از طبابت جسم تا نجاتِ جانِ ایران؛ در رثای فیلسوفِ سیاستمدار

با کمال شرمندگی و تواضع باید اعتراف کنم که تا همین چند سال پیش، ذهن من نیز همچون بسیاری دیگر، در غفلتی سنگین نسبت به مقام شامخ «محمدعلی فروغی» (ذکاءالملک) به سر می‌برد. نام او را می‌شنیدم که در پیچ‌وخم‌های تاریخ پهلوی اول و دوم، بر مسندهای گوناگون تکیه زده و دوست و دشمن، او را معمارِ گذار می‌دانند؛ اما غرض من امروز، مداحیِ جاه و جلال سیاسی او نیست؛ که سیاست، کفِ روی آب است و آنچه می‌ماند، گوهری است که در عمق صدفِ وجود او پنهان بود. وقتی بر منحنیِ زندگی او دقیق می‌شویم، گسستی مقدس را می‌بینیم. جوانی که پای در «مدرسه طب» می‌گذارد تا طبیب جسم شود، اما در میانه راه، گویی ندایی از ملکوت جانش را می‌لرزاند. او طبابتِ تن را که محصور در گوشت و پوست و استخوان است رها می‌کند تا به طبابتِ روح و جامعه بپردازد؛ او به آغوش ادبیات، فلسفه و حکمت پناه می‌برد. به زعم من، این یعنی «رهایی»؛ رهایی از قفسِ تنگِ علوم تجربی و پرواز به آسمانِ بی‌کرانِ علوم انسانی. فروغی زودتر از همگان دریافت که روحِ سرکش و ذهنِ پرسشگرش، با تشریح کالبد درگذشتگان سیراب نمی‌شود و دوای دردِ این سرزمین، نه در نسخه پزشکان، که در حکمتِ حکیمان است. این «شهود»، برای من نیز به گونه‌ای دیگر رخ داد، هرچند کمی دیرتر. آنگاه که ردای فارغ‌التحصیلی مهندسی را بر دوش انداختم، ناگهان دریافتم که روحم در میان فرمول‌های سرد ریاضی و کدهای بی‌روح برنامه‌نویسی، در حال احتضار است. روزی تمام کتاب‌های مهندسی و فیزیک را که نماد سال‌ها مرارت بود، به کتابفروشی بردم. به فروشنده گفتم: «این‌ها را به بهای پشت جلدشان از من بستان، و در ازای آن، به من بال پرواز بده! سعدی، حافظ، مولانا، شیخ ابوسعید و عطار را بده». اکنون که بیش از سی سال از آن معامله‌ی پرسود می‌گذرد، می‌بینم که آن کتاب‌های برنامه‌نویسی، همچون کالایی فاسدشدنی، «بیات» شده‌اند. علمِ ابزارساز، هر روز کهنه می‌شود و کتاب‌هایش جز برای خمیر شدن و تبدیل به کارتن، به کار دیگری نمی‌آیند. اما کتاب‌های شعر و عرفانِ من، همچون شرابی کهنه در خمره، هرچه زمان می‌گذرد، گیراتر و مست‌کننده‌تر می‌شوند و وقت و بی‌وقت، مرا غزل‌خوانِ کوی دوست می‌کنند. من حسِ فروغی را با تمام وجود درک می‌کنم، با این تفاوت که او «جسارتِ» انصراف داشت و منِ محافظه‌کار، جرأت نکردم در نیمه راهِ لیسانس، قیدِ مهندسی را بزنم و با خود گفتم: «بگذار مدرک را بگیریم، بدمستی بماند برای بعد». اما ذکاءالملک، اعجوبه‌ای بود که ریسک کرد. آثار فروغی گواه آن است که او بر فرازِ زمانه ایستاده بود. او نخستین کسی بود که با نگارش «سیر حکمت در اروپا» و ترجمه «گفتار در روش» دکارت، پلی میان «شکِ مدرن غربی» و «یقینِ ایمانیِ شرق» زد. او سنت را دور نریخت، بلکه آن را با عقلانیت جدید آشتی داد. ذهن او همچون کشتی‌ استواری بر دریای مواج دانش شناور بود، نه چون پر کاهی اسیر امواج. او از «منظری بالاتر» به عالم می‌نگریست؛ همان منظری که در شهریور ۱۳۲۰، زمانی که متفقین خاک ایران را اشغال کردند و خطر تجزیه ایران قطعی بود، به یاری‌اش آمد. فروغی در آن طوفان سهمگین، با سلاحِ کلمات، منطق و درایت، لوله‌های توپ اشغالگران را خنثی کرد و یکپارچگی ایران را نجات داد. دریغا و دردا که چالش اصلیِ امروز ما، فقدان همین نگاه است. مصیبت آنجاست که افق دید برخی حاکمان، حتی از افق دیدِ عابرانِ کوچه و بازار نیز کوتاه‌تر شده است. فقدانِ فلسفه و تهی بودن از ادبیات، سیاست را به مدیریتِ روزمره تقلیل داده و مردم را انگشت‌به‌دهان گذاشته است. فروغی به درستی باور داشت که ملتی که ادبیات ندارد، لال است و ملتی که تاریخ نمی‌خواند، محکوم به تکرار آن است. پنجم آذرماه، سالروز غروبِ خورشیدی است که نورِ عقلانیت را بر تاریکیِ استبداد و هرج‌مرج می‌تاباند. فروغی رفت، و شاید عدمِ درکِ درستِ ما از میراثِ او که همان تلفیقِ «سیاست» با «حکمت» بود ما را به ورطه‌ی سردرگمیِ امروز کشانده است. اما شما که این خطوط را می‌خوانید، بدانید که راه بسته نیست. هر یک از شما می‌توانید یک فروغیِ دیگر باشید، اگر نقاب‌های روزمره را کنار بزنید، خود را بشناسید و جانتان را از چشمه‌سارِ علوم انسانی سیراب کنید. ایرانِ فردا، به مهندسانی نیاز دارد که حافظ بخوانند و مدیرانی که با فلسفه بیگانه نباشند. به امید روزی که دوباره انسان‌هایی با «فروغِ» دانایی و حکمت، بر مسندِ هدایت این کشتی بنشینند. ۵ آذرماه ۱۴۰۴  سیدحسین هاشمی‌زادگان منشادی
#محمدعلی_فروغی #ذکاءالملک #علوم_انسانی #فلسفه #تاریخ_ایران #مهندسی_روح #سیاست_و_خرد #بازگشت_به_خویشتن #سعدی #حافظ #نجات_ایران #کتابخوانی #خردورزی #سیدحسین_هاشمی_زادگان #پنجم_آذر 

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *