عصر بی‌قراری؛ در ستایشِ قطعیتِ گم‌شده

در روزگاری که همگان مسحورِ تصاویرِ رنگین و پیشگویی‌های جلدِ مجله‌ی «اکونومیست» شده‌اند و در پیِ رمزگشایی از آینده‌ی جهان در خطوطِ آن اوراق‌اند، من می‌خواهم نگاه را از افق‌های دوردست برگیرم و بر زخمی عمیق‌تر و نزدیک‌تر بگذارم؛ می‌خواهم از هیولای نامرئی اما همه‌جا حاضری سخن بگویم که نامش «آشوب» است و ذاتش «عدم قطعیت». روزی بود که کلام، قداستی هم‌سنگِ جان داشت. در آن روزگاران، «مرد» بود و «قولش». عهد، ستونی استوار بود که حتی اگر آسمان به زمین می‌آمد، فرو نمی‌ریخت. آنجا که واژه‌ای از دهان برمی‌آمد، سندِ محض بود و ضامنِ اجرا، شرافتِ گوینده. اما دریغا که امروز، ما در سیالیتِ محض گرفتار شده‌ایم. اکنون حتی اگر اراده‌ای پولادین و طینتی پاک داشته باشی، وفای به عهد، نبردی نابرابر با تقدیر است. چگونه می‌توان بر زمینی که هر لحظه زیر پا می‌لرزد، ستونی استوار بنا کرد؟ ما در اتمسفری تنفس می‌کنیم که نامش را باید «تعلیقِ مطلق» نهاد. در هر سازمان و نهادی که پای می‌گذاری، پاسخ‌ها چون سرابی در بیابان، فریبنده‌اند و ناپایدار. همه از «قرار است» سخن می‌گویند؛ فعلی که گویی هرگز به زمانِ حالِ ساده تبدیل نمی‌شود. وعده‌ها در دالانی از ابهام سرگردان‌اند و هیچ افقی روشن نیست. این آنتروپیِ فزاینده و این هرج‌ومرجِ ساختاری، جوهرِ عمل را خشکانده است. ماه‌هاست که ما، چون سیزیفِ افسانه‌ای، سنگِ وظایف و اهدافمان را به دوش می‌کشیم، اما به قله‌ی «نتیجه» نمی‌رسیم؛ گویی در دور باطلی از تکرار و انتظار گرفتار آمده‌ایم که حتی ساده‌ترین امورِ یومیه نیز در گردابِ عدمِ قطعیتِ آن غرق می‌شوند. و اما ریشه‌ی این درختِ تلخ‌کامی کجاست؟ باید اعتراف کرد که این آشفتگی، محصولِ مستقیمِ «هراسِ مدیریتی» و «قحطیِ جسارت» است. سکانِ امور در دستِ کسانی است که یا راهِ دریا را نمی‌دانند و یا اگر می‌دانند، از بیمِ امواج، کشتی را در ساحلِ امنِ بی‌عملی لنگر انداخته‌اند. آنان که فلسفه‌ی زیستن‌شان در ضرب‌المثلِ شومِ «املای نانوشته غلط ندارد» خلاصه می‌شود؛ مدیرانی که عافیت را بر مسئولیت ترجیح داده‌اند و ایستایی را بر پویایی. با این سیاق و این انجمادِ اراده، افقِ پیشِ رو تیره می‌نماید. منطقِ تاریخ حکم می‌کند که اگر تغییری بنیادین در «عامل» رخ ندهد، فرسایشِ «ساختار» شتاب خواهد گرفت و هر روز، دریغی خواهد بود بر دیروز.

مگر آنکه…

مگر آنکه ققنوس‌هایی از خاکسترِ این تردید برخیزند؛ خردمندانی که «دانستن» را با «توانستن» و «جرأت» را با «درایت» درآمیزند. کسانی که نه‌تنها بر صندلیِ مدیریت تکیه زنند، بلکه جسارتِ آن را داشته باشند که نظم را به این آشوب بازگردانند و واژه‌ی فراموش‌شده‌ی «قطعیت» را دوباره معنا کنند. ۱۶ آذرماه ۱۴۰۴ سیدحسین هاشمی‌زادگان منشادی
#آشوب #عدم_قطعیت #بی_نظمی #بحران_مدیریت #قول_و_عهد #مسئولیت_گریزی #هرج_ومرج #مدیریت_ناتوان #جامعه_ایران #تعلیق #بی_اعتمادی #وعده_توخالی #فلسفه_اجتماعی #نقد_اجتماعی #سقوط_نظم #جرات_مدیریت #امید_به_تغییر

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *