پنجم دی ماه، این بار برایش تولد یک مرگ بود. بهرام خان بیضایی، نویسنده و کارگردان دگراندیش ایرانی، درست در هشتاد و هفتمین بهار زندگیاش، آسمانی شد. او رفت، اما جهان سینما و تئاتر ایران را با خود به تماشای مرگی دیگر برد؛ مرگی که در آثارش بارها و بارها تکرار شد، از «مرگ یزدگرد» تا «مسافران». و اینک، او خود به مسافری تبدیل شده است که از این کرانه به کرانهای ناشناخته کوچیده است. بیضایی همواره برای «خودش» فیلم میساخت. گویی مهم نبود که کسی میبیند یا نمیبیند. او با تاریخ و اسطوره گفتوگو میکرد، با زبان فارسی کهن و نو، با تصاویری که ریشه در حافظه جمعی این سرزمین داشت. در ده سالگی، وقتی «مرگ یزدگرد» را میدیدم، چیزی نمیفهمیدم؛ اما آن حس غریب، آن تراژدی گنگ، در ضمیر ناخودآگاهم نقش میبست. امروز، چهل سال پس از آن، چند درصد از مردم چنین آثاری را تاب میآورند؟ بیضایی برای مخاطبان خاص میساخت، برای همان «تاج اندیشه» جامعه، برای اقلیتی که درد خود را در سایهروشن آثارش مییافتند. «مرگ یزدگرد» تنها یک فیلم نبود؛ پژوهشی بود در باب تاریخ و روایت. این پرسش که «حقیقت» کدام است؟ آیا در روایت پیرزن است، یا در گفته سرباز؟ بیضایی تاریخ را نه به مثابه واقعیت عینی، که به مثابه روایتهای متکثر میدید. او داوری را به آینده موکول میکرد: «شما را که درفش سپید بود، این بود داوری! تا درفش سیاه آنان چه باشد». این جمله، که امروز بر سنگ مزار تاریخ ایران نقش بسته، تقابل خیر و شر را در افقی فراتاریخی قرار میدهد. از آن تاریخ تلخ به «باشو، غریبه کوچک» میرسیم. باشو، کودکی که زبان مادریاش را نمیفهمد، نماد همه ماست که در میانه فرهنگها سرگردانیم. سوسن تسلیمی، با بازی بینظیرش، مادری میشود که میخواهد این کودک را در آغوش بگیرد، اما مرزهای زبان و جنگ مانع میشوند. بیضایی در «باشو» مرزهای هویت را درمینوردد و نشان میدهد که انسانیت فراتر از زبان و ملیت است. سپس «مسافران» را داریم، که بیشترین جوایز جشنوارهها را برد. مسافران، که به سوی مرگ سفر میکنند، نماد جامعهای هستند که در گذر زمان، از خویشتن خویش دور میشود. صحنههای آیینی این فیلم، یادآور تعزیه و مراسم سوگ ایرانی است. بیضایی در «مسافران» مرگ را نه پایان، که گذری به سوی معنا تبدیل میکند. «شاید وقتی دیگر» ذهن را به بازی میگیرد. واقعیت و خیال را در هم میآمیزند. شخصیتها در جستوجوی هویت گمشدهاند. این فیلم، مانند آینهای شکسته، تصویر ما را در هزاران پارهروایت منعکس میکند. بیضایی در این اثر نشان میدهد که حقیقت شاید هرگز به دست نیاید، اما جستوجو برای آن، خود ارزشمند است. «رگبار»، نخستین فیلم بلند بیضایی، طوفانی است که تقدیر را به تصویر میکشد. قهرمان فیلم، در برابر سرنوشت محتوم میایستد، اما آیا میتواند از آن بگریزد؟ بیضایی در «رگبار» نشان میدهد که انسان در چنبره تقدیر گرفتار است، اما میتواند با انتخاب اخلاقی، بر آن غلبه کند. «سگکشی» نقدی تند بر جامعه مصرفی و بیرحم است. فیلم در فیلم، کارگردانی که میخواهد اثری اصیل بسازد، اما سیستم او را میبلعد. بیضایی در «سگکشی» از هنرمندی میگوید که در دام سرمایهگذاری و سانسور گرفتار میشود. این فیلم، پیشبینی تلخ آینده سینمای ایران بود. «پهلوان اکبر میمیرد» نمایشنامهای است درباره وفاداری و فداکاری. پهلوان اکبر، برای حفظ قولش به یک پیرزن، جان خود را فدا میکند. این اثر، وفاداری به عهد را در برابر مصلحتاندیشی قرار میدهد. بیضایی در این نمایشنامه نشان میدهد که ارزشهای اخلاقی، حتی در دنیای مدرن، باید پاس داشته شوند. آثار بیضایی، از «عیار تنها» تا «چریکه تارا»، از «سلطان مار» تا «کارنامه بندار بیدخش»، همگی حلقههای زنجیره تفکر او هستند. او هرگز نخواست با جریان اصلی سازش کند. هر اثرش با دشواری مجوز میگرفت، اما هرگز تسلیم نمیشد. او برای «خودش» میساخت، اما در واقع برای همه ما میساخت؛ برای کسانی که میخواهند فراتر از سطح بنگرند. امروز، بهرام بیضایی آسمانی شده است. جای او در سینمای ما سالهاست خالی است؛ جای خالیای که هیچ کارگردانی نتوانسته آن را پر کند. او میراثی از خود به جا گذاشت: میراثی از کلمه، از تصویر، از اندیشه. برای ما، اقلیت اندیشمند فارسیزبان، او نه فقط یک کارگردان، که همزاد فکری ما بود. کسی که دردهای مشترکمان را در پرده نقره ای روایت میکرد و پاسخمان را در لفافه اسطوره میپیچید. بهرام بیضایی رفت، اما آینهاش نشکست. اسطورهاش باقی است. او اکنون بخشی از حافظه جمعی ما شده است؛ مسافری که به سفر ابدی رفته است، و ما همچنان در ایستگاه تاریخ، به تماشای قطار آثارش ایستادهایم. روحش شاد و یادش گرامی باد. ششمین روز زمستان ۱۴۰۴ سیدحسین هاشمی زادگان منشادی
#بهرام_بیضایی #مرگ_یزدگرد #مسافران #باشو #سگکشی #شاید_وقتی_دیگر #سینمای_بیضایی #سینمای_اندیشه #تئاتر_ایران #نمایشنامهنویس #اقلیت_اندیشمند #فرهیختگی #هنر_متعهد #یادبود #۵_دی #۱۴۰۴ #درگذشت_بیضایی #اسطوره_و_تاریخ #نقد_قدرت #اکران_دشوار #ارشاد #فیلم_فارسی #سینمای_متفاوت #فیلمساز_شاعر #تارکوفسکی #کوروساوا
فرهنگ، مذهب بیمرز: هنرمند را نه به دین که به اندیشهاش بشناسیم
در میان کامنت های رنگ و وارنگ پست یادبود استاد بهرام خان بیضایی، چشمم به کامنتی افتاد که میگفت: «پدر و مادرش بهایی بودند، ولی خودش لا مذهب بود و میگفت مذهب من فرهنگمه». گویی گوینده، این را دلیلی برای نفی یا تحقیر میدانست؛ گویی هنرمندی را با دین پدرانش میسنجد و از او جز پروندهای مذهبی نمیخواهد. این نگاه، نه تنها نابخردانه که نشان از بیماری کهنهای دارد: بیماریِ قضاوت انسان بر اساس آنچه به ارث برده، نه بر اساس آنچه آفریده. هنرمند آنکه با واژهها و تصویرها جهانهای تازه میسازد را در چه چهارچوب تنگی میگنجانیم که او را به دین نیاکانش میسنجیم؟ مگر هنر، خود آیینی نیست برای پرستش زیبایی، حقیقت و انسانیت؟ مگر فرهنگ، آن دریای بیکرانی که از اسطوره تا تاریخ، از درد تا امید را در خود دارد، میتواند مذهب کسی نباشد؟ بهرام خان بیضایی گفت: «مذهب من فرهنگمه». این جمله، نه انکار دین که اعلام وفاداری به گوهرِ انسانی است که در فرهنگ متجلی میشود. فرهنگ، برای او کلیسا و معبد و مسجد نبود؛ بلکه صحنهی تئاتر و پردهی سینما بود. در آثارش٬ از «مرگ یزدگرد» تا «باشو» او نه به دنبال تبلیغ مذهبی، که در پی کشف حقیقت انسان در بستر تاریخ و اسطوره بود. او با زبان ادبیات و تصویر، آیینهای بشری را بازمیآفرید و از قدرت، جبر و انتخاب میپرسید. قضاوت هنرمند بر اساس دین پدرانش، همان نگاه طالبانی است که انسان را در حد شناسنامهاش فرو میکاهد و او را از اندیشه و آفرینش تهی میکند. این نگاه، در تاریخ ما بارها فرهنگسوزی کرده و امروز نیز در لایههای پنهان جامعه زنده است. اما هنرمند واقعی، همچون بیضایی، از این چهارچوبها فراتر میرود و با خلق آثارش مرزهای تنگ قوم و مذهب را درهم میشکند. بیضایی لا مذهب نبود؛ او مذهبی داشت به نام «فرهنگ». فرهنگی که در آن ادیان و اسطورهها و تاریخها در هم میآمیزند تا پاسخهایی برای پرسشهای ابدی انسان بیابند. این نگاه، نه تنها مرتجعانه نیست، که انسانیترین نگاه است: نگاهی که هنرمند را نه به نسب، که به آثارش میسنجد و او را در آفرینشهایش جستجو میکند. پس به جای پرسش از دین پدران هنرمند، از خود بپرسیم: آثارش چه گفت؟ چه دردهایی را فریاد زد؟ چه مرزهایی را شکست؟ اینها معیار سنجش هنرمند است. و اگر فرهنگ، مذهب اوست، پس چه مذهب مقدستری از این که انسان را به فراسوی جبرهای موروثی میبرد و به او بال میدهد تا در آسمان اندیشه پرواز کند؟ بیضایی رفت، اما فرهنگش ماند. و این فرهنگ به ما یادآوری میکند که هنرمند را باید در گسترهی اندیشهاش دید، نه در حصار نسب و مذهب. #بهرام_بیضایی #فرهنگ_مذهب_من #هنر_فراتر_از_مرزها #نقد_قضاوت_مذهبی #اندیشه_آزاد #ادبیات_معاصر #سینمای_ایران #عارفانه #فلسفه_هنر #مذهب_فرهنگ #طالبانی_نگر #هنرمند_و_هویت
