در ژرفای سکوتی سهروزه، خود را به خلوت برده بودم؛ نه کلامی بر زبان و نه جوهری بر قلم. گویی روح نیازمند آن بود که در سکون و آرامش، دَمی تازه کند و غبار ایام را از شانههای خود بزداید. اما امروز، هنگامی که تقویم را ورق زدم، سکوت جایز نبود. امروز، بیست و چهارم آبان، روز کتاب، کتابخوانی و کتابدار است و به قول آن پیر روشنضمیر، حضرت شمس تبریزی: «بخّ بخّ به این روز!» چه خوش روزی، اما چه غریبانه! در این عصرِ شتاب و نمایش، کتابها، این حکیمان صامت و نجیب، در انزوای قفسهها غریب افتادهاند. گویی چراغ حکمتشان در هیاهوی بازارهای مجازی رو به خاموشی میرود و کسی سراغی از این گنجینههای خاموش نمیگیرد. این چند سطر روزانه نیز، خود تلاشی است نومیدانه در برابر این شوربختی؛ کوششی برای دمیدن در آتشی که مبادا به خاکستر بنشیند، چرا که حوصلهی مخاطب امروز، به بیش از چند خط نمیکشد، آن هم اگر کلماتِ نخستین، چون قلابی زرین، جانش را به صید خود درآورند. در باب کتاب و خواندن، هزاران بار گفتهاند و گفتهام. کتاب، آن معجزهی مکرر که هر بار میگشایی، جهانی نو پیش رویت مینهد. خواندن، آن سفرِ بیمرز که تو را از حصار تنگِ «خود» به وادی بیکران «دیگری» میبرد. اما برای من، «کتابدار» خود حدیثی دیگر است؛ حدیث آن دروازهبانی که بر آستانهی این گنجینه ایستاده است. در سالهای نوجوانی، مدرسهی راهنماییام فاصلهی چندانی با کتابخانهی معظم وزیری یزد نداشت؛ فاصلهای که با چند دور رکاب زدن بر دوچرخهای، به سفری مقدس بدل میشد. گاهبهگاه، چون زائری تشنه، خود را به این معبدِ سکوت و دانایی میرساندم. در آنجا، مردی کتابدار بود که گویی عبوسیِ تمام نسخههای خطی بر چهرهاش حک شده بود؛ مردی بداخلاق و کمحوصله. من که آتش خواندن در درونم شعله میکشید، کتابهایی را طلب میکردم که با شناسنامهام همخوانی نداشت؛ کلیدهایی به دنیاهایی فراتر از سالهایم. کتابدار محترم، با آن لهجهی شیرین و گزندهی یزدی، نگاهی به قامت کوچکم و نگاهی به نام بزرگ کتاب میانداخت و با پوزخندی تلخ میگفت: «بچه، این کتابا به چه دردِ تو مُخوره؟» جسورتر از آن بودم که پاسخش را بدهم یا دلسرد شوم. آن عطش مقدس، مجالی برای رنجیدن باقی نمیگذاشت. کتاب را میگرفتم، در گوشهای از همان تالار غرق در سکوت، حریصانه میخواندم، عصارهاش را در دفتری کوچک میچکاندم و بازش میگرداندم. او نیز با همان تمسخر همیشگی میپرسید: «هیچی هم فهمیدی؟» من وقعی نمینهادم، اما در خلوتِ دل با خود میگفتم: کاش این مرد، این کلیددارِ گنجِ حکمت، اندکی مهربانتر بود. کاش دستم را میگرفت و در این اقیانوس بیکران، به جای صخره بودن، فانوس دریایی میشد. چه بسا روحی که عطش و شور و اشتیاق مرا نداشته باشد و با چنین برخوردی، برای همیشه از کتاب و کتابخوانی دلسرد گردد و مسیر زندگیاش به بیراههای دیگر افتد. این را نوشتم تا بگویم کتابداری، تنها پاسبانی از اوراقِ گرانبها و چیدمانِ منظمِ کالبد کتابها در قفسهها نیست. کتابدار، انباردارِ کاغذ و مرکب نیست؛ او راهنمای طریقِ شگفتی است. او قابلهی اندیشههاست. تعامل با کتابخوانان، بهویژه آن ارواح کنجکاو و نوپا، جوهر این وظیفه است. کتابدار میتواند دری را به روی عالمی از معنا بگشاید یا قفلی بر آن زند که تا ابد گشوده نشود. از نسل ما که گذشت؛ اما امید که مدیران کتابخانهها در گزینش این راهنمایانِ طریق، وسواسی حکیمانه به خرج دهند و کسانی را بر این مسند بنشانند که خود عاشق باشند تا بتوانند آتش عشق را در دیگران نیز بیفروزند. اول هفتهی بسیار خوبی برای شما آرزو میکنم. سیدحسین هاشمیزادگان منشادی٬ شنبه ۲۴ آبانماه ۱۴۰۴، روز کتاب، کتابخوانی و کتابدار
روزکتاب #کتابخوانی #کتابدار #خاطره #نقشکتابدار #کتابخانه_وزیری #یزد
«بچه، این کتابا به چه دردِ تو مُخوره؟»
