چند ساعتی است که از درگذشت آشنایی باخبر شدم ٬ حکایت آن آشنای سفرکرده، محاکات تلخ روزگار ماست؛ قصه انسانی که در ضیافتِ حیات، چنان بر سفرهی «داشتن» پنجه افکند که فرصتِ «بودن» را از یاد برد. پیشینیان ما تمایز ظریفی میان پایان «روزی» و پایان «عمر» قائل بودند؛ تمایزی که نه از سر اتفاق، بلکه برآمده از یک جهانبینی ژرف و حکیمانه بود.
۱. منطق دو پیمانه: ظرفِ زمان و مظروفِ معنا
در دستگاه فکری گذشتگان، «عمر» همچون یک پیمانه یا ظرفِ زمانی بود؛ مقدار شنهایی که در ساعت شنی هر فرد ریخته شده است. اما «روزی»، مظروفِ این ظرف بود؛ نه فقط آب و نان، که مجموعهی نفسها، تجربهها، ادراکات، لذتها و فرصتهایی که مقدر شده بود تا آن پیمانهی عمر را پُر کند.
- وقتی برای جوانی که دستش از دنیا کوتاه میشد میگفتند «روزیاش به سر آمده»، در حقیقت به یک تراژدی عمیق اشاره میکردند: ظرفِ عمر هنوز گنجایش داشت، اما محتوای آن، آن جوهر مقدر حیات، به پایان رسیده بود. گویی آن شخص در شتاب و حرصِ خود برای نوشیدن از جام زندگی، آن را چنان بیمحابا و حریصانه سر کشیده که پیش از خالی شدنِ کامل پیمانه، محتوای آن تمام شده است. این، مرثیهای است برای حیاتی که «مصرف» شده، نه «زیست» شده.
- اما در حق کهنسالی که با وقار و طمأنینه رحل اقامت برمیچید، میگفتند «عمرش به سر آمده»، و این کلام، حاوی احترامی شگرف بود. یعنی ظرف و مظروف، پیمانه و محتوایش، با هماهنگی و توازنی بایسته به انتهای خود رسیدهاند. زندگی به کمال خود زیسته شده و اکنون ظرف زمان، به آرامی بر زمین نهاده میشود.
۲. فلسفهی «حرص»: عطش در کنار اقیانوس
خداوند تبارک و تعالی در کلام الله انسان را «حریص» میخواند، این حقیقت کلید فهم این ماجراست. حرص (Anxiety/Greed)، آن عطش سیریناپذیری است که انسان را وامیدارد تا به جای «چشیدن» از اقیانوس هستی، برای «تملک» آن بکوشد. او فراموش میکند که رسالتش شناوری و سیر در این اقیانوس است، نه بلعیدن آن. فرد حریص، همچون کسی است که کنار دریا از تشنگی هلاک میشود، زیرا تمام همّ و غمش آن است که آب بیشتری در مشتِ خود ذخیره کند، غافل از آنکه آب از میان انگشتانش فرو میریزد و دستانش خالی و کامش همچنان خشک میماند.
چنین افرادی قربانی همین مغالطهی اگزیستانسیال شده اند: اینان ابزار زندگی (کسب روزی) را با هدف زندگی (زیستن) اشتباه گرفتهاند. زندگی برای این افراد، به یک «مسابقه» بدل شده و در هر مسابقهای، تنها خط پایان اهمیت دارد، نه زیباییهای مسیر. آنها چنان در اضطرابِ رسیدن هستند که لذتِ رفتن را بر خود حرام کردهاند.
۳. عرفانِ «تعادل»: راه رفتن بر صراط المستقیم
راهکار متبادر به ذهن، یعنی «تعادل»، همان شاهبیت غزل آفرینش و گوهر عرفان است. این تعادل، صرفاً یک میانهرویِ بیرمق نیست؛ بلکه آن «میزان» و ترازوی دقیقی است که خداوند در کائنات نهاده است. این همان «صراط المستقیم» است؛ راهی باریکتر از مو و برندهتر از شمشیر که از میانهی افراط (حرص و دنیاپرستی) و تفریط (رهبانیت و انزوا) میگذرد.
- مولانا جلالالدین این معنا را به زیبایی به تصویر میکشد: دنیا مانند آبی است در زیر کشتی. تا زمانی که آب زیر کشتی است، آن را به پیش میراند و وسیلهی حرکت است. اما وای به روزی که آب به درون کشتی نفوذ کند؛ همان آبی که وسیلهی نجات بود، عامل غرق شدن میشود. «روزی» و اموال دنیا نیز چنیناند؛ اگر در خدمتِ «بودنِ» ما باشند، ابزار کمالاند، اما اگر قلب ما را تسخیر کنند، غرقاب هلاکت خواهند بود.
افزودن بر این حکمت:
فیلسوفی رواقی، گویی همین حقیقت را در دو هزار سال پیش فریاد زده است: «مسئله این نیست که عمر کوتاهی داریم، بلکه بخش بزرگی از آن را تلف میکنیم.» ما عمر کافی برای زیستنی متعالی و معنادار در اختیار داریم، اما آن را در اضطرابِ «داشتنِ بیشتر» و ترسِ «از دست دادن»، به ثمن بخس میفروشیم. درسی که امروز می خواستم بازگو کنم این است که حیات، نه یک مسابقه برای انباشتن، که یک رقص موزون برای شدن است. تراژدی حقیقی، نه مرگ در میانسالی، که زندگی نکردن در همین سالهاست. هنر زیستن، یافتن آن نقطهی طلایی تعادل است؛ جایی که آدمی در عین تلاش برای کسب «روزی»، از یاد نمیبرد که هر نفس، خود، گرانبهاترین «روزی» است. کاش بیاموزیم که پیمانهی عمر را با شتابِ حرص خالی نکنیم، بلکه با طمأنینهی شکر، جرعهجرعه و آگاهانه آن را بنوشیم تا در لحظهی وداع، نه با حسرتِ یک ظرفِ نیمهکاره، که با رضایتِ یک ضیافتِ به کمال رسیده، چشم از این جهان فرو بندیم. به کجا چنین شتابان؟ به سوی هیچکجا، اگر معنای سفر را گم کرده باشیم. بامدادان خمار پانزدهم آبانماه ۱۴۰۴ سیدحسین هاشمیزادگان منشادی
#آداب_زیستن #تعادل #عمر_و_روزی #فلسفه_زندگی #حرص #مرگ_آگاهی #به_کجا_چنین_شتابان #هنر_زندگی
حکایت آن دو پیمانه: شرحی بر نسبت «عمر» و «روزی»
