تقویمها روایت میکنند که امروز، هجدهم آذرماه، غروبِ خورشیدِ عمرِ خداوندگارِ سخن، مشرفالدین مصلح بن عبدالله، یا همان سعدیِ شیرینسخنِ خودمان است. اما مگر میتوان برای آنکه «نامش زنده است به عشق»، مرگ متصور شد؟ سعدی، آن کیمیاگری است که قرنهاست خاکِ واژگان را به زرِ نابِ حکمت بدل کرده است. برخلافِ همتای آسمانیاش، خواجه حافظ شیرازی، که پایش در بندِ خاکِ دامنگیرِ شیراز بود و چشمش به آسمانِ ملکوت، سعدی مردِ میدانِ تجربه بود. او رندِ عالمسوزی بود که مرزهای جغرافیایی را درنوردید؛ از خراسان تا شام و از روم تا حجاز، توشهی حکمت اندوخت تا شهدِ گفتارِ پارسیاش، نه فقط در کامِ ایرانیان، که در ذائقه جهان، چون قندی مکرر شیرین بیاید. در این سیر و سلوکِ آفاقی و انفسی، چه رنجها که بر جان نخرید. تاریخ گواهی میدهد که آن روحِ لطیف، روزگاری در طرابلس (لبنان امروزی) به چنگالِ صلیبیون گرفتار آمد. آن دستان که باید قلم میگرفتند و مرواریدِ کلام میسفتند، به «کارِ گِل» واداشته شدند و در خندقسازی اسیران، فرسودند. اما تقدیر چنین بود که بازرگانی از حلب، گوهرِ وجودش را بشناسد و او را از قیدِ بردگی برهاند؛ چرا که قرار بود سعدی، خود، «آزادکنندهی» زبان پارسی از پیچیدگیهای ملالآور باشد. سعدی، این دیپلماتِ چیرهدستِ ملکِ ادب، با زیرکی و کیاستی مومنانه، تخلص خویش را از نام «سعد بن زنگی»، حکمران وقت فارس وام گرفت؛ نه برای تملق، بلکه تا در سایهی قدرت، نهالِ معرفت را آبیاری کند. هنر او چنان بود که تلخترین اندرزهای سیاسی را در جامِ زرینِ شعر به حاکمان مینوشاند، بی آنکه گزندی ببیند. این همان «حکمتِ عملی» است که انسانِ سرگشتهی قرن بیست و یکم، بیش از هر زمانِ دیگری به آن محتاج است. میراثِ سعدی، تنها در کتابخانهها خاک نمیخورد؛ بلکه در سینهی مردانِ بزرگی چون پدر بزرگوارم زنده است. هنوز هر وقت فرصت همنشینی میسر میشود٬ طنینِ صدای ایشان در گوش جانمان میپیچد وقتی ابیاتِ مسجعِ گلستان یا غزلهای شورانگیزِ بوستان را از بر میخوانند، گویی زمان متوقف میشود و ما، مبهوت و مشتاق، بر سرِ سفرهی رنگینِ ادب پارسی میهمان میشویم. آنجا که پدر میخواند، درمییابیم که سعدی، تنها یک شاعر نیست؛ او روانشناسِ حاذقِ تاریخِ ماست. و اما حکایتی از آن مسافرِ حکیم: نقل است که سعدی در جزیرهی کیش، بازرگانی را دید که حجرهای داشت با صد و پنجاه شتر بار و چهل بنده و خدمتکار. بازرگانِ حریص، همه شب از وسعتِ سوداگریاش میگفت: «که فلان انبازم به ترکستان است و فلان بضاعت به هندوستان؛ و این قباله فلان زمین است و…». سعدی میگوید سرانجام بازرگان گفت: «ای سعدی! سفر دیگری در پیش دارم که اگر آن کرده شود، باقی عمر به گوشهای بنشینم و ترک تجارت کنم.» گفتم: «آن کدام سفر است؟» گفت: «گوگرد پارسی خواهم بردن به چین، که شنیدهام قیمتی عظیم دارد؛ و از آنجا کاسهی چینی به روم آرم، و دیبای رومی به هند، و فولاد هندی به حلب، و آبگینه حلبی به یمن، و بُردِ یمانی به پارس، و زان پس ترک تجارت کنم و به دکانی بنشینم.» سعدی، با آن طبعِ لطیف و نگاهِ عمیقِ فلسفی، در پاسخ به اینهمه حرص و آز که پایانناپذیر مینمود، دو بیت خواند که آبِ سردی بود بر آتشِ طمع:
«آن شنیدستی که در اقصای غور / بارسالاری بیفتاد از ستور
گفت چشم تنگ دنیادوست را / یا قناعت پر کند یا خاک گور»
این است آن نگاهِ جهانی و آن منطقِ استوار که مرزها را درمینوردد. سعدی به ما میآموزد که سعادت، نه در انباشتِ «داشتهها»، که در غنای «بودنها»ست. بیایید این شخصیتِ جهانی را که چون چراغی در تندبادِ حوادثِ تاریخ روشن مانده، دوباره بشناسیم. این «قندِ پارسی» را باید در دهان گذاشت و با جرعهجرعه زندگی نوشید، با زندگی آمیخت و به نسلِ نو که تشنهی هویت است، هدیه داد. باشد که کلامش، مرهمی باشد بر زخمهای روزگارِ ما. غرض نقشیست کز ما باز ماند / که هستی را نمیبینم بقایی / مگر صاحبدلی روزی به رحمت / کند در کار درویشان دعایی. چون افصح المتکلمین ٬ شیخ اجل سعدی شیرازی من هم از شما التماس دعا دارم. شاد و تندرست باشید. سیدحسین هاشمی زادگان منشادی هیجدهم آذرماه ۱۴۰۴
#سعدی #سعدی_شیرازی #شیخ_اجل #قند_پارسی #ادبیات_فارسی #گلستان_سعدی #بوستان #حکمت #زبان_فارسی #شعر_ناب #میراث_ماندگار #فرهنگ_ایرانی #افصح_المتکلمین
سیاحتِ معنا در اقلیمِ سخن؛ به یادِ شیخِ اجل
