من یاد داد. شاید آن روز، نخستین رویارویی جدی من با جهان صنایع دستی بود؛ نقطه‌ی آغاز سفری که سال‌هاست در جان من ادامه دارد. آن روزگار، هنوز روستا عطر خودکفایی می‌داد. روستاییان بسیاری از وسایل و ابزارهای مورد استفاده‌شان را با دستان خویش می‌ساختند؛ دست‌هایی که هم نان زندگی را فراهم می‌کردند و هم معنا به زندگی می‌بخشیدند. برای ابزارهای پیچیده‌تر، چشم‌ها منتظر تابستان می‌ماند؛ تابستانی که کولی‌ها از میان روستا می‌گذشتند؛ مردمانی آشنا با آتش و آهن، که صدای چکش‌شان بر سندان آهنگری، موسیقیِ عبورشان بود. ساختن داس و بیل و دیگر ابزارهای فلزی، غالباً کار آنها بود؛ همان‌ها که جرقه‌های آتش، در پیشانی شب‌های روستا برایشان هاله‌ای اسطوره‌ای می‌ساخت. امروز، در روزگار ما، بیشتر کالاها در هیاهوی کارخانه‌ها زاده می‌شوند؛ خط‌های تولیدِ بی‌وقفه، سیلِ بی‌نام‌ونشانِ اشیا را راهی خانه‌های ما می‌کنند. اما هنوز، در گوشه‌گوشه‌ی این جهان صنعتی، صنایعی ظریفه و هنرهایی دیرپا باقی‌اند که همچون تبارنامه‌ی فرهنگِ بشر، از دست استادانِ صنعتگر آغاز می‌شوند، نه از دهان ماشین‌ها. هنوز «طرحِ نخستینِ» بسیاری از ابزار و زیورها، در ذهن و دل استادانی شکل می‌گیرد که سال‌هاست نفسشان را، نگاهشان را و رنجِ شیرینِ تجربه‌شان را در کار خود دمیده‌اند. جایی خواندم که دانشمندان، در بررسی سفال‌های باستانی، آثاری از «آوازِ خالق» را بازشناخته‌اند؛ لرزش‌های ریز در بافت سفال که نشان می‌دهد سفالگر، هنگام شکل‌دادن گل، آوازی بر لب داشته است. اگر چنین باشد، پر بیراه نیست اگر بگوییم وقتی بر روی یک فرش دست‌باف ایرانی دست می‌کشیم، یا سفال و آبگینه‌ای را که از دل دستان استادان بیرون آمده در دست می‌گیریم، در حقیقت با موجودی زنده روبه‌رو شده‌ایم. گویی این اشیا، نه شیءِ بی‌جان، که حاملانِ روحی خاموش اما بیدارند؛ روحی که به آرامی، در گوش جان ما نجوا می‌کند. استادانِ صنعتگر، جانِ خود را با آثارشان درمی‌آمیزند. هیچ‌گاه نمی‌توان تکه‌ای چوب را که بی‌احساس، در شکمِ یک ماشین تراش خورده، با آن قطعه‌ی چوبی مقایسه کرد که ساعت‌ها در کف دست‌های یک استاد شکل گرفته و دم و بازدم او، گرمیِ کف دستش، حوصله‌اش، مکث‌ها و تردیدها و تصمیم‌هایش، همگی بر آن نشسته‌اند. آن قطعه‌ی چوب، دیگر فقط ماده نیست؛ یادگاری از یک نسبت انسانی با جهان است؛ نسبتِ «خلق»، نه صرفاً «تولید». سال‌ها پیش، چند مجسمه‌ی کوچک سنگی از آفریقا با خود آوردم؛ پیکره‌هایی ساده و صمیمی، آویخته بر بندهای چرمی. هر بار که آن‌ها را در دست می‌گیرم، گویی به ناگاه همچون پورت‌کی‌های دنیای هری پاتر، مرا از اکنون جدا می‌کنند و به نیالی بیچ هتل و سواحل گرم و آفتاب‌خورده‌ی آفریقا می‌برند؛ شن‌ها زیر پا زنده می‌شوند، بوی دریا دوباره برمی‌خیزد و صدای موج، از لابه‌لای رگه‌های سنگی آن مجسمه‌ها عبور می‌کند. هر بار فیل‌های چوبی از جنس عود را که نزدیک به پنجاه سال پیش از هند برایم آورده‌اند بو می‌کنم، ناگهان صبحی دور در ذهنم زنده می‌شود؛ صبح زودِ روزی که مسافری از هند به خانه‌ی ما آمد و آن مجسمه‌های کوچک را همراه خود آورد. با هر نفس، بوی عود، پرده‌ی زمان را کنار می‌زند: تصویر چمدانی باز می‌شود، چهره‌ی خسته اما مشتاقِ مسافر، لبخندش، نور ملایم صبح که از پنجره به اتاق می‌ریزد و دست‌هایی که فیل‌های کوچک عودین را به سوی من دراز می‌کنند. صنایع دستی، همچون دانه‌های تسبیحِ رشته‌شده در فرهنگ یک سرزمین‌اند. هر دانه، تجربه‌ای‌ست، روایتی‌ست، زخمی‌ست، امیدی‌ست. وقتی این دانه‌ها را در دست می‌گیری، می‌چرخانی و بر آن‌ها انگشت می‌کشی، تنها با انگشتانت ذکر نمی‌گویی؛ روح و جانت نیز با آنها همراه می‌شود. هر دانه، قصه‌ای هزاران‌ساله را در ساحت خیال تو بازگو می‌کند؛ قصه‌ی مردمانی که آمده‌اند، زیسته‌اند، رنج برده‌اند، خواب دیده‌اند، عاشق شده‌اند، ساخته‌اند، و اکنون، به شکل قالی و سفال و چوب و فلز، در خانه‌های ما نفس می‌کشند. به‌راستی، صنایع دستی جانِ فرهنگ ما هستند؛ گویی شیشه‌ی عمرِ تمدن‌اند؛ ظرف‌های نامرئی‌ای که قرن‌هاست روحِ پیشینیان را در خود نگاه می‌دارند تا ما، در هر لمس و نگاه، با آن روح‌ها تجدید عهد کنیم. این آثار، گسست زمان را پل می‌زنند؛ گذشته، در آن‌ها به حال می‌پیوندد و حال، از طریق آن‌ها به آینده راه می‌یابد. روز صنایع دستی را به استادان این هنر – به آن روح‌های زیبا، خلاق و سازنده‌ی تمدن – تبریک می‌گویم؛ به دستانی که گلِ بی‌جان را به کوزه‌ای لبریز از زندگی بدل می‌کنند، به قلب‌هایی که از تار و پودِ نخ و نقش، حکمتِ صبر و نظم را می‌بافند، به نگاه‌هایی که در رگه‌های چوب، در رقص شعله‌ی شیشه، در لطافت فلزِ چکش‌خورده، زیبایی را می‌بینند، آن‌گاه که دیگران فقط «شیء» می‌بینند. دستتان را می‌بوسم؛ که دست شما، تداوم نفسِ فرهنگ ماست.

سیدحسین هاشمی‌زادگان منشادی

بیستم خردادماه ۱۴۰۵

روز جهانی صنایع دستی

#صنایع_دستی #روز_جهانی_صنایع_دستی #هنر_دست #میراث_فرهنگی #هنر_ایرانی #صنایع_ظریفه #استادان_صنعتگر #فرهنگ_و_هنر #هویت_فرهنگی #هنر_سنتی

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *