ساعت حوالی چهار عصر بود. سربالایی کوچه نادر به سمت ولیعصر، میانِ هیاهوی آهن و دود، منطقِ ریاضی اپلیکیشن اسنپ، عددی را روبرویم گذاشت که بیشتر به شوخی تلخ زمانه میمانست: ۴۶۵ هزار تومان برای رسیدن به زعفرانیه! این عدد، تنها یک قیمت نبود؛ تلنگری بود به «من». ندایی که میگفت: «این بازی را رها کن و به دلِ واقعیتِ عریانِ شهر برگرد.» غرورم یا شاید منطقم، مرا به سمت ایستگاه اتوبوس (BRT) کشاند. اما شهر، گویی آبستنِ آشوب بود. اتوبوسها میآمدند و بیاعتنا میگذشتند، درست مثل فرصتهای سوختهی این دیار. ناگزیر، راهی مترو شدم و در میانهی راه، ناگهان اتوبوسی ایستاد. سوار شدم.
پرده اول: کشتیِ بیپایان (La Isla Bonita)
اتوبوس، نه یک وسیلهی نقلیه، که یک «جهانشهر» کوچک بود. کارتخوانی در کار نبود؛ نوعی آنارشیِ رها و وحشی، شبیه به ترانههای حسرتبارِ آزادی. تفکیک جنسیتیِ جدید (آقایان جلو، خانمها عقب) نظمِ ظاهریِ شکنندهای ایجاد کرده بود که با عبورِ هر کولهپشتی، فرو میریخت. ما همه در هم تنیده بودیم؛ زندانیانِ یک تقدیرِ مشترک.
پرده دوم: سایهها و صورتکها
در این دوزخِ متحرک، دانتهوار به چهرهها نگریستم: پیرمردی مچاله، با کوکاکولایی نیمهنوشیده (نمادی از لذتهای نصفهونیمهی ما)، بر کفِ اتوبوس نشسته بود. او در چرخهی باطلِ خودش اسیر بود؛ پیاده میشد، دوباره سوار میشد، سر جای قبلی مینشست و از تعقیبکنندهای خیالی میگریخت. آیا او دیوانه بود؟ یا تنها کسی بود که واقعیتِ «تعقیب شدن توسط سایهها» را با صدای بلند فریاد میزد؟ کمی آنطرفتر، مردی با کتوشلوار و عینک آفتابی (از همانها که فریاد میزنند «من مهم هستم»)، با لذتی وصفناپذیر روی صندلی لم داده بود. شاید کارمندی بود که در این آشفتهبازار، صندلیِ اتوبوس را تنها غنیمتِ جنگیِ امروزش میدانست. آدمها همه خاکستری بودند؛ نه سیاه، نه سفید. همه در برزخ.
پرده سوم: مقصدِ ناتمام
اتوبوس که رویش نوشته بود «تجریش»، در «پارکوی» ترمز کشید و همه را پیاده کرد. گفت: «بالاتر نمیروم!» چقدر این صحنه آشناست؟ تابلوها یک مقصد را نشان میدهند، اما واقعیت در نیمهی راه متوقف میشود. این قانونِ نانوشتهی ماست: «همه چیزمان باید به همه چیزمان بیاید.» زیرساختِ ناقص، برای فرهنگی که حوصلهی تمام کردنِ هیچ کاری را ندارد.
تأمل نهایی: بازگشت به قاجار؟
در آن لحظه، فکری مهیبتر از تورم به سرم زد. با خود اندیشیدم: فرض کنیم معجزهای رخ دهد و «ساختار» دگرگون شود. با این «محتوا» چه کنیم؟ با جامعهای که پنجاه سال است کتاب را بوسیده و کنار گذاشته، که معرفت را با زرنگی تاخت زده، و رفتارش یادآورِ خاطرات «لیدی شیل» و سیاحتنامههای عصر قاجار است، آیا تغییری حاصل خواهد شد؟ آیا ما فقط لباسهایمان مدرن شده و در باطن، همان رعایایِ بیحوصلهی عهدِ ناصری هستیم که منتظریم دستی از غیب برون آید و کاری بکند؟
من پاسخ را در چشمانِ خستهی مسافران جستجو کردم، اما سکوت بود.
شما چه فکر میکنید؟ اگر «ظرف» عوض شود، این «مظروف» قابلیتِ ساختنِ دنیایی نو را دارد؟ یا ما محکوم به تکرارِ تاریخیم؟
باقی بقایتان. بازم همون ۲۶ بهمن ماه ۱۴۰۴ کمی قبل از خواب#فرهنگ #جامعه_شناسی #توسعه_فردی #تهران #مدیریت_شهری #تفکر_انتقادی #کتابخوانی #تحول
از کوچه نادر تا زعفرانیه: روایتی از یک «هبوط» در عصرِ بیوزنیِ فرهنگ
