دیروز چند پیام پیدرپی رسید؛ نه صرفاً پیام، که انگار طنینِ زنگی بود بر درِ وجدان، یادآور کارهای عقبافتاده و عهدهایی که جایی در حاشیهی شتابهایم جا ماندهاند. با خودم گفتم: مگر نه اینکه خدا، ذهن آنان را که با تو در پیوندند، چنان تنظیم میکند که درست در لحظهای که بیمحابا به سمتی میدوی، تبدیل به «سرعتگیر» زندگیات شوند؟ دستی نامرئی که آرام بر شانهات میزند و میگوید: «یواشتر؛ تا این تکلیفها را بهجا نیاوردهای، حق نداری جلوتر بروی.» این تذکر، در ظاهر تلنگری است، اما در باطن عین رحمت است؛ لطفی است که نمیخواهد «تکالیف» زندگی را غلط بنویسی و آنها را ناتمام تحویل بدهی. معلمی است که پیش از آنکه بر برگهات نمرهای بنویسد، آرام بر سرت خم میشود و میگوید: «این جواب را دوباره نگاه کن.» دیروز دلم سخت گرفت؛ اما وقتی کمی فاصله گرفتم و از دور نگاه کردم، دیدم آدمیام؛ فراموشکار، غافل، در معرض خطا. و چه نعمتی است که پیش از آنکه کار از کار بگذرد، خودِ او یادمان بیاورد؛ مهربانانه، در قالب یک پیام، یک تماس، یک تذکر ساده. جهان، گاهی با زبان آدمها با ما حرف میزند؛ همانها که فکر میکنیم چیزی از درونمان نمیدانند، اما بیآنکه خودشان بفهمند، مأمور یادآوریِ تعهدهای ما میشوند. این زندگی، رشتهای ست نازک که از میان روزمرگیها عبور میکند؛ هر غفلت، دستِ سنگینی است که بر این رشته میافتد. به قول شاعر:
«چون رشته گسست میتوان بست،
لیکن گرهیش در میان هست.»
گره، نشانهی ترمیم است، اما نشانهی شکست نیز هست؛ یادگاریست از جایی که ما دیر فهمیدیم، دیر برگشتیم، دیر جبران کردیم. دعا میکنم رشتهی هیچکداممان آنقدر سست نشود که ناچار به گره زدنش شویم؛ ای کاش آنقدر هوشیار بمانیم که رشتهی پیوستهی عهدهایمان، بیگره، بیپارگی، امتداد پیدا کند.
امروز را با این حس شروع میکنم که هر پیامِ ناخوشایند، شاید صورتِ دیگرِ رحمت است؛ هر یادآوری، شاید نسخهای است که طبیبِ غیب برای جانِ خستهی ما نوشته.
روزتان پُر از مکثهای بهموقع، تذکرهای مهربان و رشتههایی که هیچگاه پاره نشوند.
سیدحسین هاشمیزادگان منشادی
۲۱ تیر ۱۴۰۵ #تلنگر #رحمت_الهی #یادآوری #غفلت #بیداری #سلوک #نوشته_دل #دعا #تأمل #زندگی #معنویت #عهد #رشته_عمر #ادبیات_فارسی #دلنوشت
