بهترین حکایتی که این روزها در میان انبوه پیامهای واتساپی دیدم، داستانی بود که بیش از آنکه روایت یک صحنهی سینمایی باشد، آینهای از سرشت انسان و تاریخ تکرارشوندهی اوست.
میگفت: روزی دو دوست شانهبهشانه در سالن تاریک سینمایی نشسته بودند و غرق تماشای فیلمی قدیمی. روی پرده، سوارکاری بر اسبی تیزپا، نفسزنان به سوی رودخانهای خروشان میتاخت؛ صحنهای آشنا، اما همچنان پر از تعلیق. یکی از آن دو، بیآنکه چشم از پرده بردارد، آرام در گوش دیگری گفت:
«به نظرت وقتی سوار به لب رودخانه برسد، از اسب میافتد، یا با مهارتی خیرهکننده از رود میپرد و خود و اسب را نجات میدهد؟»
دیگری مکثی کرد، انگار با خودش و با جهان حسابی تازه باز میکرد، بعد گفت:
«به گمانم به بدترین شکل ممکن به زمین خواهد خورد.»
اولی گفت:
«من درست بر خلاف تو فکر میکنم؛ حس میکنم ماهرانه از رودخانه میپرد.»
کار به گفتوگو ختم نشد. غرور آدمی، همیشه دوست دارد داوریاش را به محک بگذارد. پیشنهاد شرط شد؛ بر سر همان لحظهی عبور، بر سر همان ثانیهای که مرز میان سقوط و پرش است. شرط بستند؛ پولی اندک، اما معنایی ژرف.
اسب و سوارکار به کنارهی رودخانه رسیدند؛ زمین لغزنده، آب متلاطم، نگاهها میخکوب. سوار خواست بجهد، اما اسب زیر پایش لغزید و او را با خشونتی تلخ به خاک سرد افکند. تماشاچیان در سالن، بیاختیار نفسشان را بیرون دادند، اما در آن گوشه، میان آن دو دوست، داستانی دیگر آغاز شده بود.
آن که پیشبینیاش درست درآمده و شرط را برده بود، لبخندی آرام زد. پولی را که به سویش دراز شده بود، به نرمی پس زد و گفت:
«لازم نیست چیزی به من بدهی؛ من این فیلم را پیشتر دیده بودم. میدانستم که این سوار، به زمین میخورد.»
اما دیگری، با چهرهای درهم و آمیختهای از خشم و شرم، آهی کشید و گفت:
«من هم این فیلم را ده بار دیدهام. پایانش را از برم. اما با خودم گفتم: شاید این بار بپرد!»
اینجاست که سینما از پرده جدا میشود و پا به زندگی ما میگذارد.
اکنون، ما ماندهایم و داستان تفاهمنامهای میان ایران و آمریکا. داستانی که در ظاهر، هر بار با واژهها و امضاها و چهرههای تازه بر پردهی سیاست جهان نقش میبندد، اما در باطن، برای ما ایرانیان، فیلمیست با پایانی آشنا.
ما این فیلم را بارها دیدهایم؛ نه ده بار، که دهها بار در طول تاریخ معاصر. صحنه همان است: اسبی به نام «امید»، سواری به نام «توافق»، رودخانهای به نام «اعتماد»، و زمینی به نام «واقعیت». و باز ما در تاریکی سالن تاریخ نشستهایم و در دل میگوییم:
«شاید این بار بپرد…»
ما میدانیم که احتمال لغزیدن زیاد است، میدانیم که حافظهی جمعیمان از سقوطها، لبریز است؛ اما آدمی موجودیست که اگر امید را از او بگیرند، دیگر نه بر پردهی سینما چیزی برای دیدن میماند، نه در صحنهی زندگی چیزی برای زیستن.
پس با همهی آگاهی از گذشته، با همهی زخمهای کهنه، با همهی «میدانمها»، باز در گوشهای از دلمان زمزمه میکنیم:
«انشاءالله این بار میپرد…»
شاید عقل سردِ تاریخ بگوید:
«پایان این فیلم از پیش نوشته شده است.»
اما دلِ گرمِ انسان پاسخ میدهد:
«هر صبحی، امکان متنی تازه است؛ حتی اگر پرده و بازیگران همان باشند.»
اینگونه است که ما، بر کرانهی رودخانهای از تجربههای تلخ و شیرین، ایستادهایم؛ چشم به اسبِ لاغر اما زندهی امید دوختهایم، و در دل تکرار میکنیم:
اگرچه این فیلم را بارها دیدهایم، اگرچه بارها سوارکار بر خاک افتاده است، اما جهان بیامید، تنها تکرار تاریکیست.
سوم تیرماه ۱۴۰۵
سیدحسین هاشمیزادگان منشادی
#سیاست_امید #تکرار_تاریخ #تفاهم_نامه #دیپلماسی_و_رویا #ایران_و_آمریکا #سوارکار_سرنوشت #تجربه_و_انتظار #حسین_هاشمی_زادگان
«شاید این بار بپرد»
