به میانسالی که میرسی، انگار ساز زمانهات عوض میشود. دیگر آن جوانِ چندپارهی پرانرژی نیستی که بتوانی ده کار را همزمان به دوش بکشی و لبخند بزنی؛ گویی جانت تصمیم میگیرد که راه خود را از شلوغیها جدا کند و با یک کار، یک دغدغه، یک پروژه، عمیقاً مأنوس شود.
من، دستکم، چنینم؛ شما را نمیدانم.
وقتی کاری را آغاز میکنم، گویی دری به دیگرجهان گشوده میشود: جهانی که در آن، هر چیزِ بیربط، سایهای است مزاحم بر آفتابِ تمرکز. آنقدر در آن کار غرق میشوم که باقی کارها، مثل جزایری دورافتاده، در مه حاشیه گم میشوند. باید تلفنم روی سکوت باشد، جهان پیرامونم روی «حذف حاشیه»، و تنها کسانی کنارم بمانند که به همان کار، به همان پروژهی خاص، پیوندی دارند؛ دیگران هرچند عزیز در آن لحظه، مثل صدای موسیقی در کتابخانهاند: خودشان زیبا، اما جایشان اینجا نیست.
در این حالوهوا، حتی یک «سلام» ساده، یک احوالپرسی مهربان، میتواند نخِ نازک تمرکز را بُریده و ذهنم را در کوچهپسکوچههای حواسپرتی سرگردان کند. گاهی یک گفتوگوی کوتاه، مرا ساعتها از مسیر درونیام دور میکند؛ انگار که قایق کوچک توجه، با موجی ظاهراً بیاهمیت، از ساحل کارِ اصلی دور شود و به دلِ دریاهای نامربوط بیفتد.
میانسالی، شاید موسمِ جمعکردنِ حواس باشد؛ فصلِ فهم این نکتهی ساده و عمیق که جانِ انسان، برای شکوفایی، به «تمرکز» محتاج است؛ به خلوتی که در آن، کار به عبادت شبیه میشود، و توجه، ریسمانِ اتصالِ انسان و معناست.
روزتان به روشنای اندیشه و آرامشِ تمرکز.
سیدحسین هاشمیزادگان منشادی
هفدهم تیرماه ۱۴۰۵
#میانسالی #تمرکز #جمعیت_خاطر #غرقگی #حواسپرتی #خلوت #سکوت #تفکر #فلسفه #عرفان #روزنوشت #دلنوشته #نوشته_ادبی #آرامش #زندگی_آگاهانه
«جمعیتِ خاطر در موسمِ میانسالی»
