قلم، گاهی نیشتر است به دُملهای چرکینِ سکوت، و گاهی مرهمی بر زخمهای تنهایی.
بازخوردِ نوشتههای روزانهام، برای خودم نیز حکمِ تماشایِ «جامِ جهاننما» را یافته است. هر بار که قلم به دست میگیرم، گویی نه بر صفحهی کاغذ، که بر بومِ لغزانِ زمان نقشی میزنم. من با گردشِ ایام مینویسم؛ گاه متأثر از دیدهها و شنیدههای امروزم و گاه با تکیه بر خاطراتی که از غبارِ گذشته بیرون میکشم. در این میانه، حس میکنم هر روز در نقطهای تازه از این دایرهی هستی ایستادهام و فریاد میزنم؛ نه برای آنکه حتماً شنیده شوم، بلکه شاید برای آنکه در این همهمهی عظیم، «بودن» خویش را شهادت دهم. حکایتِ نوشتن در این روزگار، حکایتِ آن شوریدهای است که در میانهی بازارِ شهر فریاد میکشد. دیدهاید؟ جماعتِ عاقل و بالغ، اغلب بیتفاوت میگذرند؛ نگاهشان سرد و قدمهایشان شتابان است. تنها اندکی با تعجب درنگ میکنند. گروهی زیر لب نیشخندی میزنند و گروهی دشنامی. عدهای پس از عبور، در غیابِ آن فریادگر، به قضاوت مینشینند و تنها انگشتشمارند آنان که در آن فریاد، دردی مشترک مییابند و دمی به همدردی یا همصحبتی میایستند.
دنیای مجازی، آینهی تمامنمای همان بازارِ حقیقی است.
در این کارزارِ خبرهای مهندسیشده و بازنشرهای طوطیوار، صدای من شاید از معدود نجواهایی باشد در برابر طوفان. اما آنچه این معرکه را برایم تماشایی میکند، واکنشِ کسانی است که عزمِ «هدایت» مرا دارند. مخالفانی که نه برای نقدِ اندیشه، بلکه برای اصلاحِ «من» پا پیش میگذارند. این «ناصحانِ مشفق» برایم جذابترین بخشِ ماجرایند. چرا که کلامشان، بیش از آنکه نقدی بر من باشد، پردهبرداری از نهانخانهی وجودِ خودشان است. گویی وقتی میکوشند مرا به «راهِ راستِ» خویش فراخوانند، تصویری از شخصیتشان در میانِ مِه و دودِ کلمات شکل میگیرد. اما اینجا ماجرا وارونه است؛ آنها زبانِ درونِ خود را میگشایند و من در آینهی نصیحتهایشان، ترسها و باورهایشان را میبینم.
منطقِ گفتوجو: رقصِ تضادها، نه جنگِ عقاید
به باورِ من، جامعهای رو به تعالی است که مردمانش «بیتفاوت» نباشند؛ نه مردگانی متحرک که “به در میگویند تا دیوار بشنود”، بلکه زندگانی که جسارتِ «ابراز» دارند. چه موافق باشند و چه مخالف، باید سخن بگویند. اما مرزِ باریکِ میان «گفتوگو» و «تکگویی» در همینجاست:
آنکه نظر میدهد، دریچهای میگشاید؛ اما آنکه سعی در «بهکرسی نشاندن» حرفش دارد، دیواری میچیند.
جامعهی بالغ، جامعهای است که کلام در آن «امرانه» نیست، بلکه «پیشنهاددهنده» است. حقیقت، آینهای بود که از دستِ خدا افتاد و شکست؛ هر کس تکهای برداشت و پنداشت که تمامِ حقیقت نزد اوست. وای بر آن روزی که بخواهیم با لبهی تیزِ این تکهآینهها، صورتِ دیگری را بخراشیم.
سخنِ آخر: هرچه بادا باد…
من به رسمِ قلندرانِ طریق و به آیینِ “در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن”، به نوشتن ادامه میدهم. نه هراس از ملامت دارم و نه شوقِ تمجید. سفرهی اندیشهام پهن است؛ دوستانی که مخالفند، نقدشان را بنویسند؛ که تضاد، مادرِ حرکت است و سکون، آغازِ مرداب. بگذارید بدانیم در اتمسفرِ پیرامونِ ما چه اندیشههایی نفس میکشند. که شناختِ این جریانها، خود نوعی سلوک است. پس ای دوست، ای همراه، ای منتقد! قلمت را بردار و بنویس. چه در ستایش و چه در نکوهش؛ که در این بزم: «خوشتر آن باشد که سرّ دلبران / گفته آید در حدیث دیگران»
سیدحسین هاشمی زادگان منشادی دهم آذر ۱۴۰۴
#یادداشت_روزانه #جستارنویسی #اندیشه #نقد_و_گفتگو #تجربه_زیسته #ادبیات_فارسی #تفکر_انتقادی #جامعه_شناسی #صدا_در_هیاهو #حجامت_ذهنی #گفتگو_سازنده
«فریادی در گذرگاهِ باد؛ تماشایِ خویش در آینهی دیگران»
