پدربزرگِ فقیدم میگفتند: «آدم تا هفتادسالگی، هر سال یکسال پیر میشود، اما از هفتادسالگی به بعد، هر روز یکسال.»
این روزها، در آستانهی پنجاهوپنجسالگی، با همهی وجود معنای این سخن را میچشم؛ گویی عقربههای عمر، شتابی پنهان گرفتهاند. دیگر نه تن من انعطاف دیروز را دارد و نه ذهنم چالاکی پیشین را. کوچکترین تغییری خواسته یا ناخواسته نظم ظاهری و باطنیِ زندگیام را درهم میریزد. اکنون کار به جایی رسیده که از عهدهی سادهترین کارها، آنچنان که باید و شاید و بهموقع، برنمیآیم. یک ملاقاتِ بیوقت، یک سرزدنِ ناگهانی، یا حتی یک بیماریِ ساده، میتواند رشتهی زمانبندی همهی کارهایم را پنبه کند و تقویم روزانهام را از معنا تهی سازد. احوال دوستان همسن و سال خود را دیگر چندان نمیدانم، اما گمانم این است که آنها، مانند من، چنین «جدول زمانِ پریشان» و این اندازه وسواس در برنامهریزی ندارند؛ کاری را برمیگزینند و بیآنکه این همه در بندِ دقایق و ثانیهها باشند، زندگی را شاید همچنان به شیرینی گذشته پیش میبرند. خداوند در قرآن کریم، در حکمتی ژرف، میفرماید:
«وَ مَن نُعَمِّرْهُ نُنَكِّسْهُ فِي الخَلْقِ»
هر که را عمری دهیم، در آفرینش، او را به بازگشت و وارونگی میکشانیم.
آری، پس از چهل، و بهویژه از پنجاهسالگی به بعد، تواناییها آرامآرام رو به افول میگذارند؛ قوای جسمانی و ذهنی، که زمانی بیدریغ در خدمتِ آرزوهای ما بودند، اکنون با احتیاط و شرط و شروط، پا به میدان میگذارند. اینجاست که آدمی باید به حکم عقل و تجربه، حجم کارها و توقعاتش از خویشتن را سبکتر کند؛ وگرنه نه راهی به جایی برده میشود و نه توشهای بر توفیقات گذشته افزوده؛ بلکه چهبسا آن سابقهی درخشانِ سالهای پیشین نیز در سایهی اصرار نابجای امروز، رنگِ بدنامی و ناکامی بگیرد. این سطرها، دردِ دلِ شبانهی کسیست که امروز، همهی رشتههای برنامهریزیاش از هم گسسته بود؛ اعتراف آرامِ دلی خسته که میان حسابگری و تسلیم، در جستوجوی تعادلی تازه است؛ پذیرشِ این حقیقت که پیری تنها چینِ بر چهره نیست، بلکه تغییری در نسبتِ انسان با زمان، با کار و با خود است.
باقی بقایتان.
سید حسین هاشمیزادگان منشادی
سوم تیرماه ۱۴۰۵
#روزنوشت #گذر_عمر #تاملات_شبانه #حکمت_زندگی #پنجاه_و_پنج_سالگی #تجربه_زیسته #پذیرش #زمان #سید_حسین_هاشمی_زادگان_منشادی
«عقربه های شتابان زمان»
