ولیعصر؛ رودخانه‌ای جاری در کالبد تهران

بر این باورم که هر قدم، نه یک جابجایی ساده، که کشف و شهودی در مکتب هستی است. گویی عابران، رسولانی هستند که مأموریتشان، خوانش دقیق کتاب آفرینش از سطور خیابان‌ها و چهره‌هاست. من نیز در پیاده‌روی‌هایم، خود را شاگردی می‌بینم که در این کلاس بی‌پایان، مشق حضور می‌کند. و چه کلاسی باشکوه‌تر از خیابان ولیعصر، این کتاب قطور هجده کیلومتری که از کوهپایه‌ی شمیران تا آستانه‌ی راه‌آهن، تاریخ و تقدیر را به هم می‌بافد. قصه این خیابان، آن‌طور که قدیمی‌ترها شهادت می‌دهند، با اراده‌ی پیوند کاخ تابستانی (سعدآباد) به کاخ زمستانی (مرمر) در عصر پهلوی اول آغاز شد. «جاده مخصوص پهلوی»، مسیری بود که روزگاری تنها کالسکه و خودروی اشراف و درباریان را به خود می‌دید. امروز که بر همان سنگفرش‌ها قدم می‌زنم، حسی از تملک دموکراتیک تاریخ به من دست می‌دهد؛ گویی روح زمان، این شریان حیاتی را از انحصار قدرتی خاص رهانیده و به قلب تپنده‌ی مردمش بخشیده است. اما ریشه‌های این خیابان، از رضاشاه نیز کهن‌سال‌تر است. در اوراق تاریخ دوره قاجار، نام «خیابان امیریه» در حوالی باغ کامران میرزا، نایب‌السلطنه، می‌درخشد که هسته‌ی اولیه‌ی بخش جنوبی همین خیابان امروزی است. این خیابان، یک شبه خلق نشده، بلکه همچون رودی قدرتمند، در بستر زمان گسترش یافته و شاخه‌هایش را در تن شهر دوانده است. سفر من، اغلب، یک سلوک شمالی-جنوبی است؛ یک سرازیری از تجریش به سمت میدان راه‌آهن. این مسیر، یک سراشیبی ساده نیست؛ بلکه هبوطی است از اوج تجمل به عمق تاریخ. در ابتدا، هجده هزار چنار تنومند، پاسبانان سبز این جاده بودند که طاقی زمردین بر سر عابران می‌گستردند. امروز، گرچه از آن سپاه باشکوه تنها چند هزار سرباز وفادار باقی مانده، اما هنوز هم سایه‌شان، حرمت این مسیر را حفظ کرده است.

از تجریش تا پارک‌وی: پرده‌ی اول، اشرافیت و خاطره

این بخش از خیابان، با شیب ملایمی که تو را از کوهپایه به قلب شهر فرامی‌خواند، دل‌انگیزترین پرده‌ی نمایش است. باغ فردوس، با آن عمارت قاجاری‌اش که اکنون به موزه سینما بدل شده، چون نگینی درخشان، قصه‌های هزار و یک شب هنر هفتم را در گوش رهگذران نجوا می‌کند. حوالی کوچه‌ی «یکتا»، دیگر از آن ساندویچ‌فروشی افسانه‌ای خبری نیست و دیگ‌های آش و حلیم جایگزینش شده‌اند. اما برای آنان که حافظه‌ی طعم‌ها را پاس می‌دارند، هنوز رایحه‌ی آن ساندویچ‌های گمشده در غبار زمان، در هوا موج می‌زند. این بخش، ویترین مدرنیته‌ی پایتخت است؛ جایی که برج‌ها و مراکز خرید لوکس، در کنار کافه‌هایی شیک ، نبض زندگی امروزی را به دست گرفته‌اند.

از پارک‌وی تا چهارراه ولیعصر: پرده‌ی دوم، تلاقی طبیعت و دیوان‌سالاری

هرچه پایین‌تر می‌آییم، خیابان از آن انحصار اشرافی فاصله می‌گیرد و آغوشش را به روی همگان باز می‌کند. پارک‌ها چون ریه‌های شهر، در این مسیر پدیدار می‌شوند. پارک ملت، با آن دریاچه و مجسمه‌های مشاهیرش، دعوتی است به آرامش. پارک ساعی، با آن ساختار طبقاتی و حیوانات محبوس در قفس‌هایش، خود استعاره‌ای است از تهران؛ زیبا، پیچیده و گاهی غم‌انگیز. و پارک دانشجو، در کنار معبد هنر شهر، تئاتر شهر، پاتوقی برای اندیشه‌ها و رویاهای نسل جوان است. در این میانه، ساختمان‌های عظیم و بی‌روح سازمان‌ها و نهادهایی قد علم کرده‌اند که همچون هیولاهای بتنی و شیشه‌ای، فلسفه‌ی وجودی‌شان در غبار بروکراسی گم شده و تنها نظاره‌گر عبور بی‌تفاوت زمان هستند.

از چهارراه ولیعصر تا منیریه: پرده‌ی سوم، قلب تپنده و روح دموکراتیک

اینجا دیگر خیابان متعلق به همه است. در تقاطع انقلاب، بوی کاغذ و کتاب‌های نو با همهمه‌ی دانشجویان در هم می‌آمیزد. به میدان منیریه که می‌رسی، گویی وارد مکه عاشقان ورزش شده‌ای. ویترین مغازه‌ها، بازتابی از رؤیای قهرمانی نوجوانانی است که با شور و اشتیاق به این میدان می‌آیند. اینجا خیابان دیگر آن جاده‌ی مخصوص نیست؛ بازاری است پر از رنگ و صدا و زندگی.

از منیریه تا راه‌آهن: پرده‌ی آخر، اصالت و رسیدن

انتهای این سفر، رسیدن به میدان راه‌آهن است؛ دروازه‌ی ورود و خروج به پایتخت. اینجا، خیابان چهره‌ی اصیل و قدیمی خود را بازمی‌یابد. اگر هنگامه‌ی ناهار باشد، دیزی‌سراهای سنتی این منطقه، با آن طعم خاکی و اصیلشان، بهترین پایان برای این سفر هجده کیلومتری هستند. لذت یک دیزی سنگی، پس از یک پیاده‌روی طولانی، پاداشی است که خستگی را از تن می‌زداید و روح را جلا می‌دهد. ایستگاه راه‌آهن، خود نمادی از ابدیت سفر است؛ پایانی برای یک داستان و آغازی برای داستانی دیگر. خیابان ولیعصر، تنها یک خیابان نیست؛ مقطع عرضی از تاریخ، فرهنگ و روح یک ملت است. برای آنکه دور از این خاک نفس می‌کشد، نام ولیعصر، کلیدواژه‌ای برای احضار تمام خاطرات تلخ و شیرین تهران است. و برای ما که اینجاییم، دعوتی است دائمی به کشف دوباره‌ی شهری که در هر قدم، قصه‌ای تازه برای گفتن دارد. یک روز تعطیل را به این خیابان هدیه کنید. از شمال به جنوب، یا از جنوب به شمال، خود را به جریان آن بسپارید. هرجا خسته شدید، به آغوش اتوبوس‌های BRT پناه ببرید و چند ایستگاه را «تقلب» کنید. اما دوباره به مسیر بازگردید و بگذارید قصه‌های این چنارستانِ پیر، در گوشتان نجوا کند. خوش بگذرد. دوازدهم آبان ماه ۱۴۰۴ سیدحسین هاشمی‌زادگان منشادی
تهران #ولیعصر #خیابانخاطره‌ها #چنارهایجاوید #ازتجریشتاراه‌آهن #پیاده‌رویفلسفی #قصه‌هایتهران #نفسدر_چنارستان

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *