«اندرستایشِ بلندترین روز سال»

عادت کرده‌ایم که درازترین و تاریک‌ترین شب سال را به یکدیگر شادباش بگوییم؛ شبی که در ژرفای سیاهی‌اش، جرقه‌های امیدِ روزهایی روشن‌تر می‌درخشند. اما نیاکانِ فرهیخته‌مان تنها به شبِ یلدا دل نمی‌بستند؛ آنان نخستین روز تابستان، بلندترین و تابان‌ترین روز سال را نیز به هم تبریک می‌گفتند؛ روزی که آفتاب تا دورترین مرزهای آسمان قد می‌کشید و سایه‌ها را به حاشیه می‌راند. در آن روز، کنار رودها و چشمه‌ها گرد می‌آمدند و به شادی به روی هم آب می‌پاشیدند؛ گویی به بارانِ نیامده خیرمقدم می‌گفتند و با هر قطره‌ای که بر چهره هم می‌نشست، غبارِ گرما، ملال و آلودگی را از جان و جهان می‌شستند. پیشینیان ما امروز را تنها در تقویم نمی‌دیدند، بلکه در تندیس آیین‌ها معنا می‌کردند. دستبندی هفت‌رنگ بر مچ دست می‌بستند؛ نخی باریک اما سرشار از معنا که آن را «بندِ تیر و باد» می‌نامیدند. هفت‌رنگش آینه‌ی هفت آسمان، هفت اقلیم، و هفت سویِ آرزوی انسانی بود. ده روز این بند را چون عهدی خاموش با آسمان و نسیم، بر دست نگاه می‌داشتند و آنگاه، در موعدی از پیش دانسته، آن را می‌گشودند و به دست باد می‌سپردند؛ چنان که گویی آرزوهای بسته بر آن را به افق می‌فرستادند تا در جغرافیای غیب به اجابت بنشیند. این رها کردن، تنها رها کردنِ یک نخ نبود؛ تمرینی بود برای دل کندن، برای به یاد آوردنِ این حقیقتِ لطیف که هیچ خوشی و هیچ اندوهی در این جهان ماندگار نیست؛ که جهان، کاروان‌سراست نه منزلگاهِ ابدی؛ که شادی اگر می‌آید، عبوری‌ست، و غم اگر می‌نشیند، مهمانِ موقت است. در ژرفای این آیین ساده، فلسفه‌ای نازدودنی جریان داشت: آب می‌پاشیدند تا روشن شود که پاکی، با زور و زخم حاصل نمی‌شود، با لطافتِ قطره‌ها به جهان می‌آید؛ بند بر دست می‌بستند تا بدانند انسان، بی‌پیوند با آرزو و امید، نیمه‌تمام است؛ و بند را به باد می‌سپردند تا بیاموزند آنچه را دوست می‌دارند، باید روزی به آزادی و رهایی بسپارند. امید دارم روزگاری دوباره فرا رسد که مردم این سرزمین، در اولین روز تابستان، بار دیگر کنار رودها و چشمه‌ها جشن بگیرند؛ پا در آبِ روان بگذارند، آواز سر دهند، بخندند، و شادی و تندرستی، به جای همه آنچه ناخواسته و ناگزیر است، بر دل‌ها سایه بیفکند. باشد که باز، صدای خنده کودکان و ترانه‌ی آب و آفتاب، بر فراز دشت‌ها و کوه‌ها بپیچد و ما به یاد آوریم که زندگی، اگرچه آکنده از رنج است، بی‌جشن و بی‌آیین، ناتمام می‌ماند.

سیدحسین هاشمی‌زادگان منشادی

نخستین روز تابستان ۱۴۰۵

#آب‌پاشونک #تیرگان #بند_تیر_و_باد #جشن_آب #آیین_کهن #فرهنگ_ایرانی #اولین_روز_تابستان #جشن_آب_و_آفتاب #آب_آفتاب_آرزو #سنت_های_ایرانی

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *