فردوسی، گلِ سرخ و انسانِ قصه‌گو

گاهی که به آسمان نگاه می‌کنم، گمان می‌کنم فردوسی بیش از آن‌که شاعر باشد، حیرت‌زده‌ای حکیم بوده است؛ انسانی که رازآلودگی جهان را نه مسئله‌ای برای حل‌کردن، که نشانه‌ای برای اندیشیدن می‌دانست. حیرت، نشانه‌ی عقل است و فردوسی عاقل بود، چون می‌توانست هم‌زمان زیبایی و رنج را ببیند، بی‌آن‌که یکی را فدای دیگری کند. او جهان را چنان می‌دید که گل سرخ را: زیبا، فریبنده و در عین حال خراشنده. گلی که هرچه سرخ‌تر و دل‌رباتر است، خارهایش نیز بُرنده‌ترند. این دوگانگی، نه تصادف طبیعت، که منطق زندگی است و فردوسی آن را به زبان اسطوره روایت می‌کند. شاهنامه فقط دفتر جنگ و پهلوانی نیست؛ خردنامه‌ای است که بر شالوده‌ی دانش و دین استوار شده است. فردوسی تاریخ را روایت نمی‌کند تا ثبت شود، بلکه آن را به اسطوره بدل می‌کند تا زنده بماند. تاریخ، اگر در قید زمان و مکان محبوس شود، مومیایی می‌شود؛ اما اسطوره، از زمان می‌گریزد و از مکان عبور می‌کند. به همین دلیل است که دیو و سیمرغ و رستم و سهراب، هنوز معاصر ما هستند. دیو فقط موجودی افسانه‌ای نیست؛ نماد وارونگی عقل و ناسپاسی است. سیمرغ صرفاً پرنده‌ای شگفت نیست؛ صورتِ خرد است. رستم تنها یک پهلوان نیست؛ تجسم فرهنگی است که ریشه در حافظه‌ی جمعی دارد. و سهراب، دردِ گسست نسل‌ها و ناتوانی در شناخت خویشتنِ خویش است. فردوسی جهان را اخلاقی می‌بیند، اما نه ساده‌لوحانه. او می‌داند که خیر همیشه بی‌هزینه نیست و زیبایی همیشه با زخم همراه است. از همین‌روست که گل در شاهنامه، اغلب در کنار خار می‌آید؛ نه برای تلخ‌کردن تصویر، بلکه برای راست‌کردن آن. نگاه فردوسی، نگاهی حکیمانه است: پذیرش واقعیت، بی‌آن‌که به تسلیم ختم شود. او به ما می‌آموزد که جهان جای آسایش دائم نیست، بلکه میدان دانایی است؛ و آن‌که داناست، تواناست. در این میان، انسان جایگاهی یگانه دارد. انسان، حیوان قصه‌گوست؛ موجودی که با روایت، از مرگ فرار می‌کند. خداوند خود قصه می‌گوید و انسان، به‌عنوان مظهر او، روایت‌گر است. قصه، انسان را از زندان اکنون آزاد می‌کند و او را به ساحت جاودانگی می‌برد. فردوسی این را می‌دانست؛ برای همین روایت گفت، نه گزارش. شاهنامه، حافظه‌ی زنده‌ی ماست، نه آرشیو گذشته. اگر امروز هنوز نام فردوسی زنده است، نه به‌خاطر شمار ابیات شاهنامه، که به‌خاطر فهم عمیقی است که از انسان داشت. او می‌دانست که هر ملتی اگر قصه‌ی خود را از دست بدهد، پیش از آن‌که شکست بخورد، فراموش می‌شود. شاید به همین دلیل است که هنوز، پس از قرن‌ها، وقتی از دانایی و توانایی سخن می‌گوییم، بی‌اختیار به همان بیت بازمی‌گردیم؛ بیتی که بیش از یک حکمت فردی، یک فرمول تمدنی است: انسان، با دانایی زنده می‌ماند و با روایت، جاودانه می‌شود. راوی روایات خود باشیم. عصر پنجشنبه اولین روز سال ۲۰۲۶ بر شما مبارک. ارادتمند سیدحسین هاشمی زادگان منشادی #فردوسی #شاهنامه #حکمت_ایرانی #اسطوره #اسطوره_و_تاریخ #گل_سرخ #زیبایی_و_رنج #انسان_قصه_گو #روایت #هویت_ایرانی #خرد #دانایی #فلسفه_زندگی #ادبیات_فاخر #فراتاریخی #حافظه_جمعی #تفکر #فرهنگ_ایرانی #اندیشه

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *