غبار زمان بر خاطرهها مینشیند، اما برخی لحظات، چون حکاکی بر سنگ، تا ابد شفاف میمانند. اولین بار که دستانم حلقهی سرد فرمان را لمس کرد، یکی از همان لحظات بود. در جادهی خلوت و آرام روستا، جایی که گذر یک خودرو رویدادی بود و هیاهوی شهر افسانهای دور، پدرم با نگاهی مطمئن گفت: «میخواهی بنشینی؟». اشتیاق، چون موجی گرم، در دلم دوید. نشستم پشت فرمان آن پیکان مدل ۵۷ که آن روزها، اوج تفاخر و تکنولوژی بود. چند دقیقه بعد، دستانم از فشار و تمرکز به لرزه افتاده بود؛ لرزشی از جنس ترس و احترام به آن غول آهنی که رام دستانم شده بود. پدرم لرزش را دید و با مهربانی گفت: «نگه دار.» و عمویم، که گویی این خاطرهی مشترک نسل ما بود، با لبخندی پرسید: «دستهایت درد گرفت، نه؟» و من، دروغ گفتم. گفتم: «نه.» شاید از ترس اینکه این فرصت شیرین دیگر تکرار نشود. از هراس اینکه بگویند هنوز مرد این میدان نیستی. دهها سال از آن روز گذشته است و کیلومترها جاده زیر چرخ خودروها فرسودهام. دیگر آن اشتیاق کودکانه نیست، اما آن لرزشِ احترامآمیز دستها، آن دقت و وسواس یک تازهکار، کاش هنوز در رگهای فرهنگ رانندگی ما جاری بود. اینجاست که پرده از یک تراژدی روزمره برداشته میشود؛ یک اسکیزوفرنی فرهنگی که هر روز در آن زندگی میکنیم. ما مردمان عجیبی هستیم. در آستانهی دری، برای تعارف به یکدیگر سبقت میگیریم. کرامت خود را در تقدم بخشیدن به دیگری، به یک سالمند یا یک بانو، میبینیم و از این نزاکت، غرق در غروری انسانی میشویم. اما همین که پایمان از آستانهی در به درون کپسول فلزی اتومبیل میرسد، کیمیای غریب فلز و سرعت، از ما موجودی دیگر میسازد. آن «منِ اجتماعیِ» مؤدب، جای خود را به «منِ خشمگین سوار بر خودرو» میدهد. در این خلوتکدهی متحرک، گویی نقابی از ناشناسی بر چهره میزنیم. آن مهر و احترام، رنگ میبازد. اگر خودرویی به اشتباه یا از سر اجبار، راه را بر ما ببندد، آتشفشان خشم در درونمان فوران میکند و گدازههایی از واژگان تازه اختراعشدهی دشنام را نثارش میکنیم. این «حق تقدم» که در تعاملات اجتماعی آن را به یکدیگر هدیه میکنیم، در چهارراهها به حقی بدل میشود که برایش میجنگیم. اجازه دهید از جهان خاطره به ساحت سرد و بیرحم آمار پا بگذاریم. این اعداد، تنها ارقام نیستند؛ فریادهای خاموششده بر آسفالت، ضجههای بیصدای خانوادهها و آرزوهای مدفونشده در آهنپارهها هستند. بر اساس آمارهای رسمی، در هر ۲۴ ساعت، حدود ۵۵ نفر از هموطنان ما در این جنگ پنهان جادهای جان میسپارند و هر ۲۰ دقیقه یک خانواده داغدار میشود. تصادفات رانندگی که در جهان نهمین عامل مرگومیر است، در ایران به سومین عامل بدل شده و بیش از نیمی از قربانیان آن، جوانان زیر ۴۰ سال هستند. این یک نسلکشی خاموش است که عامل اصلی آن نه دشمنی خارجی، که «منِ دیگرِ» خود ماست. ریشهی این فاجعه کجاست؟ در منطق، تصادف حاصل سه عامل است: خودرو، جاده و انسان. اما آمارها میگویند بیش از ۵۲٪ حوادث، ریشه در خطای انسانی دارد. این خطای انسانی، صرفاً یک اشتباه در تخمین فاصله یا سرعت نیست؛ یک خطای عمیق فلسفی و عرفانی است. خودرو، حجاب نفس ما شده است. آنجا که از نگاه مستقیم و قضاوت دیگران در امانیم، نفس سرکش ما عنان اختیار را به دست میگیرد. فرمان خودرو، عصای سلطنت یک پادشاهی چندمتری میشود و هر مانعی بر سر راه، تهدیدی برای این قلمرو کوچک است. ما فراموش کردهایم که رعایت حق تقدم، تنها یک قانون راهنمایی و رانندگی نیست؛ یک قرارداد اخلاقی است. یک تمرین روزمرهی «دیگری را دیدن». وقتی به دیگری راه میدهیم، در واقع وجود، حق و شأن او را به رسمیت شناختهایم. بیایید از امروز، این دوگانگی را در خود بشکنیم. بیایید آن انسانِ نجیبِ آستانهی در را با خود به پشت فرمان ببریم. بیایید تصور کنیم هر چهارراه، همان ورودی است که با لبخند و احترام به یکدیگر تعارف میکنیم. بیایید آن لرزش دستهای روز اول را، که از سر مسئولیت و دقت بود، دوباره در خود زنده کنیم. شاید اگر چنین کنیم، فردا، پدران، مادران و فرزندان بیشتری صحیح و سالم به آغوش خانههایشان بازگردند. شاید دیگر هیچ غروبی، شاهد فرو ریختن آجر عشقی از دیوار یک خانه نباشد. جادهها میتوانند مسیر رسیدن باشند، نه پایان یافتن. انتخاب با ماست. لطفا تا میتوانید این نوشته را برای دوستان و فامیل ارسال کنید شاید یک نفر دیگر مانند ما منتظر این هشدار است و یک زندگی را نجات دهیم. سلامت و شادی را برای همه شما آرزومندم. با احترام سیدحسین هاشمیزادگان منشادی ۲۷ آبان ماه ۱۴۰۴
#تصادف #سوانح_رانندگی #رانندگی_ایمن #حق_تقدم #فرهنگ_رانندگی #آمار_تصادفات #ایمنی_در_جاده #پلیس_راهور #جاده_ایمن #جان_انسان #خشم_رانندگی #رفتار_اجتماعی_در_خودرو #آینههای_غبارگرفته #یادبود_قربانیان_تصادف
منِ دیگرِ پشت فرمان
