آبادان؛ شهری که نباید به نامش اکتفا کرد

به دعوت اتاق بازرگانی آبادان و در پی همکاری با دفتر شورای گسترش روابط تجاری روسیه در ایران، برای نشستی دو‌روزه و بازدید از نمایشگاهی راهی آبادان شدم. پیش از آن بارها به اهواز رفته بودم، اما این نخستین دیدارم با آبادان بود؛ شهری که نامش را بسیار شنیده بودم و هنوز نمی‌دانستم فاصلهٔ میان نام و زندگیِ مردمش چقدر است.

از فرودگاه اهواز، همراه دیگر مهمانان به سوی آبادان حرکت کردیم. راه، در ترافیک نیمروز، نزدیک به دو ساعت به طول انجامید. در هتل، کنار برنامهٔ نشست و نشانِ شرکت‌کنندگان، بسته‌ای با محوریت خرما گذاشته بودند: سبدی بافته از برگ نخل و محصولی که بعدتر طعم دلپذیرش را چشیدم. آن روز نمی‌دانستم همین سبدِ کوچک، فشرده‌ای از سرنوشت آبادان است؛ سرزمینی که از برگ و بار درختش می‌توان زیبایی و ثروت آفرید، اما صاحبان همان درختان از آیندهٔ باغ‌هایشان بیمناک‌اند.

این نوشته سفرنامه نیست. نمی‌خواهم از برنامهٔ نشست‌ها بگویم؛ می‌خواهم از آنچه پس از نشست‌ها در ذهنم ماند بگویم. از پرسشی که در راه بازگشت رهایم نکرد: چگونه ممکن است شهری با این‌همه پیشینه و ظرفیت، همچنان برای ابتدایی‌ترین نشانه‌های آبادانی چشم‌انتظار باشد؟

مشعل‌های پالایشگاه را دیدم که بالای شهر می‌سوختند. شعله از دور پیدا بود، اما در گفت‌وگو با مردم، روشناییِ آن را در زندگی‌شان کمتر می‌شد یافت. آبادان، سال‌ها پس از پایان جنگ، هنوز زخم‌هایی دارد که نمی‌توان همهٔ آن‌ها را به جنگ نسبت داد. جنگ روزی پایان یافت؛ آنچه باید پرسید این است که بازسازیِ زندگیِ مردم از چه زمانی آغاز شد و چرا هنوز به سرانجام نرسیده است.

در این سفر، هر جا فرصتی برای گفت‌وگو پیش آمد، سخن به نخل و آب و معاش رسید. از کاهش شمار نخل‌ها گفتند؛ از باغ‌هایی که روزگاری گسترده بودند و امروز بخشی از آن‌ها از دست رفته‌اند. از کشاورزی گفتند که برای محصولش رنج می‌کشد، اما گاه ناچار است آن را به بهایی پایین‌تر از هزینهٔ تولید واگذار کند، چون امکانات نگهداری، فرآوری یا راهی مطمئن برای رساندنش به بازار ندارد. این اعداد و روایت‌ها سزاوار بررسی دقیق و انتشار شفاف‌اند؛ اما حتی پیش از روشن شدن رقم نهایی، خودِ این تجربه‌ها فریاد می‌زنند که زنجیره‌ای از کار افتاده است.

از کیفیت آب بهمنشیر و اثر پساب‌ها بر نخلستان‌ها نیز گلایه شنیدم. دیدن نخل، وقتی آب به پایش می‌رسد اما حالِ ریشه‌اش خوب نیست، تصویری فراموش‌نشدنی است. نخل برای مردم اینجا فقط یک محصول کشاورزی نیست؛ سایهٔ خانه، حاصلِ عمر پدران و امیدِ فرزندان است. کشاورزان چنان از گونه‌های خرما و باغ‌هایشان سخن می‌گفتند که گویی نام تک‌تک اعضای خانواده را بر زبان می‌آورند. اگر نخلستان از آبادان گرفته شود، تنها یک منبع درآمد از میان نمی‌رود؛ بخشی از زبان و حافظهٔ این شهر خاموش می‌شود.

از دشواریِ ادارهٔ زمین‌هایی هم شنیدم که پس از نسل‌ها، میان وارثان بسیار تقسیم شده‌اند و قطعه‌های کوچکشان به‌تنهایی صرفهٔ اقتصادی ندارد. این مسئله نه با سرزنش کشاورز حل می‌شود، نه با یک بخشنامه. راه‌حل، همکاریِ داوطلبانهٔ مالکان، خدمات مشترک، دسترسی به فناوری و بازاری است که سهم منصفانهٔ تولیدکننده را حفظ کند.

منطقهٔ آزاد اروند می‌توانست پلی باشد میان توان تولید آبادان و بازارهای دورتر. اما «آزاد» بودنِ یک منطقه، به‌خودی‌خود دستِ تولیدکننده را باز نمی‌کند. وقتی باغدار برای فروش محصولش اختیار اندکی دارد و ارزش افزودهٔ خرما در جای دیگری ساخته می‌شود، باید پرسید تجارت آزاد برای چه کسی فرصت آفریده است. در خیابان‌هایی که کالای وارداتی عرضه می‌شود، دلم می‌خواست خرمای آبادان را هم در بسته‌بندی‌هایی شایسته، با نام تولیدکننده و نشانِ این سرزمین، آمادهٔ سفر به بازارهای جهان ببینم.

از آبادانِ گذشته نیز بسیار شنیدم؛ از محله‌ها و خانه‌ها و روزگاری که این شهر در روایت مردم، مقصدی پررونق و خواستنی بود. نمی‌خواهم دیروز را بی‌کم‌وکاست آرمانی تصویر کنم. گذشته، هرقدر درخشان، جای نان و آب و امیدِ امروز را نمی‌گیرد. اما یادآوریِ آن یک فایده دارد: نشان می‌دهد این شهر توانِ شکوفایی را در حافظه و تجربهٔ خود داشته است. پرسش این است که برای شکوفاییِ دوباره‌اش چه می‌کنیم.

در میان همهٔ این اندوه‌ها، دو تصویر روشن با من ماند: بهمنشیر، که با همهٔ نگرانی‌ها هنوز جاری است؛ و نمایشی عاشقانه، کوتاه و شیرین، که در آن نام خرماها و رسم زندگیِ مردم در تار و پود قصه نشسته بود. فهمیدم آبادان را نمی‌توان تنها با نمودار تولید و تجارت شناخت. این شهر، علاوه بر پالایشگاه و نخلستان، دل دارد؛ دلی که هنوز می‌خندد، عاشق می‌شود و به ماندن و ساختن ایمان دارد.

سخنم با مسئولان، از سر ملامتِ بی‌حاصل نیست؛ درخواستِ پاسخ و اقدام است. کیفیت آب و منشأ آلودگی‌ها را با اندازه‌گیریِ مستقل و نتایجی در دسترس مردم روشن کنید. برای احیای نخلستان‌ها برنامه‌ای زمان‌بندی‌شده و قابل سنجش ارائه دهید. راه فروش منصفانه، نگهداری، فرآوری و صادرات خرما را با مشارکت خودِ کشاورزان باز کنید. عملکرد منطقهٔ آزاد را نه با شمار تابلوها و مراسم، که با اثرش بر درآمد تولیدکننده و فرصت‌های کارِ مردم بسنجید. و مهم‌تر از همه، به مردم آبادان بگویید چه کاری، به دست چه نهادی و تا چه تاریخی انجام خواهد شد.

آبادان به ترحم نیاز ندارد؛ به حقِ خود، به تدبیر و به پاسخ‌گویی نیاز دارد. شهری که این‌همه برای ایران ایستاده است، نباید برای شنیده شدنِ صدای باغدار و جوانش در انتظار بماند.

من در این سفر آدم‌هایی را دیدم که دل در گرو آبادانیِ آبادان دارند. به آنان ارادت پیدا کردم و نامشان را به خاطر سپرده‌ام. اگر این نوشته به دست کسی می‌رسد که اختیار یا توانِ کمک دارد، خواهش می‌کنم از کنار آن نگذرد. نخست صدای خودِ مردم را بشنود، سپس کاری کند که بتوان نتیجه‌اش را در آب، در نخلستان، در بازار و در زندگیِ آنان دید.

بگذارید آبادان، بار دیگر نه فقط در نام، که در زندگیِ مردمش آباد باشد.

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *