سالهاست که عادتِ پنجشنبهها، چون نسیمی غبارآلود اما مقدس، بر پنجرهی روزگارمان میوزد. گویی عصرِ پنجشنبه، برزخی است میانِ هیاهوی دنیا و سکوتِ ابدیت؛ زمانی که پیامها یکی پس از دیگری میرسند و نهیب میزنند: «یادی کنیم از آنان که دیگر در قابِ نگاه ما نیستند.» و با هر بار دیدنِ این پیام، هزاران تصویر، چون اوراقِ کتابی قدیمی، در برابرِ دیدگانم ورق میخورد. یاد میکنم از ریشههایم؛ پدربزرگها و مادربزرگهایم. آن اسوههای صبر و استقامت که ردپای خدا در کشتزارهایشان پیدا بود. آنان که با کیمیایِ رنج و مرارت، از خاکِ تیره رزقِ حلال بیرون میکشیدند. هنوز میتوان زبریِ مقدسِ دستانِ پینهبستهشان را حس کرد؛ دستانی که خود حکایتگرِ سالها جهاد برای معاش بود و اکنون همان دستان، در آغوشِ خاک آرام گرفتهاند. یاد میکنم از پسرخالهی همسن و سالم؛ همبازیِ روزهای کودکی که چه زود و شتابان، بندهای تعلق را گسست و خاکِ “هندوستان”، آن دیارِ غربت، امانتدارِ پیکرش شد. یاد میکنم از داییِ بزرگوار و دخترداییِ جوانم که کوچشان، قصهی ناتمامِ ناباوری بود و رفتنشان، داغی سردنشدنی بر جگر. و چه بسیار دوستان و یارانی که هر یک به بهانهای یکی به حکمِ کهولت، دیگری به تیغِ بیماری و آن یکی به سنگِ سانحه رخت از این کاروانسرا بربستند. و در این اواخر، کوچِ ناباورانهی “محمدآقای عزیز” که جای خالیاش چون حفرهای عمیق، بر جانمان دهنکجی میکند. بهراستی که طنینِ صدای مادربزرگِ فقیدم هنوز در گوشِ جانم زنگ میزند؛ آن شیرزنِ حکیم که چه خوش میخواند:
«این گرگ یکبهیک زِ این گله میبرد / این گله را ببین که چه آسوده میچرد»
اما در پسِ این یادکردها و فاتحهخوانیها، حقیقتی سهمگینتر نهفته است. یادِ رفتگان تنها برای اشک ریختن نیست؛ برای “بیدار شدن” است. مبادا فراموش کنیم که آسیابِ نوبت، به گردش است و دیر یا زود، قرعه به نامِ ما نیز خواهد افتاد. آن روزِ موعود، شاید همین فردا باشد و شاید دمی دیگر. پس چه نیکوست که در این غروبِ پنجشنبه، همزمان با غبارروبی از مزارِ عزیزان، گرد و غبار از آینهی وجدان خویش نیز بزداییم. بیایید کلاهِ خود را قاضی کنیم و در محکمهی انصاف، با خود روراست باشیم: با وجدانِ خود چند چندیم؟ در ترازنامهی عمر، چقدر “تعهدِ عاطفی” نکول شده داریم؟ چه دلهایی را شکستهایم و چه دستهایی را نگرفتهایم؟ چقدر “بدهیِ ریالی” و حقالناس بر گردنمان سنگینی میکند که باید پیش از بسته شدنِ پرونده، تسویه شود؟ هنرِ زندگی، در “چگونه مردن” است. آیا آنچنان زیستهایم که اگر همین لحظه، حضرتِ ملکالموت سایه بر سرمان افکند، بتوانیم بیهراس و با لبخندی از سرِ رضایت بگوییم: «من آمادهام»؟ بیآنکه نگرانِ ویرانیِ پشتِ سر و تعهداتِ بر زمین مانده باشیم؟ از درگاهِ یگانه مالکِ هستی، برای شما عمری باعزت ، و برای مسافرانِ آسمانیتان، سفرهای از غفران و رحمتِ واسعه آرزومندم. باشد که ناممان به نیکی بماند و یادمان، لبخندی بر لبی بنشاند.
عصر پنجشنبه، ششم آذرماه ۱۴۰۴
سیدحسین هاشمیزادگان منشادی
#عصر_پنجشنبه #یادرفتگان #دلتنگی #فاتحه #خاطره #مرگآگاهی #محاسبه_نفس #حقالناس #سفر_بیبازگشت #آرامش_روح #یاد_عزیزان #غم_فراق #زندگی_و_مرگ
عصرِ دلتنگی و درنگی بر آستانهی کوچ
