این روزها، دلهای مردم چون برگهای پاییزی بر زمین ریختهاند و هر نفس، باری از غم را با خود حمل میکند. این نوشته، روایتی است از روزهایی که گویی زمان از حرکت بازایستاده و هر گوشهای از این سرزمین، قصهای از رنج و مقاومت را در خود نهفته دارد. پیک موتوری را دیدم که کنار ماشین ما در بزرگراه به زمین افتاد. چهرهاش از درد درهمشکست، اما پیش از آنکه کسی به فریادش برسد، خود را جمع کرد و بار دیگر بر اسب آهنینش سوار شد. این تصویر، نماد مردمی است که هر روز بر زمین میافتند و هر بار، با قامتی خمیدهتر برمیخیزند. تلفن زنگ خورد؛ آشنایی بود که برای عمل دست فرزندش پولی نداشت. در صدایش لرزشی از درماندگی موج میزد، گویی که آرزوهایش را نیز همراه همان پول گم کردهاست. در کوچهپسکوچههای زندگی، چه بسیار خانوادههایی که رویای سلامتی را در گرو اعانههای گذرا گذاشتهاند. در بقالی محله، مشتری دو کیلو برنج خرید. وقتی قیمت جدید را شنید، چهرهاش رنگ باخت و با لحنی آمیخته به شرم، درخواست کرد یک کیلو از آن را برگرداند. این صحنه، آیینهای است از اقتصادی که هر روز بر دوش مردم سنگینی میکند و آنان را وادار میسازد تا از ضروریترین نیازهای خود نیز بگذرند. همکاری دارم که میدانم به دلیل نداشتن پول تاکسی، هر روز کیلومترها پیاده راه میرود. گامهایش بر آسفالت شهر، حکایت پایداری در برابر طوفان تورم است. او تنها نیست؛ هزاران هزار نفر در سکوت، این راه را میپیمایند و هزینههای زندگی را با رنج تن میپردازند. در پس این صحنههای روزمره، عددی بزرگتر خودنمایی میکند: معادل دو سال بودجه کشور، کالا فروخته شده و پول آن بازنگشته است. گویی چهار درصد جامعه، همه درآمد کشور را ملک طلق خود میدانند و بقیه، دو سال است که حقوق نگرفتهاند. هر آنچه بوده، به جیب همان چهاردرصد رفته و کسی جرأت ندارد از آنان بازپس بگیرد. البته آن «کسی» که باید چیزی بگوید، خود همانان هستند. این دور باطل، چرخهای است که ظلم را تداوم میبخشد و فاصلهها را ژرفتر میکند. در چنین فضایی، مردم برای زنده ماندن، چنگ به کوچکترین خوشیهای ممکن زدهاند. خوردن یک اسپرسو در کافهای نزدیک خانه، تبدیل به لحظهای گرانبها شده است؛ گویی که این فنجان کوچک، دریچهای به دنیایی است که در آن آرامش هنوز ممکن است. بازار پینهدوزان رونق دارد. کفشهای فرسوده، بارها و بارها ترمیم میشوند، زیرا پولی برای خرید نو نیست. بیگمان بازار رفوگران و تعمیرکاران نیز پررونق است، چرا که عامه مردم توان خرید کالای جدید را از دست دادهاند. این رونقِ ناخواسته، نشانهای است از اقتصادِ «تعمیر و بازسازی» که جایگزین اقتصاد «خرید و مصرف» شده است. با این همه، باور دارم که این ظلم و تباهی دوام نخواهد داشت. تاریخ گواه است که هیچ زمستانی جاودانه نمانده و هیچ شبی تا ابد نپاییده است. امید، همانند جوانهای که از زیر برف سر برمیآورد، در دلهای خسته نیز ریشه دارد. امروز، هشتمین روز زمستان ۱۴۰۴ است. زمستانی که بیرون سرد است، اما درون بسیاری از ما آتش امید هنوز زبانه میکشد. این امید، نه یک رویای دور، که «مقاومت روزمره» است: همان گامهای استوار همکارم بر پیادهرو، همان فنجان اسپرسوی گرم در کافه، و همان دستهای پینهبستهای که کفشهای فرسوده را دوباره قابل استفاده میکنند. نوشته من، تنها روایت یک روز نیست؛ روایتی است از روح جمعی مردمی که در سختترین شرایط، هنوز زندهاند و میجنگند. اگر شما نیز این حس را تجربه کردهاید، بدانید که تنها نیستید. گاهی بزرگترین قهرمانیها در کوچکترین کارهای روزمره نهفته است. بیایید امید را نه به عنوان یک شعار، که به عنوان یک «روش زندگی» برگزینیم. در هر قدم، در هر انتخاب، و در هر لحظهای که دست دیگری را میگیریم، این امید را زنده نگه داریم. به امید روزهای بهتر سیدحسین هاشمیزادگان منشادی #ایران #اقتصاد_ایران #امید #مقاومت #روزمره #فلسفه_زندگی #لحظه_های_کوچک #زمستان_دلها #۱۴۰۴
زمستانِ دلهای بیدار؛ روایتی از رنج، بیعدالتی و امید در کوچههای ایران
