صائب تبریزی را دوست دارم؛ دوستداشتنیتر از آنکه در چارچوبِ یک لقب یا یک سبک، خلاصهاش کنم. میرزا محمدعلی صائب، شاهِ بیتاج و تختِ سبک هندی است؛ آنچنان در این اقلیمِ خیال و اندیشه به بلوغ رسیده که به قول اهل سخن، «کار را به نامِ خود کرده است» و هر جا سخن از سبک هندی است، بیدرنگ نامِ او در ذهن مینشیند. ملکالشعرای دربارِ شاه عباس را اغلب با چند غزل آیینی و مذهبی میشناسند، حال آنکه این تنها گوشهای از جهانِ پهناورِ شعری اوست. شاعری است کثیرالشعر؛ چند صدهزار بیت به او نسبت دادهاند و هنوز هر چه در دیوانش پیش میرویم، گویی به اعماقِ دریایی پا گذاشتهایم که پایان ندارد. صائب، شاعری نیست که فقط بر طاقِ مساجد و دیوارِ مدارس بیت نوشته باشد؛ او میانِ مردم، میانِ کوچه و بازار، در دلِ زندگی نفس کشیده و از همان شعر ساخته است. من نیز، بهقدرِ توانِ خویش، اهلِ خیالپردازیام؛ شاید از جنسِ همان خیالی که صائب را به هند و کابل و کشمیر کشاند؛ به دیدنِ عجایبِ عالم و آشنایی با رنگها و صورتهای تازه. سفرهای او، هم جغرافیای زیستش را گسترده کرد و هم جغرافیای ذهنش را؛ گویی هر شهر، دری تازه بر تخیل و تأمل او گشود. اما صائب، در این میان، فقط «بازيگرِ کلمات» نیست؛ او کلمات را به مثابه آینههایی میگیرد که در آنها فلسفه، اجتماع، عرفان و حقیقتِ تلخ و شیرینِ زندگی را نشان میدهد. نگاه کنید به این بیتِ شگفتِ او:
«مسلمان میشمردم خویش را، چون شد دلم روشن
ز زیر خرقهام چون شمع صد زنار پیدا شد»
در یک لحظه، پردهی تزویر را میدرد: خرقهای که باید نشانهی اسلام و زهد باشد، وقتی دل روشن میشود، ناگهان صد «زنار» از زیر آن نمایان میگردد؛ اعترافی تکاندهنده به ریا، خودفریبی و فاصلهی میانِ ظاهر و باطن.
یا این بیت:
«طاعتِ زُهّاد را میبود اگر کیفیتی
مهر میزد بر دهن، خمیازهی محراب را»
اینجا صائب، با یک تصویرِ ساده و زمینی، عبادتی را نقد میکند که از جان برنمیآید؛ محرابی که به جای شور، خمیازه میکشد. اگر طاعت، کیفیتی داشت و از دل میجوشید، سکوتِ عمیق بر فضای عبادت حاکم میشد، نه کسالت و خوابآلودگی.
و آن بیتِ زیبا:
«عشق سازد ز هوس پاک دلِ آدم را
دزد چون شحنه شود، امن کند عالم را»
در ظاهر، دزد و شحنه (پاسبان) متضادند؛ اما وقتی دزد، مسؤولِ امنیت میشود، بهترین پاسبان است، زیرا همه راهها و ترفندها را میشناسد. همانگونه که عشق، از دلِ هوس میگذرد و آن را پاک میکند. صائب در یک لحظه، هم اخلاق میسازد، هم جامعهشناسی، هم عرفان. همهی این ابیات، نشان میدهند که صائب تنها شاعرِ «تخیل» نیست؛ او پیشگامِ رئالیسم در شعر فارسی است. انگار دوربینی در دست دارد: از جزئیاتِ زندگی، از اشیای ساده، از حالاتِ روزمره، «عکس» میگیرد و آنها را به زبانِ شعر برمیگرداند. گاهی حتی به «تکبیتی» بسنده میکند؛ یک قابِ کوچک، یک لحظهی کوتاه، اما آنچنان فشرده و پرمعنا که سالها ذهن را مشغول میدارد. این واقعگراییِ شاعرانه، همراه با عمقِ فلسفی و طعنهی اجتماعی، از صائب شاعری ساخته است که امروز بیش از هر زمان دیگر، برای ما قابلِ فهم و همدلی است؛ گویی در کنارِ ما، در همین روزگار، نشسته و از تجربههای خود سخن میگوید. از میانِ این دریای عظیم، استاد محمد قهرمان، گزیدهای از اشعارِ صائب را گردآوری کرده است؛ کتابی که بهراستی میتوان آن را «نخستین درِ ورود» به جهانِ صائب دانست. اگر به شعرِ پرمغز، به تکبیتهای حکیمانه و به اندیشهی فشرده در قالبِ کلماتِ زیبا علاقهمندید، خواندنِ این گزیده را به شما توصیه میکنم؛ فرصتی است برای لذت بردن از شعری که هم زیباست، هم عمیق، هم زمینی و هم آسمانی. دهم تیرماه، روز بزرگداشتِ صائب تبریزی، بر شما خجسته باد؛ روزی برای یادآوریِ شاعری که خیال را با حقیقت، و کلمه را با زندگی، آشتی داد.
سیدحسین هاشمیزادگان منشادی
#صائب_تبریزی #سبک_هندی #ملک_الشعرا #شعر_فارسی #رئالیسم_در_شعر #محمد_قهرمان #روز_بزرگداشت_صائب #سیدحسین_هاشمی_زادگان_منشادی
«روز آشتی کلمه با زندگی»
