«عاشورا در ترازوی عقل»

در روزگاران نوجوانی، آن‌گاه که پایم تازه به راهروهای دبیرستان خو گرفته بود و دفترهای مشق هنوز بوی کودکانه‌ی مداد می‌داد، حادثه‌ای رخ داد که خطی لرزان، اما عمیق، بر جانم کشید. برادر یکی از دوستانم به شهادت رسیده بود؛ خبر، خشک و کوتاه، بر زبان‌ها می‌گذشت، اما در پشت همین چند واژه، خانه‌ای فرو ریخته بود، مادری خمیده شده بود، و کودکی شاید در آستانه‌ی درک فقدان، حیران مانده بود. با بچه‌های محل، دسته‌جمعی راهی مراسم ترحیم شدیم. کوچه‌ها، غمگین‌تر از همیشه به نظر می‌رسیدند؛ هوای آن روز، گرچه شاید معمولی بود، اما در ذهن من همیشه با سایه‌ای خاکستری و آهی پنهان همراه است. به مسجدی رسیدیم که بوی حلوا، اسپند و اشکِ فروخورده در آن پیچیده بود. صدای مکبر، لابه‌لای همهمه‌ی آرام فاتحه‌خوان‌ها بالا می‌آمد و دوباره فرو می‌نشست. روحانی‌ای که برای سخنرانی دعوت شده بود، پس از چند کلمه‌ی معمول از صبر و اجر و آیات امیدبخش، طبق رسم مجالس عزاداری، سخنش را به مصیبت عاشورا کشاند؛ به کربلای خونین، به ظهر تفتیده‌ی آن دشت، به شمشیر و عطش و طفلان و خیمه‌ها. اما در میان این روایت حزن‌انگیز، چیزی آزارم داد؛ نه اصل ماجرا، نه خود عاشورا، که جانِ حماسه و دردِ حقیقت است؛ بلکه شیوه‌ی گفتن، حجم اغراق، اعداد و ارقامی که بی‌هیچ حسابی از دهانش رها می‌شدند. می‌گفت: «امام حسین علیه‌السلام زد به لشکر یزیدیان و سه هزار نفر را کُشت»؛ سپس دیگران را نیز با همین دستِ بازِ اغراق، یکی‌یکی به هزاران کشته و زخم و معجزه آراست، چنان‌که میدان نبرد، نه صحنه‌ی انسان و خون و شمشیر، که صحنه‌ی افسانه‌ای بی‌نظم می‌نمود.من، در آن ایام جوانی ـ و به قول اصفهانی‌ها در روزگار «جهالت» هنوز خام بودم، اما خامیِ من آمیخته با پرسش بود. ذهنم، ساده اما سرکش، با این اعداد کنار نمی‌آمد. گویی درون سینه‌ام کسی به دیوار می‌کوبید و می‌گفت: «این حساب نمی‌خواند، این روایت با زمان و امکان جور نیست.» سخنرانی که تمام شد و مجلس دوباره به زمزمه‌ی صلوات و قرآن برگشت، از مسجد بیرون آمد. من، با تردید و احترام و عصیانی پوشیده، نزدیکش رفتم. کنارِ در، جایی میان سایه‌ی دیوار و غبارِ عصر، ایستادیم. گفتم: «حاج‌آقا، بر فرض که همه‌ی آن اشرار هیچ مقاومتی نکرده باشند؛ اصلاً فرض کنیم همه، دکمه‌های لباسشان را باز کرده بودند و گردن‌شان را لخت کرده بودند که حضرت، گردن‌شان را بزند. مگر ظهر عاشورا و نبرد، کلاً چند ساعت طول کشید؟! مگر همه‌ی نبرد، تنها کارِ امام بود؟ زدنِ هر گردن چقدر زمان می‌برد؟ این اعداد، در ظرفِ زمان و امکان جا نمی‌شود.» سؤالم نه از سرِ بی‌ایمانی، که از سرِ دردِ فهم بود؛ من، حقیقت را دوست داشتم، نه زینت‌داده‌شدنِ آن با اغراق. اما سخنم، خاری شد در گوش او. با عصبانیت، بی‌آن‌که مکثی برای تأمل کند، گفت: «تو ایمان نداری؛ برو روضه‌الشهدا را بخوان.» در یک جمله، مرا از میدانِ ایمان بیرون انداخت؛ گویی مرزهای ایمان را نه خدا، که اغراق‌های منبر تعیین می‌کردند. از همان‌جا در ذهن من بذری کاشته شد: به نظر من، افرادی مانند او در همه‌ی این سال‌ها، ضربه‌هایی کاری بر پیکر دین زده‌اند؛ نه با دشمنیِ آشکار، که با دوستیِ جاهلانه. آنان، حقیقت را در زیرِ بارِ روایت‌های ناصواب و مبالغه‌های بی‌حساب دفن کرده‌اند؛ چنان‌که امروز بسیاری از جوانان ما، اسلام را نه از سرچشمه‌های ژرف و زلالش، بلکه از دهان همین مبلغانِ ناسنجیده می‌شناسند. و این آشناییِ معوج، این تصویرِ کج، آنان را از اصلِ دین، از روحِ توحید، از حقیقتِ عدالت و آزادیِ حسینی دور کرده است. دین، اگر بر ستونِ دروغِ کوچک و بزرگ بنا شود، دیر یا زود دیوارش ترک برمی‌دارد؛ حتی اگر نامِ خدا بر پیشانی‌اش باشد. تاریخ نیز، همچون دین، نیازمند صداقت است؛ به هر حال، تاریخ را باید از همه‌ی زوایای آن خواند؛ از چشمِ فاتح و مغلوب، از زبانِ شاهد و خاموش، از روی اسناد و اشک‌ها. تاریخ را غالباً فاتحان نوشته‌اند؛ آنان، زخم شکست را کوچک کرده‌اند و پیروزیِ خود را به افسانه کشانده‌اند. در این میان، بزرگ‌نمایی‌ها و کوچک‌نمایی‌های بی‌شمار رخ داده است؛ تا جایی که گاهی حقیقت، زیرِ خاکِ روایت‌های رسمی، سال‌ها و قرن‌ها بی‌صدا می‌ماند. من آرزو دارم، و این آرزو را با تمام جان می‌نویسم، که روزی فرابرسد که مبلغان دین، ابتدا خود، حقیقت را بیابند؛ نه حقیقتِ مطلوبِ جناح و گروه و مصلحت، که حقیقتِ بی‌پیرایه و آمیخته با عقل و وجدان. روزی که بر منبر، دیگر ترس از صداقت نباشد؛ روزی که روایتِ عاشورا، نه با اغراق در خون و کشته، که با عمقِ دردِ انسان و قامتِ قیامِ حسین بن علی علیه‌السلام بیان شود. آن روز، شاید جوانان ما، دین را نه از آینه‌ی کج، که از چشمه‌ی نور ببینند؛ و بدانند که اسلام، پیش از آن‌که صحنه‌ی قصه‌های شگفت‌انگیز باشد، میدانِ مسئولیت، عدالت، آزادگی، و حریتِ انسان در برابر هر ظلم و استبداد است. عاشورای حسینی را با دلی سوگوار اما جویای فهم، تسلیت می‌گویم؛ به همه‌ی دل‌هایی که از دروغ و اغراق، خسته‌اند و هنوز به حقیقتِ خونِ حسین، ایمان دارند؛به همه‌ی جان‌هایی که میانِ منبر و عقل، سرگردان‌اند و دنبال پلی از صدق می‌گردند.

عاشورای حسینی تسلیت.

سیدحسین هاشمی‌زادگان منشادی

چهارم تیرماه ۱۴۰۵

#حقیقت_دین #نقد_دینی #عاشورای_حسینی #تحریفات_عاشورا #آزادگی #روایت_تاریخ #ایمان_و_عقل #مبلغان_دینی #تاریخ_فاتحان #بزرگنمایی #متن_ادبی #روزنوشت #خاطرات_جوانی #حریت #در_مسلخ_حقیقت #حسین_بن_علی #تفکر_انتقادی #جهالت_جوانی #عقل_و_عشق #سوگواره #سید_حسین_هاشمی_زادگان_منشادی #هاشمی_زادگان #چهارم_تیرماه #عاشورا_۱۴۰۵

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *