دو روز پیدرپی، در گذارِ از خیابانهای شهر، همسفرانی جوان داشتم که سکوتِ سفر را به روایتی صوتی سپرده بودند. روز نخست، از این انتخابِ او که به جای هیاهوی موسیقیهای گذرا، گوش به پادکستی داشت، مسرور گشتم. اما دیری نپایید که محتوای آن روایت، مرا در شگفتی فرو برد؛ شرحِ ماجرای تبهکاری در دیار مجارستان که دست به سلاح برده و سرانجام به زنجیرِ عدالت کشیده شده بود. عنان از کف دادم و با کلامی آمیخته به مهر و پرسش، از آن جوان جویا شدم: «برادرم، این حکایت، کدام گره از کارِ فروبستهی جان و جهانِ ما میگشاید؟ دانستنِ سرگذشتِ این مرد، چه ثمری برای اندیشه و فردای من و تو در پی دارد؟» و آنگاه برایش از «لوحِ ضمیر» گفتم؛ آینهی شفافی که هر نقش را، چه زیبا و چه زشت، بر خود میپذیرد و تکرار این نقوش، بهتدریج، جوهرِ اندیشهی ما را میسازد. همانگونه که در خوراکِ تن، میانِ سیبِ شفابخش و زهرِ هلاهل تمایز قائلیم، در خوراکِ جان نیز مکلف به تمیز دادنیم. سهلانگاری در آنچه میشنویم و میبینیم، بسا خطرناکتر از غفلت در آنچیزی است که میخوریم؛ چرا که اولی روان را میآلاید و دومی، تنها جسم را. جوان با سپاس، راهیِ سرنوشتِ خود شد. فردای آن روز، گویی تقدیر بر آن بود تا این تأمل را عمقی دیگر بخشد. رانندهای دیگر، جوانی دیگر، و این بار، داستانِ زندگی «پابلو اسکوبار» در گوشِ زمان طنینانداز بود. خاطرهی روز پیش را برایش بازگفتم و پرسیدم: «برادر، نیازِ من و تو به شنیدنِ این قصه چیست؟» پاسخش، لرزهای بر اندامِ باورهایم افکند: «مگر نه آنکه شنیدنِ داستانِ مردانِ بزرگ، همواره مایهی الهام بوده است؟» با حیرت، پرسیدم: «آیا اسکوبار را در شمارِ بزرگان میآوری؟» با اطمینانی غریب پاسخ داد: «شما او را نشناختهاید! نمیدانید چه خدماتی به محرومان کرده است.» اینجا بود که دریافتم فاجعه در حال شکلگیری است. بزرگترین سوداگرِ مرگ در نگاهِ جوانِ هموطنِ من، «مردی بزرگ» جلوه کرده بود. این همان کیمیایِ شومِ روایت است که میتواند «رذیلت» را در جامهی «فضیلت» به نمایش بگذارد و معیارها را واژگون سازد. او سپس از نتانیاهو پرسید و خود، بیدرنگ او را از دایرهی بزرگی بیرون نهاد و چنین استدلال کرد که دیروز به داستان امیرکبیر گوش فرا داده و امروز، اسکوبار را برگزیده است. آری، مهندسانِ جهانیِ افکار، کار خود را به کمال انجام دادهاند. آنگاه که ما در تاریخِ خود، نخبگان و مصلحانِ حقیقی را میکُشیم و رسانههای جهانی، تبهکاران را با لعابِ «خدمت به خلق» بزک میکنند، نباید از گرفتاریِ اندیشهی یک جوان در تارِ عنکبوتِ روایتهای مهندسیشده شگفتزده شویم. این جوان، در اصل، جویای حقیقت است. نفسِ گوش سپردن به پادکست، گواهِ مطالبهگری اوست؛ اما در بازارِ مکارهی اطلاعات، به دامِ قصههای سرگرمکننده و هیجانانگیزی افتاده که خوراکِ روزمرهی شبکههای اجتماعی است. انسان شاید گاهی هوسِ تنقلاتِ بیمایه کند و از آن لذتِ آنی ببرد، اما آیا کسی میتواند مدعی شود که این خوراکهای کاذب برای او مفید است؟ حکایتِ اندیشه، حکایتِ معده نیست. جانِ آدمی، گوهری است بس گرانبهاتر از دستگاهِ گوارش. این همان چیزی است که عرفای ما از آن به «قلب» تعبیر میکردند؛ آینهای که اگر با ذکرِ حقیقت و حکمت صیقل یابد، انوارِ عالمِ بالا را بازمیتاباند و اگر با قصههای باطل و غبارِ غفلت تیره شود، جز وهم و تباهی نخواهد نمود. باشد که پیش از آنکه معدهی تن را پاس داریم، حریمِ جان را حرمت نهیم و همانگونه که برای جسم خود، رژیمی برمیگزینیم، صدچندان برای خوراکِ سمعی و بصریِ روانمان، دقیق و سختگیر باشیم. چرا که فردای هر ملتی را، نه ثروتِ مادی، که کیفیتِ اندیشهی جوانانش رقم خواهد زد. جانتان سلامت . ارادتمند سیدحسین هاشمیزادگان منشادی . بیست و هشتم آبان ماه ۱۴۰۴. #اندیشه_پاک #رژیم_ذهنی #تغذیه_فکری #هوای_جان #فرهنگ_شنیداری #غذای_روح #تفکر_نقّاد #جوان_و_رسانه #حقیقت_و_روایت #پرهیز_از_مسخ #خودآگاهی #امیرکبیر #پابلو_اسکوبار #نخبه_کشی #رسانه_جهانی #آزادی_اندیشه #خرد_زیستن #دانش_و_بینش #حکمت_زیستی #تأمل_در_خود #حقیقت_این_جهانی #اخلاق_در_رسانه #فرهنگ_مصرف_محتوا #بازخوانی_واقعیت #زیبانویسی_فکری
خوراکِ جان در عصرِ روایتها
