«صنعت ، معدن، معرفت»

دهم تیرماه، روز صنعت و معدن است؛ روزی که در تقویم رسمی کشور، با چند سطر و چند عنوان اداری ثبت شده، اما در دفتر خاطرات من، به شکلی دیگر و با زبانی دیگر حضور دارد؛ زبانی آمیخته به شگفتی کودکانه، تأملی فلسفی و حسّی از عرفان نهفته در دل طبیعت. آن سال‌ها، دانش‌آموز مدرسه راهنمایی بودم، با قدی کوتاه‌تر از آرزوهایم و ذهنی که هنوز به سادگی در کتاب‌های درسی جا می‌شد. یک روز، ما را سوار اتوبوس مدرسه کردند و راهی بافق شدیم؛ مقصد، «شرکت سنگ‌آهن مرکزی» بود. آن سفر، فقط یک بازدید ساده دانش‌آموزی نبود؛ گویی عبور از یک دروازه بود، ورود به جهانی که تا آن روز در ذهن من، بیشتر شبیه افسانه و قصه‌ی غول‌ها بود تا واقعیتِ روزمره. به محوطه معدن که رسیدیم، ناگهان جهان، مقیاس خود را تغییر داد. هرچه می‌دیدم، بزرگ‌تر از آن بود که در ذهن نوجوانی جا شود: ماشین‌های عظیم، چرخ‌هایی به اندازه رؤیاهای کودکانه، جرثقیل‌هایی که گردن به آسمان می‌کشیدند، کامیون‌هایی که در مقابلشان، اتوبوس مدرسه شبیه اسباب‌بازی می‌نمود. این‌ها نه فقط ابزار کار بودند، که در چشم من، «غول» بودند؛ غول‌هایی آهنین، بی‌چهره و بی‌رحم، که انسان به دست خود ساخته بود تا طبیعت را بجود، ببلعد و به شکل دیگری، زیر نام رفاه، دوباره به انسان بازگرداند. پس از آن سفر، بارها از طرف مدرسه ما را به دیدن معادن و صنایع دیگر بردند؛ هر بار، همین حیرت تکرار می‌شد، اما لایه‌ای تازه از پرسش بر آن افزوده می‌گشت. برای منِ نوجوان، «معدن» تنها حفره‌ای در دل زمین نبود، یک سازه نامرئی از قدرت و طمع و امید و ترس بود. «صنعت»، نه چند سوله و دودکش، که به‌تدریج در نگاه من، به چکشی بدل می‌شد که بر سنگِ خامِ جهان می‌خورد، تا آن را به شکل مطلوب مصرف بشر درآورد. غول‌ها، همه‌جا بودند؛ غول‌هایی که به دست آدمی ساخته شده بودند تا طبیعت را تکه‌تکه کنند، کوه‌ها را فروریزند، خاک را زیرورو کنند، رگه‌های پنهان زمین را از ژرفا بیرون بکشند. و همه این‌ها، به نام «رفاه» بود؛ اما رفاهی که در عمق ذهن من، رنگی از کذب داشت؛ رفاه کاذبی که بر شانه‌های زمین زخمی و هوای آلوده و آب‌های پریشان بنا شده بود. هنوز زبانم به نقد نمی‌چرخید، اما قلب نوجوانم، چیزی را در این معامله نابرابر بین انسان و طبیعت، ناهمخوان می‌یافت. سال‌ها بعد، فهمیدم که آن احساس مبهم، نه صرفاً ترس از بزرگی ماشین‌ها، که در واقع تولد یک پرسش بود: انسان تا کجا می‌تواند برای دست یافتن به آسایش، جهان پیرامون خود را از شکل بیندازد؟ مرز اخلاقی صنعت کجاست؟ معدن، تا کجا می‌تواند از دل زمین بگیرد، بی‌آن‌که به روح زمین بدهکار شود؟ و این‌جا بود که سخن حضرت حافظ، همچون چراغی در ذهن من روشن شد:

«دولت آن است که بی خونِ دل آید به کنار / ور نه با سعی و عمل باغِ جنان این همه نیست»

حافظ، به‌زبان شعر، همان چیزی را می‌گوید که امروز، فلسفه توسعه و اخلاق محیط‌زیست در قالب نظریه و مقاله و کنفرانس به دنبالش است: نعمتی که به بهای خونِ دلِ خلق خدا و خونِ دلِ زمین به دست آید، «دولت» نیست، توهّمِ دولت است؛ کامیابی نیست، صورتِ کامیابی است بر چهره رنج. «باغِ جنان»، با صرفِ سعی و عملِ بی‌حکمت ساخته نمی‌شود؛ باغ وجود انسان، و باغ طبیعت، هر دو نیازمند چیزی فراتر از تکنیک و ماشین و برنامه‌ریزی‌اند؛ نیازمند معرفت، عدالت و نوعی حضور معنوی در جهان. در آن سفرهای نوجوانی، من بی‌آن‌که نامی برایش داشته باشم، شکاف میان «توانستن» و «باید» را لمس می‌کردم. انسان امروز، بسیار چیزها را می‌تواند: می‌تواند کوه‌ها را ببرد، رودها را منحرف کند، جنگل‌ها را بسوزاند و شهرها را تا افق‌های دور گسترش دهد؛ اما پرسش اساسی این است که: آیا هرچیزی را که می‌توانیم، باید انجام دهیم؟ این‌جاست که پای منطق و اخلاق و عرفان، هر سه، به میانه میدان صنعت و معدن باز می‌شود.

منطق می‌پرسد: آیا این نوع توسعه، در بلندمدت پایدار است؟

اخلاق می‌پرسد: آیا عادلانه است؟ سهم نسل‌های آینده، سهم موجودات دیگر، سهم خودِ زمین چیست؟

و من می‌پرسم: نسبت این همه سروصدا با سکوتِ حقیقت چیست؟ آیا در میان صدای موتورهای غول‌آسا، هنوز می‌توان شنید که جهان ذکری در خود دارد؟ که خاک آیه‌ای‌ست، سنگ کلمه‌ای‌ست، کوه سطری‌ست از یک کتاب نانوشته؟

در نگاه آنکه دلی درگرو معرفت دارد، طبیعت صرفاً منبع ماده خام نیست؛ تجلّی‌ست، مظهر است، آینه‌ای‌ست که اسماء الهی در آن منعکس می‌شود. اگر این آینه را خرد کنیم، اگر این تجلی را صرفاً به عنوان «منبع منفعت» ببینیم، چیزی در جان خودمان نیز می‌شکند. شاید به ظاهر، رفاه افزون شود؛ اما در باطن، آرامش کاسته می‌شود. شاید حساب‌های بانکی فربه‌تر شود؛ اما روح، لاغرتر می‌گردد. و این همان رفاه کاذبی‌ست که من، در هیبت غول‌های آهنینِ معدن‌ها، از دور حس می‌کردم.

صنعت، اگر در خدمت انسانِ آگاه و مسئول باشد، می‌تواند از دل معدن، نان شرافتمندانه بیرون بکشد، می‌تواند زخم‌های فقر را مرهمی باشد. اما اگر صنعت، فقط در خدمت مصرف بی‌حد و مرز و سودِ بی‌وجهه قرار گیرد، آن‌گاه معدن، به زخمی باز در پهلوی زمین تبدیل می‌شود؛ زخمی که هر روز دهان می‌گشاید و هر شب، اندکی از معنای زیستن را فرو می‌بلعد.

اکنون که تقویم به دهم تیرماه می‌رسد، من دوباره آن نوجوانِ مدرسه راهنمایی در برابر خود می بینم، ایستاده در گوشه محوطه معدن، خیره به ماشین‌های غول‌پیکر، با سؤالی خاموش در نگاهش. امروز می‌دانم که کار ما، تنها بزرگ‌کردن چرخ‌ها و افزایش ظرفیت استخراج نیست؛ کار حقیقی ما، بازاندیشیدن نسبت خودمان با جهان است؛ این‌که چگونه می‌توان هم ساخت و هم نساخت، هم گرفت و هم داد، هم بهره‌برد و هم حرمت نهاد.

به قول حافظ، «باغِ جنان» با سعی و عملِ صرف حاصل نمی‌شود؛ باید سعی، آغشته به «فهم» شود، عمل، پیوند خورده به «انصاف» شود، و صنعت، هم‌نشین «معنویت» گردد. آن‌گاه شاید بتوانیم روز صنعت و معدن را نه صرفاً به عنوان جشنِ توانِ انسانی، بلکه به‌مثابه آیینه‌ای برای تأمل در مسئولیت انسانی گرامی بداریم.

باقی بقایتان

سیدحسین هاشمی‌زادگان منشادی

هفدهم تیرماه ۱۴۰۵

#روز_صنعت_و_معدن #توسعه_پایدار #فلسفه_تکنولوژی #انسان_و_طبیعت #خاطره_نویسی #سیدحسین_هاشمی_زادگان #اخلاق_صنعت #کار_جهان_این_همه_نیست

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *