در ایام کودکی، آنگاه که هنوز غبارِ اینچنین بر آیینهٔ ذهن ننشسته بود، مونسی داشتم به نام «گنجینهٔ لطایف». کتابی که اگرچه ظاهرش فکاهه بود و طنز، اما در بطنِ هر لبخندش، حکمتی تلخ و تاملبرانگیز پنهان داشت. گاهگاهی که برگی از آن را ورق میزدم، حکایتی پیشِ رویم میآمد که امروز درمییابم نه یک لطیفه، بلکه آینهای تمامنما از تراژدیِ روزگارِ ماست. حکایت، روایتِ یک کشتی طوفانزده بود؛ زورقی اسیرِ خشمِ امواج و تلاطمِ دریا، که آبِ مرگبار از هر روزنی به درونش سرک میکشید. در آن هیاهویِ مرگ و زندگی، آنجا که ناخدا و خدمه با چنگ و دندان و با هر ابزاری که در دست داشتند، به جدال با آب برخاسته بودند تا کشتی را سبک کنند، کشیشی در کنجِ عافیت نشسته بود. او فارغ از هیاهویِ «عمل»، دست به آسمان برداشته و با تضرع، نامِ مسیح (ع) را فریاد میزد و از عالمِ بالا مدد میجست. ناخدا، که مردِ میدان و عمل بود، نگاهی عتابآلود به او افکند و جملهای گفت که باید با آبِ زر بر سردرِ دیوانهای مدیریتی نوشت: «پدر! آنچه اکنون ما را نجات میدهد، دعای تو نیست؛ معجزهٔ “حضرت تلمبه” است که باید آب را بیرون کشد و جان را نجات دهد.» این حکایت، طنزی گزنده است که امروز به حقیقتی دردناک در سرزمینِ ما بدل شده است. کشتیِ وطن، گرفتارِ طوفانِ خشکسالی و بحرانِ بیآبی است. زمین، لبترکخورده و عطشان، نفسهای آخر را میکشد و دانشمندان و نخبگان این ناخداهایِ عرصهٔ علم با دادهها و نقشهها فریاد میزنند که راهِ نجات، در «مدیریت منابع»، «تکنولوژی» و «خردورزی» است. اما شگفتا که پاسخِ برخی متولیان، ارجاع به آسمان است و توصیه به دعا برای باران! گویی میخواهند با میانبر زدن از مسیرِ عقل، بارِ مسئولیت را بر دوشِ عالمِ غیب اندازند؛ سادهترین و کمهزینهترین راه برای فرار از پاسخگویی. از منظر منطق و فلسفه، جهان بر پایهٔ نظام «اسباب و مسببات» بنا شده است. خالقِ هستی، برای هر معلولی، علتی و برای هر دردی، درمانی در دلِ طبیعت نهاده است. نادیده گرفتنِ «ابزار» و «علم» و چشم دوختنِ صرف به «معجزه»، توهین به همان عقلی است که خداوند به ودیعه نهاده است. دعا، نردبانی برای صعودِ روح است، نه ابزاری برای جبرانِ تنبلیِ جسم و قصورِ فکر. از منظر عرفان، دعا مقامی است برای «اضطرار»؛ آنگاه که تمامیِ تدابیرِ بشری به بنبست رسیده و دستِ چارهسازِ انسان کوتاه شده است (اَمَّن یُّجیبُ المُضطَرَّ). اما وقتی راهحلهای علمی چون خورشید میدرخشند و تکنولوژی راههای برونرفت را نشان میدهد، دست روی دست گذاشتن و منتظرِ دستِ غیب ماندن، نه توکل، که «تجاهل» است. ما بعد از هر عبادت، دست به دعا برمیداریم، اما نه برای آنکه خداوند به جای ما کار کند؛ بلکه برای آنکه به اندیشه و بازوی ما برکت دهد. فلسفهٔ سیاسی و قراردادِ اجتماعی حکم میکند که مردم، حاکمان را نه برای «دعا کردن» که خود در خلوتِ خویش بهتر میدانند بلکه برای «اداره کردن» برگزیدهاند. حاکمیت، عرصهٔ عملیاتِ اجراییِ محسوس است، نه صومعهٔ نیایش. مردم مدیر میخواهند تا با سرانگشتِ تدبیر، گره از کارِ فروبستهٔ طبیعت و جامعه بگشاید. امروز، این خاکِ تشنه و این مردمانِ نگران، بیش از هر زمانِ دیگری نیازمندِ آنند که بزرگان و تصمیمگیران، به جایِ نظارهگریِ صوفیانه، آستینِ همت بالا زنند. زمانِ آن است که به جای انتظارِ صرف برای رحمتِ آسمان، حرمتِ زمین و علم را پاس بداریم. کشور از تشنگی در حالِ احتضار است؛ «حضرت تلمبهٔ» علم، تکنولوژی و مدیریت را دریابید، پیش از آنکه فرصتِ دعا کردن هم در خشکیِ مطلق از دست برود. به خدا کسی نجنبد چو تو تن زنی نجنبی/ که پیالههاست مردم تو شراب بخش خنبی. حضرت مولانای جان . نیمه آذرماه ۱۴۰۴ سیدحسین هاشمیزادگان منشادی.
#بحران_آب #تدبیر_به_جای_دعا #خشکسالی #مدیریت_منابع_آب #علم_گرایی #حکمرانی_خردمندانه #از_تو_حرکت_از_خدا_برکت #کشتی_وطن #نجات_با_عمل #مسئولیت_پذیری #حکایت_مولانا #گنجینه_لطایف
«حضرت تلمبه»؛ جدالِ عقل و عادت در کشتیِ طوفانزده
