به سوگِ معلمی که نامش «بیاد» بود و یادش تا ابد «به یاد» خواهد ماند
امروز که قاصدک خبر، غبارِ غم بر آینه صبح نشاند و تصویرِ اعلامیهای را پیش دیدگانم گذاشت، دریافتم که عقربههای زمان بار دیگر بر ساعتِ جدایی ایستادهاند. خبر کوتاه بود اما جانکاه: استاد غلامحسین بیاد، آن معلمِ دلسوز ریاضی و آن چراغِ روشنِ دورانِ نوجوانی، رخ در نقاب خاک کشید و از عالمِ کثرت به اقلیمِ وحدت سفر کرد. من اکنون فرسنگها دور از دیار، در حصارِ فاصله گرفتار آمدهام و دریغا که جسمم از همراهی در آخرین سفرِ آن عزیز محروم است؛ اما روح آدمی را چه باک از مسافت؟ که دل، بیواسطه در «خلدبرینِ» یادِ او حاضر است. قلم را برمیدارم تا به جای حضور، واژگانم را به بدرقهاش بفرستم و در رثای مردی بنویسم که ریاضیات برایش تنها بازی با اعداد نبود، بلکه تمرینِ «دقت» بود و مشقِ «تمرکز»؛ او که به ما آموخت چگونه در آشوبِ متغیرهای زندگی، مجهولات را پیدا کنیم و معادلهی انسانیت را حل نماییم. آقای بیاد، تنها یک آموزگار نبود؛ او تجسمی از «جلال» و «جمال» بود. شخصیتی که در آنِ واحد، صلابت و جدیت را با لطافت و شوخطبعی درمیآمیخت. گاه چون صاعقه بر اشتباهات ما فرود میآمد تا زنگارِ غفلت را بزداید و گاه چون نسیم، با لبخندی پدرانه، خستگی را از جانمان میشست. این جمعِ اضداد، از او معلمی ساخته بود که نهتنها در ذهن، که در قلبها حک شده است. اما سوگِ من، رنگی دیگر دارد؛ رنگی از جنسِ میراثِ پدری. چرا که استاد بیاد، تنها معلم من نبود، بلکه رفیقِ شفیق و همنشینِ دیرینِ پدرم بود. امروز پدرم نیز «صاحبعزا»ست و میدانم که دلش در گروِ خاطراتِ آن روزهای دور میتپد. هنوز صدای خندهها و ضربههای توپ در بازیهای پینگپنگِ آن دو در گوشم میپیچد؛ نبردی دوستانه که در آن، مهارت و رفاقت در هم گره میخورد. چه تماشایی بود آن لحظات و چه آموزنده بود آن رقابتِ سالم. و آن دوچرخه… آن مرکبِ ساده و بیآلایش که گویی بخشی از وجودِ او شده بود. تصویری که از او در ذهن دارم، مردی است که سوار بر دوچرخهی خویش، فارغ از هیاهوی جهان، مسیرِ خانه تا مدرسه را رکاب میزد و با هر چرخشِ چرخ، درسِ قناعت و فروتنی را مرور میکرد. امروز آن دوچرخه ایستاده است، راکتهای پینگپنگ آرام گرفتهاند و تختهسیاه کلاس، دلتنگِ گچی است که در دستان او میرقصید. اما حقیقت این است که «مرگ پایان کبوتر نیست». آقای بیاد با آموختنِ هر کلمه به ما، در وجودِ هزاران شاگرد تکثیر شده است. او با تعلیم، افتخارِ «بندگی» را به جای آورد و مصداقِ حقیقیِ «و عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ» گشت. از درگاهِ یگانه معمارِ هستی، برای روحِ بلندِ این معلمِ فرهیخته، آرامشی ابدی و برای خانوادهی محترم ایشان، پدرِ عزیزم و تمامی همکاران و شاگردانش، صبری جمیل و اجری جزیل مسئلت دارم. باشد که نامش در صحیفهی روزگار مانا و روحش در جوارِ رحمتِ حق، غریقِ نور باشد.
سیدحسین هاشمیزادگانمنشادی
۱۷ آذر ۱۴۰۴
