امروز فرصتی دست داد تا به بهانهی پیگیری امورِ آخرین کتابم، «از ادویه تا رمزارز»، که خود روایتی است از پنج هزار سال تکاپوی بشر برای معنا بخشیدن به ارزش و ثبات، با ناشر فرهیختهام همکلام شوم. سخن از اقتصاد بود و تاریخ، اما ناگزیر به «اکنون» رسیدیم؛ به دردی که مشترک است و افسوسی که گلوگیر. در میانهی بحث، ذهنم از انتزاعِ نظریههای اقتصادی به واقعیتی مکانیکی و ملموس پر کشید. به ایشان گفتم: «استاد! نگاهی به سادهترین اصلِ مکانیک بیندازیم. شما وقتی خودرویی اختیار میکنید، ولو بهترینِ آن، تابعِ قانونِ استهلاک است. این ماشین سوخت میخواهد، روغنِ تازه میطلبد، فیلترهایش باید نفسِ نو بگیرند و دیر یا زود، قطعاتش فرسوده میشوند و نیاز به تعویض دارند. نمیتوان با همان تسمهی کهنه و لاستیکِ ساییده، تا ابد در جاده ماند.» و اینجا بود که بغضِ منطق در گلویم شکست:
مملکت ما ۴۷ سال است که با همان “رانندگان” و “مکانیکهای” روزِ اول اداره میشود.
ما دچارِ یک خطای راهبردیِ سهمگین شدهایم؛ پنداشتهایم که با «جابهجایی لاستیکها» (چرخشِ مدیران تکراری در پستهای مختلف) میتوان ماشینِ اقتصاد و سیاست را نوسازی کرد. غافل از اینکه جابهجاییِ اجزای یک سیستمِ فرسوده، ماهیتِ آن را تغییر نمیدهد. از منظر سیستمی و منطقی: هر سیستم بستهای که ورودیِ انرژی و ایدهِ جدید (مدیران و اندیشههای نو) نداشته باشد، محکوم به آنتروپی و زوال است. ما چهار دهه است که قطعاتِ معیوب را با هم تعویض میکنیم، نه با قطعاتِ سالم. نتیجه؟ ماشینی است که نه تنها از شتاب افتاده، بلکه “اوراق” شده و در گِل مانده است. از منظر جامعهشناختی و نسل نو: تراژدی اصلی اما جای دیگری است. این ماشینِ فرسوده، دیگر با سرعتِ پردازش و زیستِ جوانانِ امروز همخوانی ندارد. نسلِ جدید، این «دیجیتالزادگانِ» بیدار، سوار شدن بر این مرکبِ زنگزده و پُر سر و صدا را نه تنها خطرناک، بلکه کسرِ شأنِ خود میدانند (عار میدانند). آنان به فراست دریافتهاند که پیاده رفتن، دویدن با پاهای تاولزده، یا سوار شدن بر هر وسیلهی دیگری٬هرچند دشوار٫ حتی به قیمت جانشان٬ شرافتمندانهتر از نشستن در ماشینی است که رانندگانش ۴۷ سال است راه را گم کردهاند و تنها هنرشان، تعویضِ صندلی با یکدیگر بوده است. و اما کلام آخر: آب اگر در برکه بماند، میگندد؛ چه رسد به مدیریتِ کلانِ یک سرزمین. بقای سیستم در «گردشِ خونِ تازه» است، نه در «دیالیزِ خونِ کهنه». تا زمانی که نپذیریم این ماشین نیاز به “موتورِ نو” و “رانندهی تازه” دارد، تنها تماشای دور شدنِ نسلِ جوان از این قافله، نصیبِ ما خواهد بود. ما در تاریخِ پول خواندیم که چگونه سیستمهای ناکارآمد (مثل استاندارد طلا در شرایطی خاص) فرو ریختند؛ کاش باور کنیم که “سرمایهی انسانی” نیز اگر نوسازی نشود، دچار ورشکستگی خواهد شد٬ چنان که شده است! دردمند این روزهای ایران سیدحسین هاشمی زادگان بازهم ۲۶ بهمن ماه ۱۴۰۴ #اقتصاد_سیاسی #مدیریت_کلان #توسعه #نسل_زد #ایران #کتاب_جدید #از_ادویه_تا_رمزارز #نوسازی_سیستم #شایسته_سالاری #بحران_مدیریت
«آنتروپیِ مدیریت؛ چرا نسل نو از سوار شدن بر این ارابهی فرسوده ابا دارد؟»
