در ستایشِ خداوندگارِ واژگان؛ مردی که در کلمه زیست و در کلمه جان باخت

در روزگارانِ کودکی، آن‌گاه که جهان هنوز در عالم حیرت بود، در کنجِ خانه «گنجینه‌ای» داشتیم؛ فرهنگی از استاد عمید، که اگرچه در قطع، خُرد می‌نمود و در حجم، اندک، اما برای روحِ تشنه‌ی من، دریچه‌ای بود به «عالمِ معنا». من در آن کتاب، نه در پیِ کشفِ معنای یک لغت، که در جست‌وجویِ رازِ به هم پیوستگی کلمات بودم. آن صفحات را نه چونان یک فرهنگِ لغت، که همچون «کتابِ مقدسی از قصه‌هایِ کوتاه» می‌خواندم؛ هر واژه برایم نه یک نشانهٔ زبانی، که روایتی بود از یک زندگی، و هر مدخل، پنجره‌ای به باغی از خیال. من با واژگان معاشقه می‌کردم و در ضیافتِ حروف، به سماع درمی‌آمدم. اما در پسِ این خرسندیِ کودکانه، سودایی بزرگ در سر داشتم؛ آرزویِ وصال با آن «دریایِ شش‌گانه»؛ فرهنگِ سترگِ دکتر معین. آن شش جلدِ باشکوه، در نظرِ من، نه شش کتاب، که شش دروازه به شهرِ حکمت و شش پله تا بامِ دانایی بود. داشتنِ آن، آرمانی بود دوردست، همچون رسیدن به سیمرغ در قافِ قافیه‌ها. امروز اما، تقویمِ تاریخ، ما را به درنگ در لحظه‌ای تلخ فرامی‌خواند. سالروزِ آن دمی که «قلم» از دستِ «معمارِ نوینِ زبان پارسی» فرو افتاد. دکتر محمد معین، آن نخستین فارغ‌التحصیلِ ردایِ دکتری در ادبیاتِ پارسی، آن یگانه‌ای که جانش را کلمه به کلمه در پایِ درختِ تناورِ زبانِ مادری قربانی کرد. چه تراژدیِ شگرف و چه حماسهٔ غریبی است سرنوشتِ او! مردی که درست در «محرابِ عبادتش» دفترِ کار و در میانهٔ خدمت فرو افتاد. گویی فشارِ تعهد و سنگینیِ بارِ امانتِ دهخدا، جانی فراتر از کالبدِ خاکی می‌طلبید. او نه در بسترِ عافیت، که در میدانِ نبردِ با نادانی، و در کسوتِ مقدسِ خدمت، دچارِ آن طوفانِ مغزی شد. و پس از آن، «هبوط» در خاموشیِ مطلق… هزار و ششصد و سی و پنج روز (۱۶۳۵ روز) سکوت! پنج سالِ تمام، ذهنِ بیداری که خود مخزنِ الاسرارِ واژگان بود، در برزخِ میانِ هستی و نیستی، در کُمایی عمیق فرو رفت. گویی جهانِ واژه‌ها، در اعتراض به رنجِ استاد، مُهرِ سکوت بر لبانش زد تا او در خلوتِ ملکوت، با فرشتگان سخن بگوید، نه با زمینیان. دریغا و دردا که حافظهٔ کوتاه مدتِ ایام، رسمِ بی‌وفایی پیشه کرد. آن‌گاه که روحِ بلندش از قفسِ تن رها شد، جامعهٔ ادبی و مردمانِ شهر، چنان‌که شایستهٔ مقامِ آن «پیرِ لغت‌شناس» بود، او را بدرقه نکردند. پیکرِ او در سکوتی غم‌بار و در غربتی اندوهگین، به آغوشِ مادرِ خویش  خاک بازگشت. گویی سرنوشتِ فلاسفه و حکیمانِ حقیقی چنین است که در زمانهٔ خویش «غریب» بمانند و قدرشان در غبارِ روزمرگی‌ها پنهان شود. اما چه باک؟ که او «شهیدِ راهِ دانایی» است. او با مرگِ جسمانی نمرد، بلکه در رگ‌های زبانِ فارسی جاودانه شد. هر بار که جستجوگری معنایِ واژه‌ای را می‌جوید، هر بار که قلمی بر کاغذ می‌لغزد و هر بار که سخنیِ فاخر بر زبانی جاری می‌شود، روحِ دکتر معین در آنجا حاضر است. او بنیان‌گذارِ منطقِ نوینِ واژه‌شناسی و معمارِ بنایِ عظیمِ فرهنگِ مدرنِ ایران بود؛ خلفِ صدقِ دهخدا که چراغِ لغت‌نامه را با روغنِ جانِ خویش روشن نگاه داشت. یادش، چونان واژگانِ زلالِ پارسی، تا ابد زنده و راهش، مسیری روشن برای رهروانِ عشق و خرد باد. نوزدهم آذرماه ۱۴۰۴ . سیدحسین هاشمی‌زادگان منشادی
#دکتر_محمد_معین #فرهنگ_معین #ادبیات_فارسی #لغت_نامه_دهخدا #مفاخر_ایران #زبان_فارسی #یادبود #استاد_معین

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *