در آستانه‌ی آزمون واپسین

در ژرفای سکوتِ سحرگاهی، آنگاه که شب، ردایِ نیلیِ خویش را از شانه‌های عالم برمی‌چید و سپیده در رحمِ افق جان می‌گرفت، من بر بسترِ خویش نشسته بودم. ساعت، چهارِ بامداد را حکایت می‌کرد؛ اما این نه یک بیداریِ عادی، که هبوطی ناگهانی در مرکزِ یک هراسِ کهن بود. صاعقه‌ای از یادآوری بر جانم فرود آمد: چهار ساعت دیگر، تنها چهار ساعت، تا آزمون «تعلیمات اجتماعی» باقی است. گرداگردِ من، سپاهی از کتاب‌های خاموش صف کشیده بودند؛ مجلّداتی که گویی هر یک، عالمی از معرفت را در سینه‌ی خود حبس کرده و مُهرِ سکوت بر لب داشتند. غبارِ نخواندن بر چهره‌شان نشسته بود و برخی، همچون اسرارِ مکتوم، هنوز در حجابِ سلفونِ خود بکر و دست‌نخورده باقی مانده بودند. در این هنگامه، جانم به تکاپو افتاد. در میان آن همه دفتر و دیوان، آن کتابِ مقصود، آن دستورالعملِ زیستن در اجتماع، غایب بود. کتاب «تعلیمات اجتماعی» در میان نبود! در آن عالمِ رؤیا، جانم صحنه‌ی محشرِ کوچکی را تجربه می‌کرد. با خود نجوا می‌کردم: «اگر آزمون تشریحی باشد، شاید بتوان جوهرِ قلم را به یاری طلبید و از دانسته‌های پراکنده‌ی خویش، کلماتی چند بر کاغذ راند. شاید بتوان سطری نوشت تا برگه‌ی امتحان، سپیدِ مطلق نماند.» این، امیدِ واهیِ عقلِ عاجزم بود که به چاره‌جوییِ ظاهری دل خوش می‌کرد. اما وحشتِ اصلی آنجا جان می‌گرفت که اگر آزمون، «تستی» باشد چه؟ اگر پرسش‌ها، گزینه‌هایی دقیق و بی‌رحم باشند که در آن، میان حق و باطل، فاصله‌ای جز یک انتخاب نیست؟ آنجا دیگر جای تأویل و تفسیر و انشاء نیست. آنجا میدانِ رسواییِ جهل است؛ آبرویی که در برابرِ حقیقتِ محض، چون برگی در باد خواهد لرزید. و این هراس، تنها هراس از ندانستن نبود؛ ترسی عمیق‌تر بود. ترس از نگاه‌ها. با خود می‌اندیشیدم پاسخ پدر و مادرم را چه بدهم؟ آن دو وجودی که ریشه‌های من در خاکِ وجودِ ایشان است. اگر بگویند: «فرزند ما، در درسِ آدابِ معاشرت و زندگی، نمره‌ای درخور نیاورده است»، چه پاسخی خواهم داشت؟ تجدید شدن در این درس، نه یک شکست تحصیلی، که یک سقوطِ هویتی بود. در همین کشاکشِ اضطراب و دلهره، آنگاه که روحم در تنگنای آن کلاسِ خیالی فشرده می‌شد، ناگهان پلک گشودم. بیدار شدم. نفسی عمیق و آسوده کشیدم و دریافتم که این میدانِ آزمون، تنها در عالمِ مثال برپا شده بود. این رهایی، شیرین‌تر از هر موفقیتی بود. به یاد آوردم که این کابوس، جامه‌ای دیگر از همان دغدغه‌ی قدیمی است. سال‌ها پیش، در رؤیاهایم برای امتحان «مبانی مهندسی برق» آماده می‌شدم و با خود می‌گفتم: «نکند مدارک عالیه‌ی پس از آن، همه باطل شود، چرا که هنوز در اولین پله‌ی معرفت مانده‌ام!» آری، ریشه‌ی این خواب‌ها یک حقیقتِ عریان است: من در درونِ خویش، به وسعتِ نادانیِ خود آگاهم. می‌دانم که اقیانوسی از ناخوانده‌ها در برابرم موج می‌زند و فرصتِ عمر، کوتاه است.

  • آن کتاب‌های در سلفون مانده، همان معارفِ وجودی و تکالیفِ انسانی است که هنوز به آن‌ها نپرداخته‌ام؛ امانت‌هایی که هنوز بسته‌بندیِ دنیویِ خود را حفظ کرده و جانِ من طعمِ آن‌ها را نچشیده است.
  • آن چهار ساعتِ باقی‌مانده تا امتحان، تمثیلی است از فرصتِ کوتاه حیات؛ فاصله‌ی میان بیداریِ روح تا لحظه‌ی آزمونِ الهی.
  • و آن کتابِ نایابِ تعلیمات اجتماعی، همان گمشده‌ی بزرگِ من است. من در آستانه‌ی آزمونِ بزرگِ هستی، هنوز ابجدِ «آداب اجتماعی» را نیاموخته‌ام:
  • نمی‌دانم چگونه در محضرِ اجتماع، آن‌گونه که شایسته است، رفتار کنم.
  • نمی‌دانم حق و حقوقِ آنان که گرداگردِ من نفس می‌کشند، چیست و چگونه باید آن را پاس بدارم.
  • جایگاه و حرمتِ پدر و مادرم را، آن دو ستونِ عرشِ زندگی‌ام، به درستی نشناخته‌ام و از غفلتی که در حقشان روا داشته‌ام، شرمسارم.

این حسرت و غبطه‌ی صبحگاهی را نه یک کابوس، که یک «تلنگرِ لطف» از جانب خداوند می‌دانم. هشداری است عاشقانه تا در این فرصتِ باقی‌مانده، دوچندان بکوشم؛ هم در خواندن و آموختن، و هم در عمل کردن و زیستن. تا در آن روزِ موعود، در محضرِ خویشتن و در پیشگاهِ احدیت، روسیاه و سرافکنده نباشم. یا علی مدد. امید – سیزدهم آبان‌ماه ۱۴۰۴
#مکاشفات_سحری #آزمون_واپسین #کتابهای_نخوانده #آداب_زیستن #بیداری_درون #فرصت_کوتاه #حق_الناس #امید

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *