روایتی از تاب‌آوری زن ایرانی در آیینهٔ مستند «ترانه»

در قاموسِ هستی، برخی چهره‌ها نه تنها نقش‌هایی بر پردهٔ سینما، که نگاره‌هایی از رنجِ جمعی را بر دوش می‌کشند. ترانه علیدوستی از آن دست است: هنرمندی که غمِ نانوشتهٔ زن ایرانی را چون سایه‌ای همیشگی بر چهره‌اش حک کرده‌است. من مستند «ترانه» را با بغضی در گلو دیدم و در همان لحظاتِ نخست، یادِ سخنِ مولانا افتادم که گفت: «آن درد را ندیده است، قدر مرهم چه شناسد؟» ترانه سال‌هاست که درد را می‌داند؛ دردِ نابرابری، دردِ دیده‌نشدن، دردِ اسارتِ تن و جان در قفسی از بایدها و نبایدها. این غم، نقابی نبود که برای صحنه بر چهره زده باشد؛ نقابِ تحملی بود که برای بودن در میان ما بر خود می‌پوشید. حتی در خنده‌اش نیز دریایی از اندوه موج می‌زد، گویی می‌خواست بگوید: «من در این خاک، زنی‌ام که نیمی از وجودش را به بادِ بیداد سپرده‌اند.» و اکنون، پس از اندکی دور شدن از چشمان بی‌تفاوت ما، او بازگشته است: شجاع، جسور، اما زخمی. زخمی که نه تنها بر تن که بر جانش نشسته، و بیماری خودایمنی‌اش گواهی است بر فشارهایی که یک نظام برای خاموش کردن صدای یک زن به کار می‌بندد. چه کسی باور می‌کند که هنرپیشه‌ای مشهور، تنها به جرم اعتراض به اعدام یک زندانی سیاسی، به سلول انفرادی افتد و آن‌قدر تحت فشار قرار گیرد که بدنش علیه خودش شورش کند؟ این روایت، افسانه نیست؛ واقعیتی است که مستند «ترانه» آن را با صراحت به تصویر کشیده است. من با جستجو در پایگاه‌های خبری و شبکه‌های اجتماعی دیدم که پخش این مستند از بی‌بی‌سی فارسی موجی عظیم از همدلی را برانگیخته است. هزاران نفر در فضای مجازی نوشتند: «این تصویرِ ماست، زخمی اما سربلند». بیش از ۱/۷ میلیون بازدید تنها در یوتیوب و نزدیک به شانزده هزار کامنت که تقریباً همگی همراهی و تأیید بود نشان می‌دهد که ترانه تنها نیست؛ او آینه‌ای است که جامعهٔ ایرانی خود را در آن می‌بیند. بسیاری از کاربران به بیماری‌های ناشی از فشار زندان اشاره کرده‌اند و برخی نوشته‌اند: «این مستند ما را به یادِ مسیرِ سخت و پرهزینه‌ای انداخت که از کجا شروع کردیم و چه دستاوردهای ارزنده‌ای به‌ویژه زنان ایران به دست آورده‌اند.» در بخشی از مستند ترانه مرد بلوچی در زاهدان با تلاش به پایبندی به لهجه کردی فریاد می‌زند: «ژن، ژیان، ئازادی» (زن، زندگی، آزادی). این صحنه ترسِ پوسیده از «تجزیه» را در ذهنم فرو ریخت. ما قرن‌هاست که پیکری یگانه‌ایم؛ خون‌هایمان در هم آمیخته، رنج‌هایمان مشترک، و آرزوهایمان همسان. هنگامی که حکومتی به خالکوبیِ روی دست یک هنرپیشه در تریبون نماز جمعه می‌تازد، باید منتظر چنین روزهایی نیز باشد٬ روزهایی که فریادِ وحدت، بلندتر از هیاهوی تفرقه‌اندازان می‌شود. در منطقِ تاریخ، ظلم‌پیشگان همواره یک اشتباه مهلک را تکرار می‌کنند: نادیده گرفتنِ بغضِ مادران. بغضی که در زیر هر کامنتِ این مستند نهفته، همچون زلزله‌ای خاموش است که هر لحظه بر شدتِ ارتعاش آن افزوده می‌شود. این بغض، انرژیِ نهفته‌ای است که اگر روزی بترکد، اثری از ظالم بر جای نخواهد ماند. اندیشه پارسی و ایرانی به ما می‌آموزد که «درد، داروی درد است»؛ دردِ مشترکِ ما، همان دارویی خواهد بود که پیکرۀ فرسودۀ استبداد را از پای درمی‌آورد. مستند «ترانه» تنها یک فیلم نیست؛ بیانیۀ شجاعتِ زن ایرانی است. ترانه علیدوستی در این روایت، نه یک قهرمانِ دور از دسترس، که همسایه‌ای است که زخم‌هایش را پنهان نمی‌کند، و این همان رازِ ماندگاریِ اوست. ما نیز باید همچون او، زخم‌هایمان را پنهان نکنیم؛ چرا که تنها با پذیرشِ درد است که می‌توان به درمان رسید. به امید روزهایی بهتر سیدحسین هاشمی‌زادگان منشادی آخرین ساعات جمعه پنجم دی‌ماه ۱۴۰۴
#ترانه_علیدوستی #مستند_ترانه #زن_زندگی_آزادی #WomenLifeFreedom #هنر_متعهد #صدای_زن #حقوق_زنان #زن_ایرانی #هنرمند_مسئول #شجاعت #آزادی_بیان #روایت_زخم #درد_مشترک #تاب_آوری #عدالت_اجتماعی #جامعه_ایران #همبستگی_ملی #کرامت_انسانی #فلسفه_رنج #ایران_واحد

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *