از ترکههای بید تا شیشهٔ عمر تمدن
کودکِ خردسالی بودم، با دستانی کوچک و چشمانی که جهان را هنوز بیواسطه میدیدند که٬ پدربزرگِ پدریِ فقیدم سبدی را به من نشان داد؛ سبدی که از ترکههای باریک و نرم بید، با چنان ظرافت و حوصلهای بافته شده بود که گویی رگها و مویرگهای یک موجود زنده در هم تنیده شدهاند. با نگاهی آمیخته […]
